به عبارت دیگر

از همان دوره راهنمایی که به طور جدی کتاب های غیر درسی را می خواندم؛ عادتی پیدا کردم که اگر کتابی از یک نویسنده را خواندنی و زیبا می یافتم، حتماً کتاب های دیگرش را هم می خواندم و اگر هم نسخه صوتیشان در دسترسم نبود؛ تا جایی که از دستم بر می آمد دنبال آن کتاب ها می گشتم تا بالاخره یا ضبط می شدند و یا خودم کتاب ها را می خریدم و به دوستانم می دادم که از رویشان برایم بخوانند و خلاصه نمی دانم این عادت خوبی باشد که من دارم یا نه؛ اما در نود و نه درصد موارد از این کار، پشیمان نشده ام.
خانم جومپا لاهیری نویسنده ای که پدر و مادرش هندی هستند و پیش از تولدش به لندن مهاجرت کردند و او توانست علاوه بر زبان بنگالی که از والدینش فرا گرفته بود، زبان انگلیسی را نیز برای خواندن و نوشتن یاد بگیرد؛ از این قاعده مستثنی نیست و زمانی که اولین کتابش، مترجم درد ها را -که مجموعه داستان است- خواندم آن قدر مجذوب سبک نگارش این نویسنده شدم که به سرعت کتاب های دیگرش را که خوشبختانه همه به صورت صوتی موجود هستند، خواندم.
کتاب های به کسی مربوط نیست که با نام خاک غریب نیز منتشر شده است، همنام و گودی را در کمتر از یک ماه خواندم و به تازگی کتاب دیگری از جومپا لاهیری خوانده ام با نام «به عبارت دیگر» که ماجرایش با کتاب های دیگر این نویسنده متفاوت است.
چون زبان اصلی خواندن و نوشتن جومپا لاهیری، انگلیسی است؛ او کتاب هایش را به همین زبان نوشته است؛ اما به خاطر سفری که به ایتالیا برایش پیش می آید شیفته زبان ایتالیایی می شود و پس از بازگشت به امریکا بسیار تلاش می کند ایتالیایی را یاد بگیرد و هر چند یادگیریش در این زبان به کندی انجام می شود؛ اما او تسلیم نمی شود و به قدری در آموختن زبان ایتالیایی بر خود سخت می گیرد که سعی می کند تا جایی که برایش امکان دارد همه چیز را به ایتالیایی بخواند و بعد از مسافرت دوباره ای که با خانواده اش به رم می رود از این فرصت استفاده می کند و با همان ایتالیایی دست و پا شکسته ای که در طول این سال ها یاد گرفته است؛ دفتر روزانه ای برای خودش تهیه می کند و -درست یا غلط- هر چیز که به ذهنش می رسد را به ایتالیایی می نویسد تا این که سر انجام تصمیم می گیرد بر اساس همین یادداشت ها و تجربه هایی که تا کنون در یادگیری این زبان به دست آورده است کتابی به همین زبان بنویسد و به قدری به ایتالیایی خواندن و نوشتن پافشاری می کند که ترجمه انگلیسی کتابش را نیز به شخص دیگری می سپارد حال آن که در زبان انگلیسی بسیار توانمند تر است تا ایتالیایی.
کتاب به عبارت دیگر شرح آشنایی نویسنده است با زبان ایتالیایی و تمام سختی هایی که در راه آموختن یک زبان جدید برای زبان آموز در طول مسیر پیش می آید. این که چه طور در آغاز، راه، بسیار دشوار به نظر می رسد تا جایی که چیزی نمی ماند که زبان آموز از یادگیری زبان جدید به کلی صرف نظر کند؛ ولی اتفاقاتی برایش پیش می آید که به تلاشش ادامه می دهد؛ ماجرا هایی که برای هر کس که قصد آموختن زبانی جز زبان مادریش را دارد برای او اتفاق می افتند.
نویسنده در پایان کتاب به عبارت دیگر می گوید مشخص نیست کتاب های بعدیش را باز هم به ایتالیایی بنویسد یا نه؛ اما این تجربه را بسیار دوست دارد چرا که مجبور شده است تمام قواعد کار حتی روش های داستان نویسی را از اول و به زبانی دیگر یاد بگیرد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | ۸ دیدگاه

برگ های پاییزی

با آن که از قدیم بهار شیراز مخصوصاً اردیبهشت با بوی بهارنارنج و یاس و اطلسی های سر میدان ها عجین است و تابستان های گرم ولی دلچسب باغ ارم، همراه با فالوده شیرازی که بهترین هایش در پشت ارگ کریم خان پیدا می شود، حال و هوای بهشت را برای انسان تداعی می کنند، پاییز و زمستان شیراز حسابشان از تمام فصل ها جداست.
پاییز هایی که با انار و لیمو ترش، نارنج و پرتقال و شب های طولانی به زمستان می رسند همراه با بوی باقالی پخته و لبو و جگر و چغور پغور، آش کارده و انواع خوراکی های خوش مزه که در جای جای شهر به وفور یافت می شوند.
بیش از این که از خوردن خوراکی های زمستان لذت ببرم، عاشق عطر و بویی هستم که وقتی از خیابان ها از کنار فروشندگانشان رد می شوم، به مشام می رسد.
من شیفته جریان زندگی در شیراز هستم و مخصوصاً سبک زندگی شیرازی ها را می ستایم و از زمانی که به این شهر آمده ام، بسیار آرزو دارم مثل مردم این دیار در لحظه زندگی کنم و بی خود و بی جهت حسرت گذشته و ترس آینده را نداشته باشم.
شاید شما که این نوشته را می خوانید اسم چغور پغور یا آش کارده را نشنیده باشید یا اگر هم شنیده اید ندانید که در اصل مربوط به کدام استان کشور هستند.
بر اساس اطلاعاتی که از جست و جو در اینترنت پیدا کردم:
چغور پغور یا جغور بغور غذای محلی استان زنجان است. جَغور بَغور غذایی است که از دل و جگر و قلوه گوسفند به علاوه آب و روغن و افزودنی های دیگر تهیه می‌شود. در زنجان و آذربایجان به آن جئز بئز و در شیراز گاهی توتُوِی (توتابه​ای) می‌گویند. این غذا در بیشتر شهرهای استان گیلان با نام واویشکا شناخته می‌شود. در استان کرمان “حسرت الملوک” نام دارد. در اسکاتلند غذای مشابهی وجود دارد به نام هَگیس که خوراک ملی اسکاتلند به‌شمار می‌آید.
آش کارده یا آش حُره یا آش کاردین، نوعی از انواع آش‌های ایرانی است که در محدودهٔ جنوب غربی زاگرس پخته می‌شود. در طبخ این آش از گیاهی مخصوص بنام کاردین استفاده می‌شود. این آش مانند نامش در مناطق مختلف روش‌های پخت متفاوتی دارد، از روش‌های تخمیری در مناطق بختیاری تا پخت همراه گوشت در اقلید. این آش در مناطق چهارمحال و بختیاری، اصفهان و خوزستان به نام کاردین (یا کاردیم) شناخته می‌شود و در اقلید و استان فارس به نام کارده و در منطقهٔ بهبهان و هندیجان به نام حُره مشهور است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه

بیست و هفتمین پاییز

به هزار و یک دلیل که یکی از آن ها تولدم در فصل زیبای پاییز است، عاشق این فصل هستم و ماه مهر از زمانی که با درس و مدرسه آشنا شدم، برخلاف خیلی ها که از مهر، دلِ خوشی ندارند، همواره برایم درست مثل اسمش ماه مهر و مهربانی ها بوده و امسال هم روز اول مهر را به خوبی شروع کردم و می دانم که بهترین اتفاقات در انتظارم هستند.
امروز که برای کاری به معاونت فرهنگی و بعد هم معاونت دانشجویی رفتم تعداد زیادی از ورودی ها را دیدم که همراه با پدر و مادر هایشان برای ثبت نام و گرفتن کارت دانشجویی صف های بسیار طولانی را تشکیل داده بودند و همه شان هم با هم صحبت می کردند و مضمون بیشتر حرف هایشان نیز نگرانی از این که آیا غذای خوبی خواهند خورد؟ آیا جای استراحت مناسبی خواهند داشت و … بود.
درست نمی دانم چرا؟ شاید به خاطر این که هفتمین سال زندگیم را در دانشگاه شیراز می گذرانم یا به هر دلیل دیگری، خیلی دوست داشتم با تمام آن ها حرف بزنم و به تک تک پدر و مادر های نگرانشان آرامش بدهم و مطمئنشان کنم که این مرحله به شدت برای رشد فرزند شما لازم است و شک نکنید او در خوابگاه از گرسنگی و تنهایی نخواهد مرد و در مدت بسیار کوتاهی آن قدر با دوستان و احتمالاً درس و دانشگاه درگیر می شود که حتی دلش هم به سادگی هوای خانه و شما را نکند؛ ولی به همان صحبت های اندکی که اتفاقی بعضی والدین با من داشتند قناعت کردم و الآن از همان حرف های به ظاهر ساده ای که به آنان زدم آرامشی درونی را در خود احساس می کنم که دشوار است بتوانم این جا یا هر جای دیگر توصیفش کنم.
حس می کنم بهترین شعری که می تواند با این نوشته همراه شود بوی ماه مهر از زنده یاد قیصر امینپور است:
باز آمد بویِ ماهِ مدرسه
بویِ بازی های راهِ مدرسه
بویِ ماهِ مهر، ماهِ مهربان
بویِ خورشیدِ پگاهِ مدرسه
از میانِ کوچه های خستگی
می گریزم در پناهِ مدرسه
باز می بینم ز شوقِ بچه ها
اشتیاقی در نگاهِ مدرسه
زنگِ تفریح و هیاهوی نشاط
خنده های قاه قاهِ مدرسه
باز بویِ باغ را خواهم شنید
از سرودِ صبحگاهِ مدرسه
روزِ اول لاله ای خواهم کشید
سرخ، بر تخته سیاهِ مدرسه.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

دوست داشتن از عشق برتر است

در یکی از نوشته های قبلی تفاوت عشق و دوست داشتن را از زبان نادر ابراهیمی تقدیمتان کردم.
امروز که بعد از مدت ها برای بار نمی دانم چندم سفری به کویر مملو از زیبایی دکتر شریعتی داشتم و امیدوارم فرصتی پیش آید که هر چند وقت یک بار کویر را دوباره و دوباره بخوانم؛ تصمیم گرفتم مقایسه ای را که دکتر شریعتی از عشق و دوست داشتن در کویر آورده است را هم بیاورم که هرچه از عشق و دوست داشتن بگوییم یا بنویسیم باز کم است و بهتر است بگویم هیچ نگفته یا ننوشته ایم.
در صفحه شصت چاپی که من از کتاب کویر دارم چنین آمده است:
«عشق یک جوششِ کور است و پیوندی از سر نابینایی؛ اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند، بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
عشق در غالبِ دل ها در شکل ها و رنگ های تقریباً مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکیست؛ اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاصِ خویش دارد و از روح، رنگ می گیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارند، می توان گفت که به شماره هر روحی دوست داشتنی هست.
عشق با شناس نامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد؛ اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج، زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.
عشق در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس در نهان یا آشکار، رابطه دارد چنان که شوپن هاور می گوید:
“شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آن گاه تأثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید!”
اما دوست داشتن چنان در روح، غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.
عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است؛ اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است؛ اگر دوری به طول انجامد، ضعیف می شود؛ اگر تماس، دوام یابد، به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز، زنده و نیرومند می ماند؛ اما دوست داشتن با این حالات، ناآشناست؛ دنیایش، دنیای دیگریست.
عشق، جوششی یک جانبه است؛ به معشوق نمی اندیشد که کیست؟! یک خودجوشی ذاتیست و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه می ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکیست و یکدیگر را نمی بینند؛ پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره یکدیگر را می توانند دید و در این جاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست، فراوان است؛ اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت در آغاز، دو روح، خطوطِ آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند؛ دو روح، نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ و کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان خود به خود، دو هم سفر به چشم می بینند که به پهن دشتِ بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لکِ دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است؛ افق های روشن و پاک و صمیمیِ ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف هم چون روحِ یک معبدِ متروک که در محراب پنهانی آن، خیالِ راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلودِ نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد، هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گل های مرموز و جانبخش بوستان های دیگر را به همراه خود دارد و خود را به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه بر سر و روی این دو می زند.
عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانیِ فهمیدن و اندیشیدن نیست؛ اما دوست داشتن در اوجِ معراجش از سرحدِ عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کَنَد و با خود به قله بلند اشراق می برد.
عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن، زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قویست و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق، بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق، خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن، لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک، آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.
از عشق هرچه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر.
عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن، نو تر.
عشق، نیروییست در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن، جاذبه ایست در دوست که دوست را به دوست می برد.
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن، تشنگی محو شدن در دوست.
عشق، معشوق را مجهول و گم نام می خواهد تا در انحصار او بماند؛ زیرا عشق، جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می بیند، از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد؛ اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه دل ها آن چه را او در دوست از خود دارد، داشته باشند که دوست داشتن، جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمیست و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست، آن را در دیگری که می بیند، دیگری را نیز دوست می دارد و با خود، آشنا و خویشاوند می یابد.
در عشق، رقیب، منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کویش را چون جان خویشتن دارند که حسد، شاخصه عشق است؛ چه عاشق، معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد و دوست داشتن، ایمان است و ایمان، یک روح مطلق است؛ یک ابدیت بی مرز است؛ از جنس این عالم نیست.
عشق، ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می آورد تا آن چه را آنان به خود از طبیعت گرفته اند، بدو بازپس دهند و آن چه را مرگ می ستاند به حیله عشق بر جای نهند که عشق، تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقیست که انسان دور از چشم طبیعت خود می آفریند، خود بدان می رسد، خود آن را انتخاب می کند.
عشق، اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن، آزادی از جبر مزاج.
عشق، مأمور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح.
عشق یک اغفالِ بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی که طبیعت، سخت آن را دوست می دارد، سرگرم شود و دوست داشتن، زاده وحشت از غربت است و خودآگاهیِ ترس آورِ آدمی در این بیگانه بازارِ زشت و بیهوده.
عشق، لذت جُستن است و دوست داشتن پناه جُستن.
عشق، غذا خوردنِ یک حریصِ گرسنه است و دوست داشتن، هم زبانی در سرزمینِ بیگانه یافتن است.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

چه کتاب هایی بخوانیم؟

با چند نفر از دوستانم بحث هایی داشتیم مبنی بر این که آیا هر کتابی ارزش خواندن دارد یا نه؟ و این که با وجود چاپ کتاب های فراوان در کل چه کتاب هایی بخوانیم خوب است؟
فارغ از بحثی که کردیم پاسخ را از زبان صمد بهرنگی نویسنده ماهی سیاه کوچولو، کچل کفترباز، تلخون، سرگذشت دانه برف و کلی کتاب خواندنی دیگر که بیشتر در حوزه ادبیات کودک و نوجوان نوشته شده اند؛ اما قطعاً مخاطبان صمد بهرنگی تنها بچه ها نبوده اند، تقدیمتان می کنم:
«بعضی ها می گویند هر کتابی به یک بار خواندنش می ارزد؛ این حرف چرند است! در دنیا آن قدر کتاب خوب داریم که عمر ما برای خواندن نصف نصف آن ها هم کافی نیست. از میان کتاب ها باید خوب ها را انتخاب کنیم؛ کتاب هایی را انتخاب کنیم که به پرسش های جوراجور ما جواب های درست بدهند، علت اشیا و حوادث و پدیده ها را شرح بدهند، ما را با اجتماع خودمان و ملت های دیگر آشنا می کنند و ناخوشی های اجتماعی را به ما می شناسانند.
کتاب هایی که ما را فقط سرگرم می کنند و فریب می دهند، به درد پاره کردن و سوختن می خورند. بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه هایی با ارزش می توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا کنند و علت ها را شرح دهند.
قصه خواندن، تنها برای سرگرمی نیست؛ بدین جهت من هم میل ندارم که بچه های فهمیده، قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

درسی که در دفاع پایان نامه یکی از دوستانم گرفتم

یکشنبه ساعت یازده صبح روز بیست و پنجم شهریور به مراسم دفاع از پایان نامه یکی از دوستان خوبم دعوت شدم و از مطالب بسیار مفیدی که آماده کرده بود و تسلطش بر مباحث بسیار لذت بردم و کلی چیز جدید یاد گرفتم.
از مطالب علمی مربوط به رشته حقوق که بگذریم حس می کنم مهم ترین درسی که از آن مراسم گرفتم این بود که یکی از استادان بعد از کلی تعریف و تمجید از پایان نامه دوستم -که انصافاً به حق هم بودند- گفتند: هنوز هم مطالب بسیار اندکی در مورد مبحث مورد نظر شما وجود داره که اگر کسی بخواد این موضوع رو کار کنه می تونه از اون ها هم استفاده کنه و در پایان نامه یا مقاله اش بیاردشون؛ شما اگر موضوعی رو به عنوان کار علمیتون انتخاب می کنید باید به اصطلاح اون رو با خاک یکسان کنید و از همه جوانب بررسیش کنید؛ طوری که هر کس بخواد اون موضوع رو دوباره کار کنه با مراجعه به مطلب شما دیگه هیچ حرف تازه ای برای گفتن نداشته باشه و مجبور بشه موضوعش رو عوض کنه.
من بعد از شنیدن سخنان این استاد گرامی سخت مصمم شدم این قضیه را در تمام جوانب زندگیم تا جایی که برایم امکان دارد تسری دهم و آن چنان عاشقانه و با شور و شوق برنامه ها و اهدافم را عملی سازم که به قول ایشان با خاک یکسانشان کنم؛ تا در آینده دیگر هیچ نقطه ابهام یا موردی برای پشیمانی که ای کاش فلان مسأله رو هم بررسی می کردم، کاش عواقب اون کار رو در نظر می گرفتم و … ابداً اتفاق نیفتد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

ملت عشق

بالاخره از جایی که اصلاً انتظارش را نداشتم کتاب عشق نوشته الیف شافاک به دستم رسید و این کتاب شور انگیز، بی نظیر، آرامش بخش و خلاصه هرچه مثبت است را با صدای یکی از دوستان که خوانش ایشان هم بر زیبایی های بی شمار کتاب، افزود، خواندم.
این کتاب در واقع دو رمان است که به شکل موازی در کنار هم روایت می شوند؛ یکی رمان ملت عشق که حکایتی از عشق مولانا به شمس تبریزی است و دیگری ماجرای زنی در عصر حاضر که بعد از سال ها که درِ قلبش را به روی عشق و عاشق شدن بسته است و درست از جایی که فکرش را نمی کند ماجرا هایی برایش پیش می آید که تحولی عظیم در زندگیش اتفاق می افتد.
با آن که زمان رخ دادن این دو قصه یکی نیست اما نویسنده چنان با مهارت این دو ماجرا را در کنار هم پیش می برد که این یکسان نبودن زمان به هیچ وجه احساس نمی شود.
در این کتاب چهل قاعده از زبان شمس تبریزی در میان روایت ها نقل می شود که یکی از یکی خواندنی تر و تأثیرگذار تر است و به سختی می توانم چند قاعده را گلچین کنم و این جا بنویسم؛ چرا که هر کدام از این قاعده ها کتابی در درون خود دارند و این که نویسنده چه طور توانسته هر چهل قاعده را در کتاب جا دهد به نظرم از عجایب روزگار است؛ چون معتقدم می شود در مورد حتی یکی از این قواعد، صفحه صفحه نوشت بدون این که درگیر اطناب و تکرار مکررات شد.
خودتان قضاوت کنید!
قاعده شانزدهم:
خدا بی نقص و کامل است، او را دوست داشتن آسان است. دشوار آن است که انسان فانی را با خطا و صوابش دوست داشته باشی. فراموش نکن که انسان هر چیزی را فقط تا آن حد که دوستش دارد، می تواند بشناسد. پس تا دیگری را حقیقتاً در آغوش نکشی، تا آفریده را به خاطر آفریدگار دوست نداشته باشی، نه به قدر کافی ممکن است بدانی، نه به قدر کافی ممکن است دوست داشته باشی.
به نظر شما چه قدر حرف نگفته در مورد همین چند جمله کوتاه وجود دارد؟
قاعده بیست و ششم:
کائنات وجودی واحد است. همه چیز و همه کس با نخی نامرئی به هم بسته اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان ها را اندوهگین کند و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند.
به نظر شما آیا می توان جز سکوت و تحسین چیزی در مورد گوینده این جملات گفت؟
قاعده بیست و هفتم:
این دنیا به کوه می ماند، هر فریادی که بزنی، پژواک همان را می شنوی. اگر سخنی خیر از دهانت برآید، سخنی خیر پژواک می یابد. اگر سخنی شر بر زبان برانی، همان شر به سراغت می آید. پس هر که درباره ات سخنی زشت بر زبان راند، تو چهل شبانه روز درباره آن انسان سخن نیکو بگو. در پایان چهلمین روز می بینی همه چیز عوض شده. اگر دلت دگرگون شود، دنیا دگرگون می شود.
قاعده بیست و نهم:
تقدیر به آن معنا نیست که مسیر زندگیمان از پیش تعیین شده. به همین سبب این که انسان گردن خم کند و بگوید: «چه کنم، تقدیرم اینبوده»، نشانه جهالت است. تقدیر همه راه نیست، فقط تا سر دو راهی هاست. گذرگاه مشخص است، اما انتخاب گردش ها و راه های فرعی در دست مسافر است. پس نه بر زندگیت حاکمی و نه محکوم آن.
و هزاران هزار تعریف و تمجید نگفته در دلم نسبت به این کتاب خواندنی وجود دارد که گفتنشان کار من نیست و تا خودتان این کتاب را نخوانید متوجهشان نمی شوید؛ تنها نکته ای که به ذهنم می رسد بیتی از مولاناست که می گوید:
ملت عشق از همه دین ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

شگفتی

زمانی قسمتی از متن کتاب شگفتی، نوشته آر. جی. پالاسیو را که در پایان برایتان خواهم آورد، بسیار رؤیایی و دور از ذهن می پنداشتم و فکر می کردم محال است که یک فرد معلول -حالا نوعش فرقی نمی کند- به معنای واقعی، احساس خوشبختی کند ولی حالا عمیقاً معتقدم اگر چشمانم نمی بینند به عوض آن خیلی چیز ها خدا، دنیا، کائنات یا هر چیزی که اسمش را بگذاریم به من داده است و این نهایت ناسپاسی خواهد بود اگر فقط بر این نقص متمرکز شوم و تمام زیبایی های جهان را که مفت و مجانی در اختیارم گذاشته شده اند ندید بگیرم.
در این لحظه خودم را بسیار بیش از آن چه در تصور آید خوشبخت می دانم و مطمئنم هرچه بیشتر بر داشته هایم تمرکز کنم و به خاطرشان شکرگزار باشم باز به من بیشتر داده خواهد شد و آن قدر خود را توانمند احساس می کنم که می دانم هر کاری را که اراده کنم قادر به انجامش خواهم بود و باید تمام نه ها و نشدنی ها را از زندگیم حذف کنم تا بیش از پیش خوشبختی های تازه را تجربه کنم.
یک نفر مثل من مگر از زندگی چه می خواهد که ندارد؟
چه قدر دوستان صمیمی، چه قدر انسانهایی که سرنوشتت برایشان مهم باشد، چه قدر کتاب برای خواندن، چه قدر فرصت برای رشد کردن و بالیدن و بالاخره چه اندازه عشق و مهربانی باید در زندگی یک شخص مثل من وجود داشته باشد و با این حال، او خوشبختیش را بی حد و مرز نداند؟
در پشت جلد کتاب شگفتی چنین می خوانیم:
«آگوست این جوری به دنیا آمده؛ قیافه خوبی ندارد؛ در واقع صورتش به طرز وحشتناکی زشت است؛ مشکل آگوست این است که پسری عادیست با قیافه ای غیر عادی. او تا سیزده سالگی به مدرسه نرفته و حالا خانواده اش تصمیم گرفته اند او را به مدرسه بفرستند. آیا آگوست می تواند هم کلاسی هایش را قانع کند با وجود قیافه ناخوشایندش او را دوست داشته باشند؟»
و حالا قسمتی از متن کتاب که باعث شد این مطلب را بنویسم:
«شب نمی توانم بخوابم؛ سرم پر از افکاریست که دست بردار نیستند: تک گویی های نمایشم، عناصر جدول مندلیف که باید از بر کنم، فرمول ها و معادله های جبر که باید یاد بگیرم، اولیویا، آگی … جمله میراندا مدام توی ذهنم طنین می اندازد: دنیا با آگی پلمن مهربون نبوده! درباره آن و مفهومش زیاد فکر می کنم؛ به میراندا حق می دهم؛ دنیا با آگی پلمن بد تا کرده است؛ آخر آن پسر کوچک چه کرده که سزاوار چنین حکمی باشد؟ پدر و مادرش چه گناهی کرده اند یا اولیویا؟ یک بار اولیویا گفت دکتری به والدینش گفته فقط یک در چهار میلیون احتمال دارد زوجی در شرایط ژنتیکی آن ها فرزندی شبیه آگی به دنیا بیاورند. با این حساب آیا دنیا یک بخت آزمایی خیلی خیلی بزرگ نیست؟ وقتی داری به دنیا می آیی بلیطی می خری و دیگر خوب و بد بودن بلیطت کاملاً تصادفیست؛ همه اش فقط شانسیست.
از این افکار سرم به دوران می افتد؛ ولی بعد افکار آرامش بخش تری به ذهنم می رسند: نه! نه! همه اش تصادفی نیست؛ اگر واقعاً همه اش تصادفی بود، دنیا به کلی ما را رها می کرد؛ اما این کار را نمی کند؛ از ذعیف ترین و شکننده ترین مخلوقاتش مراقبت می کند؛ آن هم از راه هایی که ما متوجه نمی شویم؛ مثلاً با والدینی که بی قید و شرط، تو را می پرستند و خواهر بزرگ تری که به خاطر تو از انسان بودن خودش شرمگین است و دوست کوچک صدا کلفتی که دوستانش به خاطر تو ترکش کرده اند و حتی دختر مو صورتی ای که عکست را توی کیفش با خودش همه جا می کشاند. ممکن است دنیا یک بخت آزمایی باشد؛ ولی سر انجام، داشته ها و نداشته هایت را یر به یر می کند؛ دنیا از تمام پرندگانش مواظبت می کند.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

یکی از مثبت ترین نگرش هایی که در زندگی داشتم

نقل می کنند که زندگی توماس ادیسون پس از اختراع لامپ بسیار مرفه بود. او یکی از ثروتمندان آمریکا به شمار می رفت و درآمد سرشارش را تمام و کمال در آزمایشگاه مجهزش هزینه می کرد که ساختمان بزرگی بود.
این آزمایشگاه، بزرگ ترین عشق توماس ادیسون بود. هر روز اختراعی جدید در آن شکل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود. در همین روزها بود که نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و در حقیقت کاری از دست کسی بر نمی آید و تمام تلاش مأموران فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به دیگر ساختمان هاست.
آنها تقاضا کردند که موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع توماس ادیسون پیرمرد رسانده شود. پسر با خود اندیشید که احتمالاً توماس ادیسون با شنیدن این خبر سکته می کند و لذا از بیدار کردن او منصرف شد و خود را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید که توماس ادیسون در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یک صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می کند.
پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید که پدر در بدترین شرایط عمرش به سر می برد.
ناگهان توماس ادیسون سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سرشار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست! رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟ حیرت آور است! من فکر می کنم که آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در کنار فسفر به وجود آمده است!
وای! خدای من، خیلی زیباست! کاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. کمتر کسی در طول عمرش امکان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟
پسر حیران و گیج جواب داد: پدر تمام زندگی ات در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می کنی؟ چطور می توانی؟ من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد اینجا نشسته ای؟
پدر گفت: پسرم از دست من و تو که کاری بر نمی آید. مأموران هم که تمام تلاششان را می کنند.
در این لحظه بهترین کار لذت بردن از منظره هایی است که دیگر تکرار نخواهد شد! در مورد آزمایشگاه و بازسازی یا نوسازی آن فردا فکر می کنیم! الآن موقع این کار نیست! به شعله های زیبا نگاه کن که دیگر چنین امکانی را نخواهی داشت!
من و دوستم هم نوروز امسال در سفری که به شهر نیشابور داشتیم، ماجرایی را تجربه کردیم که بی شباهت به قضیه ادیسون نیست.
وقتی به نیشابور رسیدیم؛ چون هوا خیلی خوب بود به مهمان پذیر نرفتیم و تصمیم گرفتیم در یکی از پارک ها که به مسافران اجازه اسکان می دهند، چادر بزنیم و شب را همان جا بگذرانیم؛ اما همین که وسایلمان را از ماشین پیاده کردیم و چادر را در جای مناسبی قرار دادیم؛ باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و به زودی قبل از این که بتوانیم دست و پایمان را جمع کنیم، باران بهاری تندی به خیس کردن ما و تمام چیز هایی که از ماشین پیاده کرده بودیم، پرداخت.
به سرعت با دوستم مشغول جمع کردن وسایل شدیم و یادم می آید آخرین وسیله ها را که دوستم داشت به داخل ماشین می برد در چادر مانده بودم و با وجود باد و باران جنون آسایی که می بارید سعی می کردم چادر را نگه دارم؛ در جایی با شادی تمام به دوستم گفتم: واقعاً عالیه! خیلی خیلی رؤیاییه! بیش از اونی که تصور می کردم این سفر داره به من خوش می گذره!
دوستم گفت: کجاش خوش می گذره! چیزی نمونده بود چادر رو کلاً از دست بدیم! الآن هم که شبیه موش آب کشیده شدیم! خیس خیسیم!
گفتم: شاید در این موقعیت گفتن این حرف درست نباشه و یه جورایی شعار به نظر برسه ولی سعی کن از این وضعیت، لذت ببری چون احتمال یک در هزار وجود داره که یک بار دیگه در تمام عمرت چنین باران بهاری تندی رو به این شکل، تجربه کنی!
اما متأسفانه نگرش دوستم به قضایا منطقی تر از چیزی بود که من فکر می کردم و نتوانست آن طور که از او خواسته بودم خاطره خوشی از آن باران سیل آسا برای خودش بسازد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

ما نابینایان، سنگدل نیستیم!

آقای دکتر اسکندر آبادی که از نابینایان توانمند عصر حاضر هستند، کتابی دارند به نام از چشم نابینایان که در واقع سه داستان را که به طور مستقیم به موضوع نابینایی مرتبط می شوند ترجمه کرده اند و همچنین در بخش پایانی کتاب، مصاحبه ای با خود ایشان وجود دارد که در این مصاحبه از ترجمه همین سه داستان و همین طور از وضع زندگی و کار و بار، خانواده، دوستان و … بحث شده است.
اگر توانستید این کتاب خواندنی را تهیه کنید و مطالعه نمایید.
مطلبی که باعث شد این نوشته را بنویسم این است که در جایی از این کتاب از قول دنی دیدرو، فیلسوف فرانسوی گفته شده که نابینایان آدم های سنگدلی هستند و جز آن چه که با گریه و شیون افراد مرتبط باشد، چیزی آنان را به رقت نمی آورد و برایشان تفاوتی نمی کند که از شخصی خون خارج شود یا ادرار؛ البته باید توجه کنید که دیدرو تقریباً سیصد سال پیش چنین حفی زده و شاید اگر او الآن زنده بود هرگز چنین تفکری در مورد نابینایان نمی داشت اما نکته حائز اهمیت این است که در حال حاضر هم برای من و دوستان نابینایم پیش آمده که از طرف افراد بینا، بی حیا و پررو قلمداد شویم و زمانی هم که در پی علت چنین اندیشه ای بر می آییم به ما پاسخ می دهند که وقتی یک نفر دارد با شما صحبت می کند و نظری مخالف شما دارد، شما بدون این که وضع و حال او را در نظر بگیرید تمام قد از عقیده تان دفاع می کنید و هرگز به این کاری ندارید که چهره شخص مقابلتان از خشم بر افروخته شده و دارد از عصبانیت می ترکد و عمدتاً مثال هایی از این قبیل را در توجیه داشتن چنین تفکری در مورد ما ارائه می دهند.
بهتر است برای تنویر افکار عمومی هم که شده این نکته را توضیح دهم که قبول دارم که افراد نابینا باید موقعیت سنج تر از دیگران باشند و به دلیل نابینایی سعی کنند بیش از دیگران حواسشان را در مکالمه جمع کنند و همیشه تلاش کنند خود را در جای مخاطبشان نیز قرار دهند و آن وقت به بیان عقیده بپردازند و در مقابل افراد بینا که با نابینایان هم کلام می شوند هم این را همواره در نظر بگیرند که شخصی که با او مشغول صحبت هستند نمی تواند چهره آن ها و حالات صورتشان را ببیند و آنان باید تمام تلاششان را بکنند که منظورشان را تنها با کلامشان منتقل کنند و خجالت و رودربایستی را کنار بگذارند و الکی هم بر خودشان فشار عصبی وارد نکنند که چون ممکن است فرد نابینا از این که با او مخالف هستم آزرده خاطر شود مخالفتم را به او ابراز نمی کنم و سر انجام ماجرا به جایی می رسد که عقیده افراد بینا در مورد نابینایان آنی می شود که در بالا گفتم.
حال آن که نابینایان نیز مردمی هستند درست مانند تمام انسان ها و در بین آنان نیز هم انسان های سنگدل وجود دارد و هم آدم های دلرحم، هم احساس را می فهمند و هم منطق و تفکر بر اعمالشان حاکم است اما چون معمولاً اقلیت ها بیشتر مورد توجه قرار می گیرند و ما عادت داریم به تعمیم دادن ماجرا ها و با یک استقرای ناقص، به سرعت نتیجه گیری نهایی را انجام می دهیم و حکممان را هم صادر می کنیم، به محض دیدن یک نابینا که رفتاری مشخص دارد این عمل را به تمام نابینایان نسبت می دهیم؛ حال آن که نباید چنین باشد.
البته این ها صرفاً نظرات من هستند و می توانند غلط نیز باشند اما به هر صورت همیشه معتقدم اگر ما آدم ها فارغ از بینا یا نابینا بودنمان با هم تعاملی سازنده داشته باشیم و در روابطمان به مقدار خیلی اندک هم که شده خود را به جای هم صحبت ها، دوستان، خانواده و … قرار دهیم و از دید آن ها به قضایا نگاه کنیم، قطعاً می توانیم زندگی بهتری را در کنار هم تجربه کنیم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه