باز هم به یاد سریال به او بگویید دوستش دارم افتادم

حالا که تلگرام هم ارسال پست به صورت زمان‌بندی‌شده را به امکانات خود اضافه کرده‌است یک بار دیگر بهانه‌ای فراهم شد که به یاد سریال به او بگویید دوستش دارم اواخر دهه‌ی هفتاد بیفتم.
داستان این سریال چنین بود که دو نفر به نام‌های علی و فرشته که یکی از خانواده‌ای ثروتمند است و دیگری خانواده‌اش به لحاظ مالی در سطح پایینی قرار دارد، پس از کلی فراز و نشیب با هم ازدواج می‌کنند. آن‌ها چون یکدیگر را بسیار دوست دارند خیلی از زندگیشان لذت می‌برند؛ شادی‌ها و خوشی‌ها هست و هست تا این‌که جنگ شروع می‌شود و علی عازم جبهه می‌گردد. فرشته که باردار است احساس می‌کند مشکلی دارد و با رفتن به دکتر می‌فهمد بیماریش سرطان خون است؛ اما چون علی در جبهه است و از طرفی اسیر هم شده نمی‌خواهد بر نگرانی‌هایش اضافه کند و به او نمی‌گوید که چند ماه بیشتر زنده نیست. فرشته هر ماه برای علی نامه می‌نویسد و از حال خودش و کودکی که در رحم دارد او را مطلع می‌کند. در همسایگی خانه‌ی آن‌ها مرد و زنی زندگی می‌کنند که اسمشان یادم نیست؛ همین اندازه یادم می‌آید که آن مرد نیز همراه علی به جبهه می‌رود اما چون همان اوایل به شدت زخمی می‌شود و جانباز، جبهه را ترک می‌کند و به خانه بر‌می‌گردد. فرشته که از مرگ خود آگاه می‌شود به اندازه‌ی هفده سال نامه می نویسد و به همسایه می‌سپارد که هر ماه یکی را برای شوهرش علی پست کند. فرشته در این نامه‌ها از روی حدس‌هایش حال و هوای خود و دخترشان معصومه را برای علی تعریف می‌کند؛ از کودکی معصومه، مدرسه رفتنش، بازی‌ها و شیطنت‌هایش و … می‌گوید به‌گونه‌ای که علی در تمام دوران اسارت فکر می‌کند این همسرش است که دارد برای او نامه می‌نویسد و به هیچ وجه از مرگ او مطلع نمی‌شود؛ چرا که اسرا فقط می‌توانند نامه دریافت کنند و حق ارسال نامه برای هیچ کس را ندارند و اگر هم چنین کاری انجام دهند بدون شک نامه‌هایشان فرستاده نمی‌شود.
در آخرین نامه فرشته با علی خداحافظی می‌کند و علی چون به این کار عادت ندارد و می‌داند که همسرش در آخر هیچ کدام از نامه‌هایش با او خداحافظی نکرده، به فکر فرو می‌رود که نکند اتفاقی برای او افتاده‌باشد. بعد از آخرین نامه چیزی نمی‌گذرد که علی آزاد می‌شود و به خانه بر‌می‌گردد و آن‌جاست که تمام جریان را می‌فهمد.
این‌جا اوج سریال است؛ زمانی که علی دخترش معصومه را ملاقات می‌کند؛ دختری که نه او را درست و حسابی می‌شناسد و نه مادرش فرشته را؛ چرا که فرشته بعد از تولد معصومه فوت می‌کند و همسایه‌شان که بچه ندارند مجبور می‌شوند از معصومه مثل دختر خودشان مراقبت کنند. این است که معصومه فکر می‌کند پدر و مادرش همان‌هایی هستند که از او تا کنون مراقبت کرده‌اند. وقتی علی ماجرا را برای معصومه تعریف می‌کند و علی نیز داستان نامه‌ها را می‌فهمد بسیار ناراحت می‌شود و عشق فرشته را نسبت به خود می‌ستاید. علی فیلم‌های ویدئویی عروسی و ماه عسلشان را که به کنار دریا رفته‌اند چندین بار نگاه می‌کند و حسرت وجود فرشته را می‌خورد. در خانه یادداشتی از او می‌بیند به این مضمون که:
در آخر کتاب به او بگویید دوستش دارم نوشته‌ام به او بگویید دوستش دارم و سریال تمام می‌شود.
و حالا حکایت این پیام‌های زمان‌بندی‌شده در تلگرام برایم خیلی جالب شده؛ فکرش را بکنید ممکن است یک نفر کلی یادداشت بنویسد و تاریخ ارسالشان را هم در آینده تنظیم کرده‌باشد و فرض کنید اگر این شخص فوت کند ممکن است تا مدت‌ها بعد نوشته‌های تازه‌ای از او در کانالش یا گروه‌هایی که عضو بوده و حتی برای افرادی خاص که او قبلاً برایشان با استفاده از ارسال پست به صورت زمان‌بندی‌شده پیام فرستاده، مطلب پست شود.
دانستن این نکته هم خالی از لطف نیست که وقتی پیامی را به صورت زمان‌بندی‌شده بفرستیم، برای ارسالش نیاز به اینترنت نیست و همان که یک بار متن را آماده و تنظیم کنیم کافیست و تلگرام خودش پیام‌ها را بر اساس تاریخ و ساعتی که ما تعیین کرده‌ایم، به هر کس که مشخص کرده‌باشیم، می‌فرستد.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

3 دیدگاه دربارهٔ «باز هم به یاد سریال به او بگویید دوستش دارم افتادم»

  1. س می‌گوید:

    سلام 🙂

    به به! سپاس فراوان شما را بزرگوار واقعا که چه اقدام جالب و بجایی انجام دادید آن هم در این روزها که از در و دیوار و همه جا غم می بارد و شرایط سختتر هم شده…شاید باورتان نشود اما در واقع میان همه قسمتها همین قسمت پایانی را نتوانستم آن موقع ببینم و بدتر از همه اینکه نه که نخواستم یا نمیشد یا برق رفته بود و تلویزیون خراب بود و میهمان داشتیم و مسافرت و این صحبتها! نه اصلا! مراسم عروسی اقوام نزدیک و نه دور دعوت شده بودیم و هر چه انواع و اقسام بهانه های درسی و باز هم درسی آوردم نشد که نشد که نشد!!! تکرارش را هم حتی روز بعدش نمی توانستم ببینم چون آن زمان مثل یک بچه خوب و منضبط می بایست سر کلاسم می نشستم و بله!!! این چنین شد که نشد!!! دیگر می توانید به خوبی حدس بزنید چرا اینقدر سپاسگزارم که کامل نوشتید چه شد در پایان ماجرای ان دو و داستان زندگی عاشقانه شان! (شکلک تقدیم دسته گل همراه با سپاس فراوان)
    انواع و اقسام سریالها را میشد و میشود هنوز از سروش سیما و جاهای دیگر خریداری کرد اما همان گونه که جنابعالی می دانید تا این لحظه نه امکان دریافت این سریال از جهان مجازی فراهم شده و نه از سروش سیما و مراکز این چنینی. اما به هر روی، بنده همچنان امیدوارم و می دانم که این امیدواری بی دلیل نبوده و نیست! به امید خدا اگر شد، صد البته شما اولین نفر خواهید بود که از موضوع اگاه میشود!

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام. ☺
      من هم دوست دارم واقعاً این سریال رو با درکی که الآن دارم ببینم و شما هم شک نکنید که اولین کسی خواهید بود که مطلع میشید چون من هم خیلی دنبال این سریال هستم.
      واقعا حیف شده که نتونستید آخرش رو ببینید
      اگر مطمئن می بودم که قراره صدا و سیما پخشش کنه آخرش رو این جا نمی نوشتم ولی چون می دونم حالا حالا ها چنین قصدی نداره نوشتم.

      • س می‌گوید:

        سلام 🙂

        شک نکنید که یکی از بهترین کارهای مهم را انجام دادید که ماجرایش را اینجا نوشتید…اصلا همین از شما موضوعش را دانستن خود حال و هوای دیگری دارد…حسی که در نوشتار و بیان شماست را که همه ندارند که! در این سالها که نشده ببینم و اگر روزی بشود هم مطمئنم از آن مواردی خواهد بود که فرد دوست دارد بارها و بارها ببیند و بشنود و باز دوباره از نو! آخر این روزها که سریال درست و حسابی درست نمی کنند که! همه ش شده داد و فریاد یا موضوعهای بی سرو ته…اگر بدانید چند بار سریال روزی روزگاری را دیده ام و اگر باز دوباره برای بار دهم پخشش بکنند هم باز با شور و شوق آن را دنبال خواهم کرد بس که بن مایه اش قوی بود و هنرپیشه ها هم همه از دم عاااالی!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *