در مرز خوشحالی و ناراحتی

تقریباً بی‌خبر به مسافرت رفتم و اتفاقات، طوری رقم خوردند که نتوانستم تلفنم را هم جواب بدهم و این باعث شد که تمام دوستانم به شدت نگرانم شوند.

بعد که موقعیت پیدا کردم و به پیام‌ها و تماس‌های فراوانی که همگی جویای احوالم شده‌بودند، جواب دادم، واقعاً از این‌که برای این همه آدم، مهم بودم و خودم هم خبر نداشتم، تعجب کردم و راستش را بخواهید خوشحال هم شدم.

من بدون هیچ قصد قبلی و عمدی به کسی نگفتم که قرار است بروم مسافرت؛ دلیلش هم فقط و فقط سریع پیش آمدن سفر بود و این‌که نیازی هم به گفتنش به کسی احساس نمی‌کردم؛ اما نمی‌دانستم ممکن است کلاً اینترنت نداشته‌باشم و اوضاع، طوری پیش بیاید که یک شهر را که شیراز باشد نگران خودم کنم.

از تمامی دوستانی که به شدت نگرانشان کرده‌بودم به هر زبانی که بلد بودم عذرخواهی کردم و هر کدام هم در مقابل عذرخواهیم واکنشی نشان دادند؛ اما در هر صورت امیدوارم که من را ببخشند و آن‌هایی را که تصمیم گرفته‌اند به جهت تأدیب شدنم تا زمانی که خودشان صلاح بدانند جوابم را ندهند هم -چه این مطلب را بخوانند و چه نخوانند- از صمیم قلب دوست دارم و امیدوارم خودشان این زمان را کوتاه‌تر کنند؛ چرا که دنیا بسیار کوچک‌تر از آن است که فکرش را بکنیم.

اصلاً قرار نیست خودکشی کنم و افکار منفی هم در سرم حداقل الآن وجود ندارد؛ ولی از همه‌ی کسانی که این نوشته را می‌خوانند می‌خواهم یک لحظه به این نکته دقت کنند که ممکن است دیگر فردایی نباشد که به قول فریدون مشیری، دل‌آویز‌ترین شعرِ جهان یعنی دوستت دارم را به عزیزانشان بگویند و آخرین توصیه‌ام هم خواندن نامه‌ی گابریل گارسیا مارکز است که در همین پایگاه اینترنتی موجود است.

🤟🤟

از دل‌افروز‌ترین روز جهان، خاطره‌ای با من هست

به شما ارزانی

سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته‌بود

گل یاس، عشق در جان هوا ریخته‌بود

من به دیدار سحر می‌رفتم

نفسم با نفس یاس، در‌آمیخته‌بود

می‌گشودم پر و می‌رفتم و می‌گفتم: های!

بسرای ای دل شیدا، بسرای!

این دل‌افروز‌ترین روز جهان را بنگر

تو دل‌آویز‌ترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم

روح در جسم جهان ریخته‌اند

شور و شوق تو بر‌انگیخته‌اند

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه در‌های رهایی بسته‌ست

تا گشایی به نسیم، سخنی، پنجره‌ای را بسرای

من به دنبال دل‌آویز‌ترین شعر جهان می‌رفتم

در افق، پشت سراپرده‌ی نور

باغ‌هایِ گلِ سرخ

شاخه گسترده به مهر

غنچه آورده به ناز

دم به دم از نفس باد سحر

غنچه‌ها می‌شد باز

غنچه‌ها می‌شد باز

یک گلِ سرخِ درشت از دلِ دریا برخاست

چون گل‌افشانیِ لبخندِ تو در لحظه‌ی شیرینِ شکفتن، خورشید

چه فروغی به جهان می‌بخشید

چه شکوهی!

همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبالِ دل‌آویز‌ترین شعرِ جهان می‌گشتم

دو کبوتر در اوج

بال در بال گذر می‌کردند

دو صنوبر، در باغ

سر فراگوشِ هم آورده به نجوا غزلی می‌خواندند

مرغِ دریایی

با جفت خود از ساحلِ دور

رو نهادند به دروازه‌ی نور

چمنِ خاطرِ من نیز ز جان‌مایه‌ی عشق

در سراپرده‌ی دل

غنچه‌ای می‌پرورد

هدیه‌ای می‌آورد

برگ‌هایش کم کم باز شدند

برگ‌ها باز شدند

یافتم، یافتم، آن نکته که می‌خواستمش

با شکوفاییِ خورشید و گل‌افشانیِ لبخندِ تو، آراستمش

تار و پودش را از خوبی و مهر

خوش‌تر از تافته‌ی یاس و سحر بافته‌ام

«دوستت دارم» را

من دل‌آویز‌ترین شعرِ جهان یافته‌ام

این گلِ سرخِ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه‌ی دشمن، که فشانی بر دوست

رازِ خوشبختیِ هر کس، به پراکندنِ اوست

در دلِ مردمِ عالم به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

تو هم ای خوبِ من این نکته به تکرار بگو!

این دل‌آویز‌ترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 دیدگاه دربارهٔ «در مرز خوشحالی و ناراحتی»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام حسین جالب بود
    حال میده یهو اینجوری بری و دنبالت بگردن و اینجاست که میفهمی برای کیا عزیزی
    البته شاید برای کسایی عزیز باشی ولی اونا نخوان و یا نتونن بهت ابرازش کنن. ولی همینکه بعضیا توانشو دارن بهت ابراز کنن براشون عزیزی حسابی چسپناکه و میدوستم
    بهت اس دادم نمیدونم چرا بهت نرسید

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام.
      گوشیم قاطی کرده بود و خیلی دیر پیامت رو دیدم.
      شرمنده ات شدم.
      بله کسانی هم ابراز می کنند که آدم اصلاً فکرش رو نمی کرده و کسانی هم بعد از ابرازشون حاضر نیستند از خر شیطون بیان پایین و این میشه که هنوز هم بعد این قضیه یکی از دوستام با من حرف نزده و حقیقتش من حس می کنم که داره زیاده روی می کنه چون من ازش به خاطر این که نتونستم جواب بدم عذرخواهی کردم و خواستم که من رو ببخشه بهش زنگ زدم و دوباره پیام دادم و باز زنگ زدم ولی اصلاً جواب نداد و فقط یک جواب در واتسپ برام ضبط کرد که تو دیگه شخصیتت رو نشون دادی و من موندم که چی باید بگم و هیچی نگفتم و هنوز هم با من حرف نزده و راستش اگر هم حرف نزنه درسته که برام سخته دوستی چند ساله مون رو فراموش کنم ولی حس می کنم اگر من بیش از این ها هم بهش اهمیت بدم دیگه شخصیت خودم رو پایین میارم که این هم کار درستی نیست نظرِ تو چیه؟

  2. س می‌گوید:

    سلام به همراه شرمندگی!

    من باز دیر دیدم یا دیر گذاشته شده را نمی دانم…نبودنهایتان و سفررفتنتان را هم نمی دانستم که یک دلیلش هم شاید همین هر از گاهی بودن یا نبودن شخص بنده ست! به هر روی، شرمنده ام و عذرخواهی می کنم. البته با وجود این نمی توانم خوشخالیم را از این بابت که دیگر برگشته اید وهستید و به امید خدا حالتان هم خوب است را ابراز نکنم! تا یادم نرفته این شعر فریدون مشیری هم همچون آن نوشته گارسیا مارگز بسیار به دل می نشیند بس که از دلاویزترینهاست! سپاس فراوان که لطف کرده و این شعر بسیار زیبا را هم در اینجا قرار دادید..ناخودآگاه یاد ترانه “دلاویزترین” با صدای روحنواز زنده یاد استاد محمد نوری افتادم.واقعا که هم این شعر بسیار عالیست و هم آن صدا!

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام. 🙂
      دشمنتون شرمنده.
      بله خدا رو شکر سالم هستم و دوباره هم مسافر این بار به سمت خونه و مشهد انشاالله.
      آهنگ رو الآن دانلود می کنم فکر کنم شنیده باشمش ولی مطمئن نیستم که همونه یا نه.
      حضور های مؤثر فرقی نداره چه زمانی باشند همیشه خوب هستند و تأثیر مثبت خودشون رو می گذارند.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *