جای خالی عشق

این روز‌ها که جای عشق و محبت به شدت بین ما خالیست یاد سریال مدار صفر درجه کاری از حسن فتحی افتادم که فارغ از تمام نقد‌هایی که می‌توان نسبت به آن مطرح کرد، بالاخره به اعتقاد من به طرز زیبایی توانست از مفهوم عشق و عاشق شدن با تمام تفاوت‌های فردی و فرهنگی که می‌تواند بین دو یا چند نفر وجود داشته‌باشد، سخن گفت.

از شعر تیتراژ این سریال که سروده‌ی زنده‌یاد افشین یداللهی بود و علیرضا قربانی هم به زیبایی اجرایش کرد گرفته تا انواع اشعاری که از مالارمه و پل الوار و حافظ و حتی عرفایی مثل ابن عربی را که بازیگران به مناسبت‌های مختلف می‌خواندند همه و همه حرف از عشق و دوست داشتن عمیق داشتند.

در بخشی از این سریال که سرگرد فتاحی بعد از خودکشی زینت الملوک جهانبانی، بر سر قبر او ایستاده‌است، نامه‌ی زینت را چنین می‌خواند:

سرو دل‌خسته‌ی من!….
افسانه‌ها زیبا هستند، زیرا واقعیت ندارند!…
واقعیت زیبا نیست!…
و تنها کسانی برای همیشه اذان ما خواهند بود
که برای همیشه از دست داده‌ایم!…
و سهم من از عشق تو، تنها رویای آرامش بخش و گرمی است
که با خود به سردی گور می‌برم!…
تا از غارت این زمانه‌ی پردسیسه و پلشت، برای همیشه محفوظش بدارم
عزیز دل‌شکسته‌ی من!!!…
تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی!…
می توانی نور خورشید را تکذیب کنی!…
اما عشق مرا هرگز تکذیب مکن!…
در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت،
به انتظارت خواهم نشست!…
و تنها چیزی که از تو می‌خواهم
اینکه با باد و باران دوباره آشتی کنی!…
زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد
من به دیدار تو خواهم آمد!…
و با وزش هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «جای خالی عشق»

  1. س می‌گوید:

    باز هم سلام! 🙂
    می دانم که می دانید که از همین حوالی آمده ام و به همان دلیلی که همانجا گفتم باید بروم و امیدوارم البته که باز بتوانم برگردم! این نوشته هم آنقدر زیبا و البته خاطره انگیزاست که مگر میشد چیزی نگفته برای روز دیگر رهایش کرد؟! واقعا کاش بتوانم دوباره اینجا بیایم و از همه چیزهایی که دلم میخواهد درباره این نوشته بگویم، بتوانم بگویم!

  2. س می‌گوید:

    سلام 🙂

    آه یعنی ۶ ماه گذشته؟ آن موقع کرونا هنوز این قدر بیداد نکرده بود..شاید برای همین همه چیز ناگهان دگرگون شد…ارزو کرده بودم کاش بتوانم دوباره اینجا بیام و الان دوباره امده ام…سال نو شده اما اصلا احساس نوشدن ندارد این سال…
    پارسال چه می خواستم اینجا بنویسم؟ هر چه بوده درباره عمق زیبایی این نوشته بوده! دوباره خواندمش و دوباره زیباییش به دلم نشست…
    انقدر این بخش پایانی را دوست دارم که نمی توانم جداگانه اینجا ننویسمش( البته بماند که نوشتن که چه عرض کنم! همان کپی پیست معرف حضور همگان! شکلک شرمندگی):

    در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت،
    به انتظارت خواهم نشست!…
    و تنها چیزی که از تو می‌خواهم
    اینکه با باد و باران دوباره آشتی کنی!…
    زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد
    من به دیدار تو خواهم آمد!…
    و با وزش هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت.

    خب برای جبران و چون از “عزیز دلشکسته” اینجا گفته شده، ترانه “عزیز دلشکسته” با صدای گوشنواز استاد محمد امیدوار تهرانی را هم برایتان می گذارم:
    http://dl.muzicir.com/files/mp3/Mohammad_Omidvar_Tehrani-Azize_Delshekaste_SONG95IR.mp3

    ایشان سالها پیش این ترانه را به بانویی همدانی که بی رحمانه به ایشان اسید پاشیده شد هدیه کردند.

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام ☺
      بله زمان مثل برق و باد می گذره.
      جالبه که از نظری که این جا گذاشتید یک ماه هم گذشته و من اومدم این جا دارم می خونم و جواب میدم.
      آهنگ رو الآن دانلود می کنم.
      در مورد آن خانم همدانی هم فکر کنم خانم آمنه بهرامی نوا باشند من یک کتاب در مورد ایشون به قلم خودشون خوندم به اسم چشم در برابر چشم که اگر از ضعف زیاد نویسی ها یعنی حدود نهصد صفحه که به نظرم این همه دیگه لازم نبود بگذریم کتاب خوبی بود و نویسنده سعی کرده بود از قبل از اسیدپاشی بگه تا روزی که مجرم رو عفو کرده بود و از قصاصش گذشته بود.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *