و باز هم پس از تو

در ادامه‌ی ماجرای نقش بازی کردن انسان‌ها در مقابل یکدیگر باز هم جملاتی را از کتاب پس از تو می‌آورم؛ با این پرسش که آیا در گذر زمان بر تعداد نقاب‌هایی که ما در جمع‌ها بر چهره‌هایمان می‌گذاریم افزوده می‌شود یا نه؟
اصلاً چه نیازی به نقش بازی کردن در اجتماع، آن هم در مواجهه با افراد مختلف وجود دارد؟ و آیا لازم است ما در برخورد با هر فردی فقط قسمت‌های بسیار کمی از شخصیت اصلیمان را رو کنیم؟
کاری ندارم به این‌که خود من هم بدون شک چنین رفتار‌هایی دارم و شاید یکی از علت‌های نقش بازی کردن را هم خاص نشان داده‌شدن و مورد تأیید قرار گرفتن از جانب دیگران می‌دانم؛ اما در این لحظه فکرم درگیر این مطلب شده که آیا بازی کردن این همه نقش، باعث سخت‌تر شدن زندگی برای ما نمی‌شود؟
آیا زدن این همه پوسته بر صورت‌هایمان باعث وارد شدن فشار روانی بر ما نمی‌گردد؟
زندگی در کدام جامعه و در صورت وجود چه شرایطی باعث خواهد شد که ما خود واقعیمان را در مقابل یکدیگر عرضه کنیم؟
و سؤالاتی از این دست که به شدت ذهنم را به خود مشغول کرده‌اند.
در جایی از کتاب پس از تو چنین می‌خوانیم:
«ولی من بهتر از هر کسی می‌دانستم چهره‌ای که آدم‌ها انتخاب می‌کنند تا از خودشان به دنیا ارائه کنند، با آن‌چه در اصل هستند، بسیار فرق می‌کند. می‌دانستم رنج و اندوه می‌تواند شما را به رفتار‌هایی وادار کند که حتی نمی‌توانید کمترین درکی از آن داشته‌باشید.»

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *