هفده سال بعد

انگار درست همین امروز بود که عمو پورنگ در برنامه اش چنین شعری را می خواند:

ماه، ماهِ فروردینه، سال، سال هشتاد و سه

کاشکی دلامون امسال، نباشه جای غصه

از آن زمان هفده سال می‌گذرد و این فقط فلشبکی است به آن دوران پرشور نوجوانی من که آخرین سال‌های پورنگ دیدن را سپری می‌کردم.

هر سال آبستن حوادث مختلفی بوده که اگر بخواهم منصف باشم باید اعتراف کنم که هر طور و با هر ترازویی بخواهم اندازه گیری کنم کفه شادی‌ها و اتفاقات خوش بر کفه غم‌ها می‌چربد و فکر کنم این محاسبه خیلی شیرین باشد.

صمیمانه امیدوارم ترازوی زندگی شما هم چنین وضعیتی داشته‌باشد.

تا همین لحظه که این مطلب را می‌نویسم سال ۱۳۹۹ علیرغم تمام مشکلاتی که برای جهان به همراه داشت؛ بهترین سال زندگی من بود.

در این سال من کرونا که تعداد زیادی از دوستانم را دچار کرده‌بود نگرفتم و به میزان بالایی سلامتی را تجربه کردم؛ چه روحی و چه جسمی.

توانستم در رشته مورد علاقه‌ام -یعنی ادبیات- قبول شوم و یک ترم را هم با موفقیتی خارق العاده بگذرانم.

از آن یکی ارشدم دفاع کردم.

در لحظات آخر نود و نه، با خبر قبولی در آزمون استخدامی در شهری که دوست می‌داشتم مواجه شدم و از شادی به آسمان پریدم.

الآن خودم را یکی از خوشبخت‌ترین انسان‌های روی کره زمین می‌دانم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | ۳ دیدگاه

شکایت

✍ چه قدر باید زمان بگذرد و چه تعداد انسان باید به خاطر چیزهایی که ابداً در به وجود آمدنش نقشی نداشته‌اند مورد ظلم و بی‌عدالتی قرار گیرند که عده ای که رفته و آن بالا نشسته‌اند بفهمند وقتی فردی را که با هزار جان کندن و تحمل شب‌ها و روزهای پر استرس توانسته در آزمونی استخدامی مثل آموزش و پرورش قبول شود و آنان او را فقط و فقط به خاطر کوتاه بودن قدش در مصاحبه کنار می‌گذارند، چه آسیب جبران‌ناپذیری به روح و قلبش وارد می‌سازند؟
چرا باید از همان اول در دفترچه‌های ثبت نامی کوفتیتان ننویسید فلان ملاک‌ها در پذیرش و جذب افراد برای ما اهمیت دارد که داوطلبان بیچاره از همان ابتدا تکلیف خود را بدانند؛ نه این که کلی برای پذیرش در یک رشته محل تلاش کنند و حتی حد نصاب لازم را در امتحان کتبی نیز به دست آورند؛ اما بعد بفهمند که راه را اشتباه آمده‌اند و عده‌ای قبول ندارند که چنین اشخاصی هم داخل آدم هستند و حقشان است که شغلی برای آینده خود داشته‌باشند.
چرا باید دوستان نابینای من چند ماه را فقط و فقط به نشستن و درس خواندن اختصاص دهند و بعد که زمان ثبت نام فرا می‌رسد متوجه شوند -نه فقط در شهر محل زندگیشان بلکه در هیچ شهری در آزمون استخدامی پیش رو که آنان مدتی طولانی برایش زحمت کشیده‌اند نیازی به افراد معلول ندارند و آنان مجبورند در سهمیه های آزاد شرکت کنند و تازه با وجود آن همه مشکل -از نبود یا کم سوادی و حتی بعضاً بی‌سوادی منشی و دفترچه بریل یا درشت خط گرفته تا مشکلات رفت و آمد- در آزمون کتبی قبول شوند و بعد در مصاحبه به آنان گفته شود ما که نوشته بودیم آزاد شما معلول هستید ما اصلاً از شما مصاحبه نمی‌گیریم!
خب ای مسؤولین بی‌لیاقت! اگر محتاج فقط پنجاه یا شصت هزار تومان شرکت در این آزمون‌ها هستید بگویید تا ما مستمری بهزیستیمان را که شصت و سه هزار تومان در ماه است به شما بدهیم و عوضش شما در دفترچه‌های استخدامیتان از همان اول بنویسید که در هیچ یک از رشته محل‌های این آزمون به معلولین احتیاجی نداریم و شرکت آنان در این امتحان ممنوع است تا ما هم به شکل علنی بفهمیم در این کشور کسی کوچک‌ترین اهمیتی به وجود ما به عنوان یک انسان نمی‌دهد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

انجمن شاعران مرده

به تازگی کتابی خوانده‌ام به نام انجمن شاعران مرده نوشته نانسی اچ. کلاین بام که پس از خواندنش متوجه شدم فیلم‌نامه‌اش زود‌تر از خود کتاب نوشته و اجرا شد و فیلم هم جایزه اسکار گرفته‌است.

چند روز است که کتاب را خوانده‌ام؛ اما خیلی به آن فکر می‌کنم. موضوعی که تم اصلی داستان و ماجراهای کتاب بر آن استوار شده این است که تا چه اندازه ما می‌توانیم دنبال خواسته‌هایمان برویم و چنین امری اگر شدنی باشد تا چه حد مجاز و امکان‌پذیر است؟

نویسنده سعی کرده به این پرسش، پاسخ دهد؛ اما خوب که به زندگی خودم نگاه می‌کنم می‌بینم این مسأله ممکن است برای هر شخصی پیش آید و بر سر دوراهی‌های مختلفی قرار گیرد مثل این که بین شغل و آینده کاری و ادامه تحصیل در رشته مورد علاقه‌ام در صورتی که جمع شدن هر دو ممکن نباشد کدام یک را باید انتخاب کنم؟ یا بین ازدواج و تشکیل خانواده و باز هم ادامه تحصیل در رشته مورد پسند باید کدام یک را ترجیح دهم؛ آن هم وقتی که غم نان نمی‌گذارد چنانکه باید و شاید دنبال اهداف و آرزوهایم بروم.

اشخاص تصویر‌شده در این کتاب نیز خوشبختانه افرادی هستند برخاسته از جامعه عادی که روزانه با چنین آدم‌هایی ملاقات می‌کنیم.

دانش‌آموزان یک مدرسه با اوضاع متفاوت خانوادگی و با روحیات خلقی مختلف، معلمانی با عقاید گوناگون در مورد مسائل زندگی، مدیر مدرسه که دوست دارد مدرسه‌اش بهترین باشد و معلمی که نگرش منحصر به فردی به زندگی و شیوه تدریس دارد که تمام حوادث پیش‌آمده در این کتاب نیز حول همین آموزگار و شاگردانش می‌چرخد.

او کلاسش را به سبک و سیاقی که دوست دارد اداره می‌کند و چنین کاری باعث بر‌انگیختن مخالفت افراد زیادی می‌شود؛ اما برای این‌که ببینید سر‌انجام، داستان به چه مسیری هدایت می‌شود لازم است خودتان کتاب را مطالعه کنید.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

مارلون براندوی ایرانی

🍂پاییز چه فصلیست که مارلون براندوی ایران را از ما گرفت.
از زمانی که فهمیدم این طور نیست که در تمام فیلم و سریال‌ها خود بازیگران صحبت کنند و مخصوصاً در آثار غیر فارسی اشخاصی که آنان را دوبلر می نامند به شخصیت‌ها جان می‌دهند؛ دنبال این افتادم که بدانم چه کسی و با چه مشخصاتی به جای مثلاً آلن دولون صحبت می‌کند؛ چه کسی نقش سلمان‌خان را می‌گوید و باز از آن موقع که دانستم تا مدت‌ها به جای بازیگران ایرانی هم دوبلر ها نقش‌گویی می‌کردند اشتیاقم به پیگیری هنر دوبله بیش از پیش شد و دقیقاً همان ذوق و شوقی که دوستداران سینما از خود نشان می‌دهند را من در پیدا کردن صاحبان صدای دوبلرها یافتم.
امروز باخبر شدم که در کمال تأسف آقای چنگیز جلیلوند نیز به علت کرونا از میان ما پر کشید. 🖤🖤🖤 او را مثل تمام ایرانی‌ها که با فیلم‌های پیش از انقلاب آشنایی دارند، به جای مرحوم محمدعلی فردین شناختم و بعد ها نقش‌های فراوانش را در آثار خارجی و ایرانی به سادگی تشخیص دادم و به معنای واقعی با صدایش زندگی کردم.
صدای استاد جلیلوند صدای خاطره هاست و تا ابد در ذهن علاقه مندان هنر دوبله باقی خواهد ماند.
علاوه بر صدای فردین استاد جلیلوند را به عنوان هنرمندی با حنجره‌ای طلایی و مارلون براندوی ایرانی می‌شناسند. مشهور‌ترین گویندگی‌هایش در فیلم‌های سینمایی خارجی به‌جای مارلون براندو، پل نیومن، برت لنکستر، ماکسیمیلیان شل، ریچارد برتون، پیتر اوتول، یول براینر، کلینت ایستوود، دین مارتین و… است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۳ دیدگاه

کیمیاگر

کتاب کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو، نویسنده مشهور برزیلی، از رمان‌های بسیار پرفروش دههٔ پایانی قرن بیستم جهان است. این کتاب در بیش از صد و پنجاه کشور دنیا انتشار و به بیش از پنجاه زبان ترجمه شده‌است و یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های زمان ماست زیرا بیش از شصت و پنج میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده‌است.

نقد‌های بسیاری در مورد این کتاب خواندنی انجام گرفته‌است و خیلی‌ها هم کیمیاگر را ملهم از کتاب‌هایی مثل شازده کوچولو، داستانی در مثنوی و حتی سیزارتا دانسته‌اند؛ اما به عقیده من کیمیاگر هرچه که باشد کیمیاگر است و اگر هم نویسنده‌اش از آثار دیگر تأثیراتی پذیرفته‌باشد این ابداً بدان معنا نیست که صفر تا صد کیمیاگر، تقلیدی باشد از داستان‌هایی که اسمشان را آوردم؛ این کتاب، روایت منحصر به فردی دارد و برای آنانی که به دنبال انگیزه برای شروع یک فعالیت تازه و نیز تحقق آرزوهایشان می‌گردند، می‌تواند انتخاب بسیار خوبی باشد.

حکایت عشق و علاقه داشتن به کار و تلاش فراوان در راه رسیدن به اهداف -که کیمیاگر هم از این جمله آثار مستثنی نیست- ، همان ماجرای عشقی است که حافظ در غزلی چنین توصیفش می‌کند:

یک قصه بیش نیست غمِ عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است.

کیمیاگر را مترجم رسمی آثار کوئلیو در ایران، آرش حجازی توسط انتشارات کاروان روانه بازار کتاب کرد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | ۷ دیدگاه

امان از عطر‌ها

شاید برای اکثر افراد، چیزی که باعث می‌شود بیشترین تداعی اتفاق بیفتد، دیدن یک عکس باشد؛ اما برای من و چند نفر از دوستانم این بوها هستند که آدم را با خودشان می‌برند به آن روز خاصی که خاطره در آن موقع، رخ داده‌است.

برای من چای ماسالا هر زمانی که بویش را استشمام کنم، سرمای زمستان یادم می‌آید و همین طور بارش تند باران و دوستی که با او خاطرات مشترکی در نوشیدن انواع چای‌ها مخصوصاً چای ماسالا داریم.

دیروز که از جایی چای ماسالا به دستم رسید، با آن‌که هوا به شدت گرم بود تصمیم گرفتم درست کنم و ریختن آب جوش در لیوان همان و پخش شدن بوی چای همان و احساس سرمایی که زیر باران با دوستم از آن لذت می بردیم همان. انگار نه انگار که شهریور بود درست مثل آذرماه پارسال که هوای شیراز نسبتاً سرد بود و باران خیلی تندی هم می‌بارید، احساس کردم اتاق سرد شد و حتی صدای ماشین و آهنگی هم که از داخلش شنیده می‌شد هم به گوشم می‌رسید؛ این خاطره به قدری طبیعی بود که یک لحظه خودم را داخل ماشین نشسته کنار دوستم دیدم و چیزی نمانده‌بود که سؤالی هم از او بپرسم که این حالت خلسه‌مانند تمام شد و خود را در اتاق یافتم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۱۰ دیدگاه

توارد

در ادبیات جهان همیشه شخصیت هایی خلق شده اند که نخواسته اند مثل سایرین زندگی معمولی داشته باشند و تصمیم جدی گرفته اند که سطح بالاتری از هستی را نسبت به هم دوره ایهایشان تجربه و زندگی کنند.
اشخاصی که توسط صمد بهرنگی خلق شده اند نیز عمدتاً با نگاهی نمادین از جمله همین افراد هستند.
یکی از کتاب هایی که از زمان نوشتنش تا کنون که بیش از پنجاه سال از اولین چاپش می گذرد، خوانندگان زیادی دارد و باعث ایجاد نقد و تفسیر های مختلفی هم در مورد برداشت از این کتاب شده است، ماهی سیاه کوچولو نام دارد.
در این لحظه تا جایی که ذهنم یاری می کند می توانم سه شخصیت از نوع قهرمان ماهی سیاه کوچولو که شباهت های زیادی نیز به همدیگر دارند را نام ببرم:
یکی جاناتان مرغ دریایی نوشته ریچارد باخ است که قهرمان کتاب یعنی جاناتان ابداً دلش نمی خواهد مثل سایر مرغابی ها فقط در بین گل و لای زندگی محدودی داشته باشد، تشکیل خانواده دهد، شکار کند و روزی هم مثل دیگران بمیرد بدون این که کار خاصی انجام داده باشد.
دومی بنفشه ای است که در یکی از داستان های کتاب حمام روح نوشته جبران خلیل جبران حضور دارد که از کوتاه قد بودن و این که مجبور است تقریباً همیشه به زمین چسبیده باشد بسیار شاکیست و آرزو دارد مانند گل های سرخ، قدی بلند داشته باشد تا جهان را از چشم آن ها ببیند و در این راستا، ماجراهایی را تجربه می کند.
سومی هم داستان «ماهی سیاه کوچولو» اثر صمد بهرنگی است که در حقیقت داستان همه آنهایی است که به دنبال آرمان‌شهر خود و برای رسیدن به آن از چیزی نترسیدند و دست به مبارزه زدند تا از جویبارها و رودخانه‌ها بگذرند و به دریا برسند.
این که چنین اتفاقی در دنیای ادبیات بیفتد و نویسندگان یا شاعران بدون اطلاع یکدیگر موضوع واحدی را به شکل تقریباً یکسانی در آثارشان بیاورند توارد نام دارد که می تواند در نوع خودش از زیباترین رخداد های ادبی باشد.
به هر صورت کتاب ماهی سیاه کوچولو از جمله داستان هایی است که به هیچ وجه نمی توان گروه سنی خاصی را -علی رغم اکثر نوشته های صمد بهرنگی که مخاطبشان کودکان هستند- به عنوان گروه هدف آن نام برد.
این کتاب، داستانی است برای تمامی افراد در هر سن و سالی و فارغ از هر مرام یا مسلکی که دارند.
مهم ترین پیام قهرمان داستان نیز در این جمله وجود دارد که می گوید:
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک‌وقت ناچار با مرگ روبه‌رو شدم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…».

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۳ دیدگاه

به یادِ ملانی همیلتون

در کتاب زیبای برباد‌رفته شخصیتی به یاد ماندنی و خاص وجود دارد که گرچه شخص اول و حتی دوم کتاب نیست؛ اما ویژگی‌های بارز شخصیتیش باعث می‌شود که برای مدت‌ها پس از خواندن کتاب، در ذهن خواننده باقی بماند؛ این شخصیت، ملانی همیلتون نام دارد که خواهرِ شوهرِ اولِ قهرمانِ کتاب یعنی اسکارلت اوهارا است.

درست است که این فرد در کتاب خاکستری نیست و می‌تواند تا حدی هم آرمانی به نظر آید؛ اما نویسنده در پرداختن به ویژگی‌های اخلاقی ملانی آن قدرها هم افراط نکرده که بتوانیم بر او خورده بگیریم که چرا ملانی این قدر خوب و پاک از کار درآمده‌است.

ملانی شخصیتی دارد که علاوه بر این‌که دنبال ایراد گرفتن از دیگران نیست، تلاش فراوانی نیز دارد که تنها خوبی‌های اشخاص را فارغ از این‌که با آنان نسبت فامیلی داشته‌باشد یا نه ببیند و بر همین اساس هم با افراد حشر و نشر دارد.

من در زندگیم شخصیت‌هایی مثل ملانی زیاد ندیده‌ام؛ ولی یک نفر هست که خیلی شبیه اوست و اگر او نبود می‌پنداشتم شخصیت ملانی در برباد‌رفته، چیزی جز تخیل نویسنده نیست.

امروز باخبر شدم که اولیویا دی هاویلند، بازیگر نقش ملانی در صد و چهار سالگی از دنیا رفته‌است. او یکی از آخرین بازماندگان سینمای کلاسیک هالیوود و پیرترین بازیگر در قید حیاتی بود که برنده جایزه اسکار شده‌بود. وی همچنین آخرین بازیگر بازمانده از بین هنرپیشگان اصلی فیلم کلاسیک برباد‌رفته بود.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

وای به حالت!

حتماً شما هم قبول دارید در زندگی لحظاتی هست که آدم دلش می‌خواهد درست در همان موقع دکمه توقف فیلم حیاتش زده‌شود و آن خاطره به ابدیت پیوند بخورد تا بتواند برای همیشه مزه خوب چنان پیشامد مبارکی را بچشد و باز هم تکرارش کند و اصلاً چرا تکرار؟ همین جاودانه شدنش به نظرم کافی باشد که تا آخر دنیا درگیر آن سرخوشی تمام‌نشدنی گردد و آن لحظه‌های ناب، آن عشق سرشار، آن مِهرِ پاینده، آن صدای دلنشین، آن هم‌سفر مهربان، آن یار غار، آن گم‌شده‌ی دیریافته، آن خوب، آن نازنین، آن فرشته و آنی که فقط آن است و بس برای همیشه‌ی خدا در کنارش بمانند و از پیشش جنب نخورند

وقتی از بالا و از نگاه یک نفر دیگر به خودم نگاه می‌کنم خیلی به سختی می‌توانم این همه احساسات فرو‌خورده را درک کنم و این همه محرومیت و محدودیت را در یک فرد بپذیرم.

واقعاً در این همه حرمان چه کسی مقصر است؟

اصلاً آیا به فرض پیدا کردن مقصر، مشکلی حل می‌شود؟!

به فرض که مقصر را هم پیدا کردیم و به خاطر تمام جنایاتی که مرتکب شده، دارش هم زدیم، آیا این خلأ‌ها پر می‌شوند؟

آیا پاسخ این همه چرا پیدا می‌شود؟

آیا عمر رفته باز می‌گردد؟

آیا کودکی، نوجوانی و حالا هم جوانی و احتمالاً به زودی پیریِ تباه‌شده به سادگی فراموش خواهند شد؟

آیا این زخم‌های باز، التیام پیدا می‌کنند؟

اگر فقط یک ذره در مثبت بودن پاسخ این پرسش‌ها اطمینان داشتم، دنیا را برای محقق کردن حتی یکی از جواب‌هایشان به هم می‌ریختم؛ ولی افسوس به اندازه‌ای که به عشق اعتقاد دارم، مطمئن هستم پاسخ تمام سؤالاتی که در این متن نوشتم و حتی آن‌هایی که در ذهنم وجود دارند هم قطع به یقین منفی است.

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت
طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار چه سود از پر و بالت
زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت
مانند اناری که سر شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت
پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این‌ بار اگر اصرار کنی، وای به حالت
فاضل نظری

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , | ۴ دیدگاه

معرفی کتاب طولانی‌ترین سفر

درست از زمانی که دوره‌ی ابتدایی را پشت سر گذاشتم؛ یکی از زیباترین لذت‌های زندگی را در خواندن رمان و به خصوص درام‌های عاشقانه یافتم؛ البته نه از آن عشق‌های آبکی که در اغلب کتاب‌های ایرانی دیده می‌شوند که فیلم‌ها و سریال‌هایمان هم سرشار هستند از همین نوع مثلاً عشق و عاشقی‌ها.

من درام‌های عاشقانه‌ای را می‌پسندم که در عین این‌که از تنها انگیزه‌ی زندگی -یعنی عشق- صحبت می‌کنند؛ به جریان زندگی هم بپردازند و از واقعیات دور نشوند.

اگر قرار است وصالی را ترسیم کنند، سختی‌های این رسیدن عاشق و معشوق را هم بیان کنند و اگر قرار است از یک پیروزی بزرگ حکایت کنند، تا حد امکان توضیح دهند که قهرمان کتاب، با طی کردن چه مراحلی به این نقطه که آرزویش بوده دست یافته‌است.

کتاب طولانی‌ترین سفر، نوشته‌ی نیکلاس اسپارکس و با ترجمه‌ی شهرزاد موحد بیات از این دسته است.

چند دقیقه از خواندن این کتاب فوق‌العاده نمی‌گذرد که دارم در موردش می‌نویسم.

متأسفانه چنان‌که از قدیم و ندیم مرسوم است نمی‌توانم دقیقاً حسی را که از مطالعه‌ی این کتاب تجربه کردم، بیان کنم؛ اما روایت یک زندگی طولانی را شنیدم که دو نفر علی‌رغم تمام مشکلات، عمیقاً یکدیگر را دوست داشتند و تا آخرین لحظه‌های حیات هم بر عشقشان وفادار و ثابت‌قدم بودند.

نیکلاس اسپارکس یک کتاب دیگر به نام پیامی در بطری هم دارد که قبلاً خوانده‌ام که باید در مطلبی دیگر معرفیش کنم؛ اما در حال حاضر تنها چیزی که می‌توانم در معرفی کتاب طولانی‌ترین سفر بگویم این است که این کتاب دو داستان را روایت می‌کند: یکی در دهه چهل میلادی می‌گذرد و دیگری در زمان حال و علاوه بر خواندن یک رمان می‌توان به تجربه‌های بسیار جالبی در مورد جنگ جهانی هم دست یافت که لذت مطالعه‌ی این کتاب را چند برابر می‌کنند.

یکی از زیباترین جملاتی که در این کتاب خواندم این است:

«اگر بهشتی باشد، ما دوباره یکدیگر را پیدا خواهیم کرد؛ چون بدون تو بهشتی وجود ندارد.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه