بیان مسائل به زبان شعر

این‌که چه قدر دوست دارم بتوانم با زبان شعر، حرف‌هایم را بزنم بی‌نهایت است؛ آن قدر بی‌نهایت که کلمه‌ی بی‌نهایت هم برایش محدود به نظر می‌رسد.

دلم می‌خواهد برای همه‌ی آن‌ها که رفته‌اند، برای تمام کسانی که به هر دلیلی از من دور شده‌اند و حتی برای آنان که هستند و حضور پر‌رنگشان در زندگیم انکار‌ناشدنیست، شعر بگویم.

دوست دارم بتوانم برای همه‌ی آن‌ها که بی‌هوا وارد زندگیم شده‌اند و در کسری از ثانیه که چه عرض کنم به اندازه‌ی چشم بر هم زدنی شده‌اند قسمت مهمی از زندگیم شعر بگویم.

می‌خواهم شاعر روز‌های دلتنگی، روز‌های بیم و امید، روز‌های بارانی، روز‌های سرشار از انتظار و دلهره باشم.

البته از زمانی که مصاحبه‌ای از هوشنگ ابتهاج را شنیده‌ام که می‌گوید: با وجود داشتن تجربه‌ی هشتاد و خورده‌ای ساله در شعر فقط در کمتر از بیست درصد شعر‌هایش توانسته واقعاً حرف دلش را بزند کمی به آینده‌ام در مورد شعر امیدوار شده‌ام؛ درست است که او سایه است و بیست درصد برای او کم به نظر می‌رسد اما این نظر خودش است و لا‌اقل از نظر من که همین اندازه هم خیلی بیشتر از حد تصور من است.

از کتاب همه‌ی مادران به بهشت نمی‌روند نوشته‌ی نیکی فیروزکوهی متنی را تقدیمتان می‌کنم:

خورشید هنوز بالا نیامده بود که بیدار شدم. صدای خوبِ خوب باران، صدای قطره‌‌های آب در ناودان، صدای پرنده‌ای در دور دست ها مرا به خود می‌‌خواند. پشتِ پنجره پائیز غوغا کرده بود. هر طرف نگاه می‌‌کردم برگ بود و رنگ بود و صد‌ها خاطره. چشم‌ها را بستم. نفسی عمیق کشیدم. زخم‌هایم را فراموش کردم. جراحاتِ روحِ خسته‌ام را فراموش کردم. درد‌های همیشگی‌ که در سرم و در دست‌هایم می‌پیچید را فراموش کردم. دل سپردم به نور. به تولدِ روشنایی از پشتِ درخت‌ها و خانه‌های آن سوی خیابان. دل سپردم به بال زدن‌های کلاغی خیس. به صدای دویدن کودکِ همسایه. دل سپردم به صدای پای آرامشی ژرف که پس از سال‌های تلخ دوری و از پسِ دلتنگی‌ انباشته شده ی قرن‌ها فاصله، حالا بزرگوارانه دربِ خانه‌ام را میزند، با متانت از پله‌ها بالا می‌‌آید، با مهر مرا در آغوش می‌‌گیرد و می‌گوید:
آرام بخواب فرزندم ! آمده‌ام در دلت خانه کنم و هرگز نروم ….
چشم‌ها را گشودم و آرزو کردم کاش در این صبح پاییزی، همه ی آدم‌ها زخم‌هایشان را فراموش کنند. دل به نور، به خوشبختی‌‌های کوچک بسپارند. کاش به خانه برگردند، سر بر شانه‌های عزیزشان بگذارند، از پس فاصله ها آرام بگیرند … آرام بخوابند … .

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

برنامه‌ی روزانه‌ی خوابگاه شبانه‌روزی در مشهد

دوره‌ی ابتدایی را در شهر نزدیک روستایمان گذراندم و هر روز با اتوبوس مسیر چهل و پنج کیلومتری را می‌رفتم و بر‌می‌گشتم. بعد هم مجبور شدم برای ادامه تحصیل به خوابگاه شبانه‌روزی امید در مشهد بروم.

از مهر سال هشتاد و چهار تا الآن در خوابگاه‌های مختلف زندگی کرده‌ام و می‌توانم بگویم که بیش از نصف عمرم را در خوابگاه گذرانده‌ام.

حالا که به آن سال‌ها فکر می‌کنم می‌بینم قوانین واقعاً سختی در خوابگاه بر زندگیمان حاکم بود که نمی‌دانم چرا آن همه سختگیری وجود داشت و اصلاً آیا اگر هم باید قانون می‌داشتیم لازم بود آن همه شدت عمل در کار باشد؟

فکرش را بکنید ما هر روز موقع اذان صبح بیدار می‌شدیم و از کوچک و بزرگ -چون در خوابگاهمان از اول راهنمایی تا پیشدانشگاهی دانش‌آموز داشتیم- همه باید برای نماز صبح بر‌می‌خاستند و در این جریان هم هیچ حق انتخابی نداشتند. بعد از نماز هم با آن‌که خیلی زود بود و به هر حال در خراسان زندگی می‌کردیم که می‌دانید خورشیدش خیلی زود‌تر از اکثر شهر‌های ایران، طلوع می‌کند، کسی حق نداشت بخوابد و تخت‌خواب‌هایمان را مرتب می‌کردیم و می‌رفتیم برای چای و صبحانه چون در بیشتر شهر‌های خراسان، چای را قبل از صبحانه می‌خورند و خیلی کم پیش می‌آید که قبل از نوشیدن چای، کسی صبحانه خورده‌باشد.

بعد از آن سرپرست خوابگاهمان می‌آمد و اتاق‌ها را یکی یکی چک می‌کرد که مبادا تختی آنکارد نباشد و دقیقاً مثل دوران سربازی باید یک چروک هم روی روکش تخت مشاهده نمی‌شد وگرنه او که معتقد بود: تشویق برای یکی، تنبیه برای همه، به اشکال مختلف همه‌ی اعضای آن اتاق را جریمه می‌کرد از کلاغ‌پر بگیر تا بشین پاشو و پامرغی رفتن در طول حیاط مدرسه و این طور تنبیهات نظامی. بعد هم ده پانزده دقیقه، همه‌ی بچه‌های خوابگاه را در سالن جمع می‌کرد و برایمان مقداری حرف می‌زد و اتاق‌های منظم و نامنظم را معرفی می‌کرد و در پایان هم همگی صلوات خاصه‌ی امام رضا را می‌خواندیم و راهی مدرسه می‌شدیم.

تمام این‌ها تا ساعت هفت و ربع انجام می‌شد و چون مدرسه به نوعی حیاط خوابگاهمان بود خیلی سریع به آن‌جا می‌رسیدیم و یک مراسم صبحگاه دیگر هم آن‌جا داشتیم؛ چون تمام دانش‌آموزان که خوابگاهی نبودند و به هر حال مدرسه، مقررات خاص خودش را داشت و ساعت هشت در کلاس‌ها حاضر می‌شدیم و تا ساعت یک هم در مدرسه بودیم. نمازمان را هم در مدرسه به جماعت می‌خواندیم یعنی مثل مدارس دیگر هر روز نوبت یک کلاس بود که نماز جماعت بروند و فقط در مراسم‌های خاص بود که پیش می‌آمد همه‌ی کلاس‌ها در نمازخانه باشند

بعد که به خوابگاه بر‌می‌گشتیم لباس‌هایمان را عوض می‌کردیم، دست و صورتی می‌شستیم و ناهار می‌خوردیم. بعد از ناهار هم زنگ استراحت می‌خورد و تا ساعت سه و نیم همه باید ساکت می‌شدند و جز کسانی که در کلاس‌های فوق برنامه مثل گروه سرود، تئاتر، موسیقی، ورزش و … شرکت می‌کردند بقیه باید در اتاق‌هایشان روی تخت، ساکت دراز می‌کشیدند و اگر هم نمی‌خواستند بخوابند باید بی‌سر‌و‌صدا در جایشان می‌ماندند تا ساعت استراحت تمام شود. بعد از استراحت چای آماده می‌شد و با زدن زنگ متوجه می‌شدیم که چای حاضر است -چای را هم باید هر روز اعضای یکی از اتاق‌ها درست می‌کردند و شستن سماور و این کار‌ها را خود بچه‌ها انجام می‌دادند.

ساعت هفت شب هم زنگ شام را می‌زدند و همه در سالن غذاخوری جمع می‌شدیم و شام می‌خوردیم. بعد از شام هم زنگ مطالعه‌ی اجباری زده‌می‌شد و باید تا ساعت نه و نیم خودمان را با کتاب‌هایمان مشغول می‌کردیم و باز هم باید مزاحم بقیه نمی‌شدیم -حتی اگر قرار نبود درس بخوانیم- ساعت ده هم زنگ خاموشی می‌خورد و باید ساکت در تخت‌هایمان مستقر می‌شدیم و از راه رفتن بی‌خودی در سالن، جداً اجتناب می‌کردیم؛ چون انجام چنین اشتباهاتی تنبیه همگانی تمام اعضای اتاق فرد خاطی را به همراه داشت و بچه‌ها به خاطر آبرویشان هم که شده به تمام این قوانین تن می‌دادند.

با وجود این‌که موسیقی و شعر بیشترین لذت را برای افراد نابینا دارند و موسیقی، مونس تنهایی اغلب نابینایان است، کسی حق نداشت به اصطلاح آن دوران، نوار ترانه داشته‌باشد و اگر سرپرست از یکی از دانش‌آموزان نوار ترانه‌ای می‌گرفت معمولاً از نمره‌ی انضباطش در مدرسه کم می‌کردند و آن نوار هم تا زمانی که خانواده‌ی آن شخص بیایند در سرپرستی ضبط می‌شد و با خفت و خواری هم به خانواده‌اش تحویلش می‌دادند که: آی بچه‌ی شما نوار ترانه دارد و مگر آمده این‌جا درس بخواند یا آهنگ گوش کند؟ و سخن‌هایی از این قبیل که آن بچه‌ی بیچاره را خوار و ذلیل می‌کرد؛ البته در این بین مثل تمامی اصل‌های جهان که دچار استثنا می‌شوند کسانی هم بودند که فقط سرپرست به آنان تذکر می‌داد و نه نوارشان را ضبط می‌کرد و نه به خانواده‌هایشان چیزی می‌گفت؛ شاید برایتان جالب باشد که فرقی هم نداشت آن نوار حاوی چه مسائلی باشد چه نوحه بود چه سخنرانی و چه آهنگ‌های به اصطلاح غیر مجاز سرنوشت مشابهی را برای دارنده‌اش رقم می‌زد که البته اگر آهنگ بود شدت عمل بیشتری وجود می‌داشت.

شب‌های چهارشنبه هم مراسم دعای توسل داشتیم که خود بچه‌های داوطلب، چند نفری دعا را می‌خواندند و بقیه هم به شکلی هماهنگ مثل تمام مراسم‌های دعا، یا وجیهاً عند الله اشفع لنا عند الله می‌گفتند و بسیار هم پیش می‌آمد چون متن دعای توسل خیلی سخت نیست و جملات تکراری زیادی هم دارد تمام بچه‌ها از اول تا آخر دعا را هم‌سرایی می‌کردند. از اول تا دهم محرم هم اغلب هر شب بعد از نماز مغرب و عشا در خوابگاه مراسم عزاداری برگزار می‌شد که آن را هم کسانی که در مداحی دستی بر آتش داشتند اجرا می‌کردند.

به هر حال همه‌ی آن سال‌ها به هر خوبی و بدی‌ای که بود گذشته و مثل تمام قسمت‌های زندگی به خاطره‌ها پیوسته‌اند و تنها چیزی که به این سادگی‌ها فراموش‌شدنی نیست، اثراتی است که بر روان ما بر جای مانده چون گاهی که پیش می‌آید با بچه‌های آن دوران صحبت می‌کنیم هنوز آن تنبیهات و سختگیری‌ها را دقیق به یاد دارند و حتی کسانی هم هستند که به دلیل آن فشار‌ها از هر‌چه دعا و مراسم مذهبی است بیزار هستند و عقده‌های جداً روحی‌ای برایشان به وجود آمده‌است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

تجربه‌ی شیرینی که در کنار یکی از دوستانم داشتم

از تمام قسمت‌های برنامه‌ی استعدادیابی عصر جدید فقط فینالش را دیدم که حس می‌کنم همان قدر کافی بود زیرا به دلایل بسیاری با احسان علیخانی مشکل دارم که مهم‌ترین دلیلم هم توهین‌هایی از اوست که خواسته یا ناخواسته در این سال‌ها به معلولین روا داشته‌است که بزرگ‌ترینشان هم در همین عصر جدید نسبت به یک معلول از شهر سبزوار بود که وقتی او روپایی می‌زد به او گفت: تو چون کار دیگه‌ای از دستت بر‌نمیاد این کارا رو انجام میدی؟ که واقعاً چنین سخنی قابل تأسف است به جای این‌که بچه‌ی نوجوانی را که آن همه ذوق و استعداد از خودش نشان می‌دهد تشویق کند به نوعی به تمسخرش هم می‌گیرد؛ اما چیزی که باعث شد این مطلب را بنویسم این خبر بود:
فاطمه عبادی در مسابقه‌ استعدادیابی “عصر جدید” تلویزیون در میان ۱۵۰۰  شرکت‌کننده اول شد. او در دور نهایی با چهار شرکت‌کننده دیگر رقابت کرد و ۶ میلیون و ۵۴۴ هزار و ۹۶۴ نفر از بینندگان تلویزیون رأی خود را به او دادند.
من هم یکی از رأی‌دهندگان بودم و به ایشان رأی دادم؛ در حالی که من نابینا هستم و با مقوله‌ی موسیقی و آواز بیشتر سر و کار دارم تا نقاشی با شن؛ اما در موقع پخش برنامه یک نفر کنارم بود و تک تک صحنه‌های اجرای خانم عبادی را برایم توضیح داد و من توانستم تا اندازه‌ای که بدون دیدن، قابل تصور باشد، درصد بالایی از نقاشی خانم عبادی را درک کنم؛ البته من درک نور و رنگ دارم و کلاً با مفهوم نقاشی بیگانه نیستم؛ ولی به هر صورت این‌که امکاناتی فراهم شود تا افراد نابینا هم بتوانند از مسائل دیداری اطرافشان به خوبی باخبر شوند نیز نکته‌ی بسیار قابل تأملی است که همه‌ی ما نابینایان چنین تجربه‌هایی را به همراه دوستان یا خانواده در هنگام فیلم دیدن داریم که این افراد صحنه‌هایی از فیلم که بازیگران صحبت نمی‌کنند و اتفاقاتی در جریان است را برایمان توضیح می‌دهند؛ ناگفته پیداست که همه دوست دارند وقتی که فیلم یا سریالی را می‌بینند مخصوصاً اگر در سینما هم باشند کسی مزاحمشان نشود چه برسد به این‌که آن شخص نابینا هم باشد و مرتب از او سؤال هم بپرسد؛ به همین دلیل است که در کشور‌های پیشرفته‌ی دنیا امکاناتی برای نابینایان فراهم شده‌است که آن‌ها در سینما کنار دیگران بنشینند و در هنگام پخش فیلم از هندسفری استفاده کنند و صحنه‌هایی را که صرفاً دیدنی هستند برایشان توضیح می‌دهند؛ متأسفانه در ایران هنوز چنین امکاناتی نداریم اما خوشبختانه به تازگی خانم گلاره عباسی که از بازیگران سریال شهرزاد هستند سعی دارند چنین تجربه‌هایی را به نابینایان ایران هدیه دهند؛ سوینا یا سینمای ویژه‌ی نابینایان اسم گروه و کاری است که ایشان شروعش کرده‌اند به این شکل که در یکی از سانس‌های سینما از نابینایان دعوت می‌کنند برای پخش فیلم حاضر شوند و در هنگام پخش از یک شخص که معمولاً از بازیگران همان فیلم است و یا در کار فیلم و تحلیل آن به قدری متبحر است که بتواند صحنه‌هایی را که گفتم هم‌زمان با پخش فیلم برای مخاطبان نابینا توضیح دهد می‌خواهند که این کار را انجام دهد.
تقریباً هر ماه یک فیلم را در تهران به این شکل برای نابینایان پخش می‌کنند و من هم مثل خیلی از نابینایان هنوز نتوانسته‌ام خودم از نزدیک این مدل فیلم دیدن را تجربه کنم؛ اما از دیگر دوستانم که آن‌جا بودند بازخورد‌های بسیار مثبتی شنیده‌ام. خانم گلاره عباسی درباره نخستین جرقه برای تأسیس سوینا می‌گوید: «وقتی دو فرد نابینا را برای نخستین بار دیدم و خودم را به آن‌ها معرفی کردم، از توضیحاتی که آن‌ها درباره سکانس‌های بازی من در مجموعه‌های شهرزاد و کیمیا ارائه کردند متعجب شدم. وقتی ارتباط نزدیکتر و صمیمانه‌تری میانمان برقرار شد، از آن‌ها پرسیدم چطور این مجموعه‌ها را دنبال کردید؟ آن‌ها پاسخ دادند برای درک بخش‌هایی از این دو مجموعه از اطرافیانشان کمک می‌گرفتند و توضیحات اعضای خانواده را گوش می‌کردند. با خودم گفتم چرا من از این گروه از مخاطبانم غافل بوده‌ام؟ افرادی که شاید صورت من را نمی‌بینند، اما با من ارتباطی صوتی برقرار می‌کنند. چرا آن‌ها نباید همانند سایرین از مزیت دنبال کردن فیلم‌ها، سریال‌ها و اجرا‌های صحنه‌ای بهره ببرند؟
سوینا با هدف توضیحدار کردن فیلم‌های سینمایی مشهور و در حال اکران تأسیس شده است. همچنین این گروه قصد دارد در حوزه‌های موسیقی و نمایش‌خوانی بستری مناسب را برای همکاری میان افراد نابینا و هنرمندان فراهم کند. خانم عباسی برنامه‌ها و ایده‌های جالبی برای جامه عمل پوشاندن به این طرح‌ها دارند که بدون شک با حمایت و مشارکت علاقمندان نابینا و کم‌بینا دستیابی به آن‌ها آسانتر خواهد بود. می‌توانید برای آشنایی بیشتر با سوینا و آگاهی از برنامه‌های آتی آن، به کانال تلگرامی سوینا و صفحه اینستاگرامSevinagroup ملحق شوید.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

از زندگی از این همه تکرار خسته‌ام

حالا که در شرف دفاع از پایان‌نامه هستم و با نگاهی به گذشته‌ی سپری‌شده و آینده در پیش رو درست نمی‌دانم برنامه‌ی بعدیم برای ادامه‌ی راه چیست؟

زمانی این قدر در خودم شور و حرارت احساس می‌کردم که بعضی موقع‌ها به خودم نهیب می‌زدم که: یواش‌تر! قرار نیست تو همه‌ی راه‌های نرفته‌ی دنیا را به تنهایی بروی!

قرار نیست تمام قله‌های دنیا را تو فتح کنی!

قسمتی از این همه آرزو را برای دیگران نگه دار.

اما حالا حس می‌کنم آن قدر درگیر روزمرگی‌ها شده‌ام که هیچ برنامه‌ی دقیقی برای آینده ندارم.

جالب این‌جاست که هنوز یک صدم آن همه رؤیایی را که شب و روز در سر می‌پروراندم محقق نکرده‌ام که این طور احساس خستگی می‌کنم ولی به هر تقدیر در دو سه ماه مانده به بیست و هشت سالگی، افکار انسان‌های پیر و فرتوت را در سرم می‌بینم و می‌دانم این اصلاً چیز خوبی نیست.

البته که طبق معمول بیشتر هم‌وطنان دلیل قسمت زیادی از این مشکلات را جبر محیطی و سوء مدیریت و چه و چه می‌دانم؛ اما این قدر هم تصور می‌کنم عاقل باشم که حالا که این طور هست چاره چیست؟ و به همین دلیل هم دنبال راه چاره می‌گردم.

به تازگی کار پاره‌وقتی پیدا کرده‌ام که فقط می‌توانم به عنوان یک کمک‌خرجی رویش حساب کنم وگرنه ابداً چیزی نیست که روح من را اقناع کند و حتی درآمدش هم فقط کفاف گذران زندگی دانشجویی را می‌کند؛ ولی هر‌چه که باشد از بی‌کاری و یک‌جا نشستن که بهتر است.

واقعاً این‌که از دنیا چه می‌خواهم را هنوز به درستی نفهمیده‌ام؛ تنها چیزی که به شدت به آن اعتقاد دارم غزلی از محمدعلی بهمنی است که تقدیمتان می‌کنم:

از زندگی از این همه تکرار خسته‌ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته‌ام
دلگیرم از ستاره و آزرده‌ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته‌ام
دل‌خسته سوی خانه، تنِ خسته می‌کشم
آوخ … کزین حصارِ دل‌آزار خسته‌ام
بیزارم از خموشیِ تقویمِ روی میز
وز دنگ دنگِ ساعتِ دیوار خسته‌ام
از او که گفت یارِ تو هستم ولی نبود
از خود که بی‌شکیبم و بی‌یار خسته‌ام
تنها و دل‌گرفته و بیزار و بی‌امید
از حالِ من مپرس که بسیار خسته‌ام.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

برای خواهرزاده‌ی یکی از دوستانم که از میانمان پر کشید

چه کسی باور می‌کند که یک مادر در حالی که هیچ تصوری از خداحافظیِ دائمی با فرزندِ دلبندش را ندارد، با او سفری را آغاز کند و در میانه‌ی راه، مجبور شود بدونِ عزیزش این سفر را به خانه برگردد؟
کدامین نفر می‌تواند درد‌ها و غم‌های این مادر و پدرِ رنج‌کشیده را تسلی بخشد؟
کدام شانه قادر است پناهگاهِ اشک‌هایشان باشد؟
چه قدر غبارِ زمان لازم است تا آلامشان به اندازه‌ی سرِ سوزنی التیام یابند؟
چه کسی این توانایی را دارد که صدای زندگیِ حاصل از خنده‌های دو‌قلو‌ها را -که حالا یک نفرشان به سفری دور رفته‌است- به این خانه بازگرداند؟
**
تمامِ داستانِ پروازت به اندازه‌ی شش سال زندگیِ کوتاهت کوتاهِ کوتاه بود.
از پنج ماهگی دانستند مشکل پایین بودن پلاکت داری
از همان زمان تحت درمان قرار گرفتی و هر نوع معالجه‌ای را که می‌شد برایت تجویز کردند
تمامِ این شش سال را درگیر دکتر و بیمارستان بودی و چند روز پیش هم با یک برخوردِ ساده و البته ندانم‌کاریِ پزشکان دچار مرگ مغزی شدی
امروز هم ضریبِ هوشیاریت به قدری پایین آمد که هیچ راهِ برگشتی برایت نماند
فقط می توانستی با دستگاه زنده بمانی و خانواده‌ات با اهدایِ اعضایِ حیاتیِ بدنت تصمیم گرفتند جانِ چند نفرِ دیگر را نجات دهند.
شاید تنها دلخوشیشان در گذرِ این روز‌های غم‌بار و پر‌اضطراب، دانِستَنِ این باشد که قلبت در وجودِ کسی دیگر به زندگی ادامه می‌دهد
و حالا این تو هستی که پس از تحملِ این همه درد و رنج
مِثِه پروانه‌ها حالا دیگه آزادِ آزادی
به خیلی آدما با عشق، دوباره زندگی دادی.
لالا لالا گُلایِ سرخ، گُلایِ یاس و بابونه
کی اینو باورش میشه که تو دیگه نیای خونه؟

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

آسیب‌هایی که از طرف دوستان صمیمی به ما می‌رسد!

همه می‌دانیم که دردناک‌ترین زخم‌ها را معمولاً از نزدیک‌ترین دوستانمان می خوریم وگرنه دشمنان که تکلیفشان از همان اول روشن است؛ دشمن هستند و جز زیان رساندن و زخم زدن کاری از دستشان بر نمی‌آید؛ بر اساس قاعده‌ی نانوشته‌ای که گویا از اولین روز‌های حیات بشر بر روی کره‌ی زمین یا با اکثریت آرا و یا با تنها رأی موجود به صورت دیکتاتور‌مآبانه‌ای وضع شده است که احتمال دومی بیشتر از اولی قابل انجام به نظر می‌رسد؛ چون گویا شرکت دنیا فقط با یک مدیر اداره می‌شود و آن مدیر هم برای عملی کردن تصمیماتش از هیچ کس مشورت نمی‌گیرد؛ انگار که ما انسان ها برای رنج کشیدن به دنیا آمده‌باشیم هر روز اتفاقی برایمان می‌افتد که اگر خوب به کنه واقعه نظر کنیم، می‌بینیم که شاید در نگاه اول آن اتفاق برایمان کمی شادی به همراه داشته‌است؛ اما در پایان خالی از رنج هم نبوده و در نهایت زخمی بر زخم های قلبمان اضافه کرده‌است. بر مبنای همین قاعده که تا آن‌جا که عقل من می‌رسد تنها عامی است که تخصیص نخورده؛ زیرا اصولیون معتقدند ما مِن عامٍّ أِلّا وَقَد خُصَّ یعنی هیچ قاعده‌ی عامی نیست مگر این‌که با یک استثنا مواجه شده‌است؛ من هم حتماً از این قاعده، مستثنی نیستم و حس می‌کنم بیشترین رنج‌هایم را مدیون صمیمی‌ترین دوستانم هستم البته اگر بشود رنج را مدیون کسی بود وگرنه بهتر است بگویم بیشترین بار را در رساندن رنج‌ها عزیز‌ترین دوستانم بر دوش می‌کشند؛ به هر حال امروز، یکی از روز‌هایی است که از این قضیه به تنگ آمده‌ام و عمیقاً دوست دارم کاش می‌توانستم این قرارداد را که حس می‌کنم در آن دچار غبن فاحش شده‌ام یک‌طرفه لغو کنم و حتی بدون درخواست خسارت هم از آن کناره‌گیری نمایم؛ چون بر طبق مواد قانون مدنی، در صورتی که بین ارزش واقعی مورد معامله و ارزش تعیین‌شده‌ی آن تعادلی وجود نداشته‌باشد، به مغبون این اختیار داده‌شده‌است که قرارداد را فسخ کند. زیرا وی در قرارداد مذکور متضرر شده‌است و به وجود غبن فاحش یقین پیدا کرده‌است. حقوقی‌ها این حق را خیار فسخ معامله می‌گویند. فکر نکنم هیچ کدام از شما که این نوشته را می‌خوانید با من مخالف باشید که هر‌چه میزان صمیمیت ما با دوستمان بیشتر باشد، زخمی که او بر احساسات و قلب ما وارد می‌کند عمیق‌تر خواهد‌بود؛ حالا روان‌شناسان هر قدر دلشان می‌خواهد بگویند سعی کنید در زندگی از هیچ کس انتظاری نداشته‌باشید تا بتوانید با آرامش خاطر بالایی به حیات خویش ادامه‌دهید. به نظرم کسانی که چنین عقیده‌ای دارند هنوز مفهوم انسان را درست متوجه نشده‌اند. شاعر سوری، غاده السمان چه زیبا گفته‌است که:
تو را دوست داشتم،
چنان که گویی تو آخرین عزیزانِ من
بر رویِ زمینی…
و تو رنجم دادی،
چنان که گویی من آخرین دشمنانِ تو
بر رویِ زمینم!
و قطعاً عطار نیشابوری در تذکره الاولیا بهتر از من که این همه آسمان ریسمان بافتم به این مطالب اشاره کرده‌است آن‌جا که در ذکر منصور حلاج قدس الله روحه العزیز نقل می‌کند:
زمانی که قرار بود حلاج را بر دار کنند، پس هر کسی سنگی می‌انداختند شبلی موافقت را گُلی انداخت حسین منصور آهی کرد گفتند: از این همه سنگ هیچ آه نکردی از گُلی آه کردن چه معنی است؟ گفت: از آن‌که آنها نمی‌دانند معذورند از او سختم می‌آید که او می‌داند که نمی‌باید انداخت.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

دنیای هری پاتر

تا پیش از این که کتاب های هری پاتر نوشته خانم رولینگ را بخوانم، دید مثبتی نسبت به دنیای فانتزی نداشتم و فکر می کردم فانتزی این است که اتفاقات خارق العاده می افتد بدون هیچ قاعده و قانونی و آدم فضایی ها از سر و کول ساکنان سرزمین ها بالا می روند؛ اما بعد از این که این مجموعه هفت جلدی را خواندم و در مورد فانتزی نویسی هم کمی تحقیق کردم فهمیدم که فانتزی نیز قانون و قاعده خودش را دارد و اگر اتفاقات غیر طبیعی در آن می افتد هم بر اساس منطق خاص حاکم بر این آثار است؛ مثلاً اگر در کتاب هری پاتر جادوگری دیده می شود و افراد چنین توانایی هایی دارند در کتاب به این که این توانایی چه محدوده ای را در بر می گیرد و یا این که چه زمانی می توان از جادو استفاده کرد و کجاها در مورد جادوگری ممنوعیت وجود دارد، توضیحات کاملی دیده می شود.
مهم ترین دلیلی که شیفته دنیای فانتزی شده ام نبود محدودیت های موجود در دنیای غیر فانتزیست؛ به عنوان مثال هرگز در مکان های فانتزی خبری از معلولیت نیست و توانمندی افراد بیشتر بر اساس استفاده از مهارت های ذهنیشان سنجیده می شود تا زور بازوی آن ها و این که مرز های خیال در این آثار وسعت می یابند و موقع خواندن چنین کتاب هایی آدم از مسائل و درگیری های روزمره به کلی غافل می شود.
در کل با آن که هری پاتر برای گروه سنی نوجوان نوشته شده اما حس می کنم حرف های زیادی برای گفتن دارد که بیش از نوجوان ها نیاز است بزرگ تر ها به این پیام ها توجه کنند؛ مثلاً این سخن که مدیر مدرسه به هری می گوید چه قدر قابل تأمل است! «دلت برای مرده ها نسوزه؛ تو باید دلت برای زنده ها بسوزه مخصوصاً اون هایی که از عشق بهره ای نبردند.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه

آخرین روز کاری به عنوان دبیر شورای صنفی

در آخرین روز کاری که به عنوان دبیر شورای صنفی دانشجویان دانشگاه شیراز مشغول به کار بودم از معاونت دانشجویی تماس گرفتند و گفتند که امروز بعد از ظهر ساعت شش قرار است وزیر علوم به دانشگاه بیاید و با فعالین دانشجویی ملاقات کند و شنوای سخنانشان باشد و … ساعت شش آن جا بودیم و به ترتیب الفبا یک دبیر انجمن و یک دبیر کانون صحبت می کردند و در انتها هم قرار شد خود وزیر پاسخ تمام حرف ها را بدهند.

بعد از این که همه مان انتقادات و پیشنهاد ها و مشکلاتی که در سطح دانشگاه به ذهنمان می رسید را به اطلاع وزیر رساندیم او در چهل دقیقه به همه پاسخ داد و فارغ از محدودیت های کاری که برای هر شخصی در حرفه اش متصور است حس کردم جلسه به نسبه خوبی برگزار شد؛ اما غرض از این نوشته یکی از دانشجویان به این که چرا مسؤولان یک اداره به مدت طولانی به عنوان مدیر یا رئیس مشغول به کار می شوند و تغییر هم نمی کنند اعتراض کرد و وزیر هم جوابی منطقی به این سؤال نداد و یادم می آید در جایی از حرف هایش گفت: من خودم سی و چهار سال است که در حیطه دانشگاه و دانشجویان فعالیت می کنم و آن جا بود که من حس کردم پاسخ آن اعتراض هم داده شد. سی و چهار سال خدمت!!!

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

گذرگاه تردید

هفت سال است که به شیراز آمده ام و نمی دانم چند مدت دیگر در این شهر زندگی خواهم کرد؛ حالا که آخرین ماه های کارشناسی ارشد را می گذرانم و با آن که در آزمون دکترا شرکت کرده ام و رضایت نسبی هم از عملکردم دارم به هر صورت چون هیچ قطعیتی وجود ندارد و آدم از فردایش هم بی خبر است؛ حالا دارم به این فکر می کنم که اگر از همان سال های اولی که به شیراز آمدم به جای شرکت در فعالیت های اجتماعی که البته خیلی وقتم را نمی گرفتند اما به هر صورت زمانی را به خود اختصاص می دادند و این که به جای خواندن کتاب های غیر درسی فراوان مثل نمره اول های کلاس فقط درس می خواندم حتماً می توانستم تمام مقاطع تحصیلی را بدون کنکور طی کنم و الآن به آینده مطمئن تر می بودم؛ درست است که سطح مطالعه من از اکثر دانشجویانی که در هر مقطع تحصیلی با آنان برخورد داشته ام با اختلاف شدیدی بالاست اما چیزی که مهم است داشتن نمره عالیست که من نه در کارشناسی و نه در ارشد نتوانستم آن را کسب کنم و حالا نمی دانم آیا اگر فرصتی دوباره به من داده شود باز همان کار ها را انجام خواهم داد یا نه؟
درست است که از درس خوان های تک بعدی بیزارم و حس می کنم زندگی هرچه که باشد نمی تواند فقط در اتاق مطالعه خلاصه شود؛ ولی آینده شغلی و اطمینان از این که با داشتن مدارک تحصیلی بالا می توان به شغل و درآمد دست یافت را هم نمی توانم به سادگی از ذهنم بیرون کنم.
واقعاً شاگرد اول ها امتیازاتی دارند که سخت است انسان نادیده شان بگیرد و من که همیشه دنبال فرهنگ سازی هستم باید قبول کنم که یک نابینای شاگرد اول قطعاً می تواند نقش بهتری را نسبت به یک نابینا که درسش معمولیست و کتاب های زیادی خوانده است و قادر است بسیاری از کار هایش را به طور مستقل انجام دهد، در آشنایی افراد با نابینایان بازی کند؛ حتی اگر چنین نباشد من که مدت هاست به این نتیجه رسیده ام که فرهنگ سازی به راحتی در این کشور جواب نمی دهد و وقتی همه فقط به فکر خودشان هستند چرا من نباشم که حالا خدا خدا کنم که آیا دکترا قبول می شوم یا نه؟ آیا کار گیرم می آید یا نه؟ و هزار آیا و اما و اگر هایی که با سرعتی سرسامآور در ذهنم در حرکتند.
چیزی که الآن باید برای من بیش از همه مسائل اهمیت داشته باشد این است که فعلاً باید تا پایان شهریورماه از پایان نامه ام دفاع کنم و به قول حافظ، جنگ هفتاد و دو ملت را هم به طور کلی عذر بنهم که فردا دیر است و می توانم مثل بچه های کوچک به خودم این قول را بدهم که اگر دکترا قبول شدم بیشتر درس می خوانم و حتماً نمره اول می شوم و این که چه قدر این قول، عملی باشد دیگر زمان تعیینش می کند و بس.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | ۱۳ دیدگاه

دلم هوای آفتاب می کند

در بسیاری از کتاب های روان شناسی موفقیت گفته می شود برای این که در زندگی سخت نگذرد سعی کنید از هیچ کس انتظاری نداشته باشید تا هم اعصابتان راحت باشد و هم بتوانید اگر برای دیگران کار هایی انجام می دهید بی چشم داشت کمکشان کرده باشید و … اما متأسفانه عمل به چنین دستوری اگر محال نباشد بیش از اندازه دشوار است؛ مخصوصاً این که اگر از کسی بخواهی فقط در مورد خاصی قانون را اجرا کند و او به محض درخواست تو بهانه های الکی بیاورد و حتی با تو بحث هم بکند که ببین! عدد و رقمی که تو در این مورد می گویی دقیق نیست و مثلاً بگوید: سی روز نبوده بیست و نه روز و بیست و سه ساعت و پنجاه و نه دقیقه و … بوده که دیگر حالت به هم می خورد و مجبور می شوی به هر سختی هم که شده قضیه را درز بگیری؛ اما چیزی که تا مدت ها ممکن است ذهنت را درگیر کند این است که چرا باید وضع دنیا به جایی رسیده باشد که طرف نیاید با استفاده از استدلال هایی که برایش می آوری تو را قانع کند و به جای پذیرفتن اشتباهش شروع می کند به دلیل تراشی های بی مورد و این وسط تو می مانی که دیگر حرفت را زده ای و به قول معروف تیرت را از کمان جهانده ای و هر کاری هم که بکنی نمی توانی مثل فیلم ها ماجرا را به عقب برگردانی و خواسته ات را از شخص مزبور پس بگیری.
به هر صورت باید قبول کنی که همین است که هست و کاریش هم نمی شود کرد.
درست است که فیلم زندگی دکمه بازگشت به عقب ندارد؛ اما دکمه توقفش متأسفانه خوب کار می کند و تا مدت ها زندگیت را در همان درخواست اجابت نشده باقی می گذارد.

نه آشنا نه همدمی
نه شانه ای ز دوستی که سر نهی بر آن دمی
تویی و رنج و بیمِ تو
تویی و بی پناهیِ عظیمِ تو
نه شهر و باغ و رود و منظرش
نه خانه ها و کوچه ها، نه راه آشناست
نه این زبانِ گفتگو زبانِ دلپذیرِ ماست
تو و هزار دردِ بی دوا
تو و هزار حرفِ بی جواب
کجا روی؟ به هر که رو کنی تو را جواب می‌کند.
💜 بخشی از شعر سیاوش کسرایی 💜

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , | ۵ دیدگاه