خاطره ای با یاد سریال قصه‌های جزیره

امروز به یاد یکی از خاطرات سال‌های اول دانشجویی افتادم که تعریف کردنش به مقدمه‌ای احتیاج دارد.

در یکی از قسمت‌های سریال خاطره‌انگیز قصه‌های جزیره که دهه‌ی پر‌خاطره‌ی هفتاد از شبکه‌ی دو پخش می‌شد و من هم مثل بسیاری از هم‌سن و سالانم از بینندگان پر و پا قرصش بودیم، خانم‌های انجمن خیریه که هر هفته در خانه‌ی یکی از آن‌ها جلسه‌ی خیاطی برگزار می‌شد، آن روز در خانه‌ی ماریلا کاتبرت جمع شده و در ضمن خیاطی، مشغول غیبت کردن از اهالی جزیره بودند. هر کدام به نوبت اسم شخصی را می‌آوردند و بقیه هم به محض شنیدن نام او مطالب راست و دروغی را از گذشته‌ی آن فرد بی‌چاره نقل می‌کردند و این کار باعث می‌شد اکثرشان بخندند و وقتی از این کار خسته شدند، به ماریلا که با وجود رسیدن به سن پیری هنوز ازدواج نکرده‌بود گفتند: راستی ماریلا، تو چرا ازدواج نکردی؟ خواستگار نداشتی یا جریان چیز دیگه‌ای بوده؟ که خانم لیندی، دوست صمیمی ماریلا قبل از این‌که او جوابی بدهد گفت: چرا! اتفاقاً خواستگار‌های سمجی هم داشته ولی این‌که چرا به هیچ کدومشون جواب مثبت نداده رو من هم که چندین ساله باهاش دوستم نمی‌دونم؛ ماریلا خودت برامون بگو که ماریلا به آن‌ها می‌گوید: کاش در مورد یک مسأله‌ی دیگه‌ای حرف بزنید راشل لیندی من از تو بیشتر از این‌ها انتظار داشتم؛ تو مثلاً دوست صمیمی من هستی که راشل و بقیه‌ی خانم‌ها به اصرارشان ادامه می‌دهند که تو رو خدا ماریلا بگو خواستگارات چه کسانی بودند؟ لا‌اقل اسم یکیشون رو بگو و این‌که چرا ازدواج نکردی؟ که ماریلا هم برای این‌که دهان زن‌های فضول را ببندد می‌گوید: آقای مکتاویش یکی از کسانی بود که به خواستگاری من اومده‌بود و اتفاقاً خیلی هم دوستم داشت ولی که همه یک‌صدا گفتند: ولی چی؟ ولی چی؟ بهمون بگو دیگه! و ماریلا می‌گوید: ولی قسمت نشد دیگه! که هر‌چه اصرار می‌کنند دلیلش را توضیح بدهد و این‌که بیشتر از آقای مکتاویش برایشان بگوید تا مگر او را بشناسند این دفعه، دیگر ماریلا زیر بار نمی‌رود و بعد از رفتن خانم‌ها هم کلی با راشل لیندی دعوا می‌کند که چرا این بحث را به میان کشیده و از این حرف‌ها.

مدتی بعد که هنوز جریان خواستگاری آقای مکتاویش از ذهن زن‌ها پاک نشده و تا می‌توانند به آن پر و بال می‌دهند ناگهان سارا استنلی نوجوان دوازده ساله‌ی جزیره که یکی از شخصیت‌های اصلی سریال هم هست و در آن مجلس خیاطی هم حضور دارد در روزنامه می‌خواند که: بازدید آقای مکتاویش از جزیره‌ی زمان جوانیش پرنس ادوارد و با سرعت روزنامه را بر‌می‌دارد و به هر کس که در راه می‌بیند می‌گوید: آقای مکتاویش داره میاد جزیره! خواستگار قدیم ماریلا داره میاد! این خبر در آن جزیره‌ی کوچک می‌پیچد و زن‌ها باز هم به سراغ ماریلا می‌روند که: واقعاً خواستگارت داره میاد جزیره! نمیخوای بری ببینیش؟ شاید هنوز ازدواج نکرده‌باشه و از این مدل صحبت‌ها که حسابی ماریلا را می‌رنجانند و ماریلا که به قول معروف برای خالی نبودن عریضه همین طوری اسمی را بر زبان آورده در مخمصه‌ی بدی گیر می‌کند که جواب این زن‌های فضول را چه بدهد و اگر این صحبت او به گوش خود آقای مکتاویش که روحش هم از این ماجرا‌ها خبر ندارد، برسد چه آبروریزی‌ای درست خواهد‌شد.

بالاخره طی یک اتفاق، ماریلا و آقای مکتاویش با هم رو‌به‌رو می‌شوند و همه از فاصله‌ای نه‌چندان دور گوش‌ها و چشم‌هایشان را تیز می‌کنند که بین این دو عاشق دلباخته‌ی سال‌های دور چه صحبت‌هایی رد و بدل خواهد‌شد. ماریلا که چاره‌ای جز راست‌گویی به ذهنش نمی‌رسد، خیلی آهسته و به سرعت، اصل ماجرا را برای آقای مکتاویش تعریف می‌کند و زن‌ها که فقط صدای خنده‌های آن‌ها را می‌شنوند دل توی دلشان نیست که از قضیه سر در‌آورند و سر‌انجام، قصه‌ی عشق ماریلا هم ختم به خیر می‌شود.

و حالا خاطره‌ای که گفتم.

آن موقع‌ها که تازه به دانشگاه آمده‌بودیم هر کدام از پسر‌ها جدی یا شوخی و راست یا دروغ از علاقه‌شان به یکی از خانم‌های هم‌کلاسی می‌گفتند و هر وقت هم به من می‌رسیدند و می‌پرسیدند: تو از کی خوشت میاد؟ من هم که واقعاً عاشق هیچ کدامشان نبودم می‌گفتم: هیچ کس و پسر‌ها هم ابداً باور نمی‌کردند و می‌گفتند: ما تقریباً پنجاه‌تا هم‌کلاسیمون دختر هستند؛ مگه میشه تو از هیچ کدومشون خوشت نیومده‌باشه؟ که من هر قدر اصرار می‌کردم که: بله میشه و من جداً عاشق هیچ کدومشون نشدم مرغشان یک پا داشت و هر کاری هم که می‌کردم از صرافت قضیه نمی‌افتادند و همه‌اش می‌گفتند: ما که نمیخوایم بریم بهش بگیم! تو فقط بگو از کی خوشت میاد مثل ما که داریم میگیم.

من هم که می‌دیدم این‌ها ول‌کن ماجرا نیستند برای این‌که از شرشان راحت شوم یک سری نشانه‌های عمومی مثل اونی که زیاد آرایش می‌کنه و خیلی هم مذهبی نیست و به پسر‌ها هم اصلاً رو نمیده را بهشان تحویل دادم. آن‌ها هم که در بین مشخصات ذهنیشان جست و جویی کردند گفتند: ما که میگیم امکان نداره از کسی خوشت نیاد! داریم به یک نتایجی می‌رسیم! بیشتر نشونی بده تا ببینیم کیه که تک دلت رو بریده من هم که از این کار پشیمان شده‌بودم گفتم: بابا الکی گفتم هیچ کس نیست! فقط می‌خواستم ولم کنید ولی مگر توی گوششان می‌رفت؟ بالاخره بعد از کلی چانه‌زدن و مقاومت کردن، مقداری نشانه‌های دیگر مثل این‌که: اونی که زیاد کافی‌شاپ میره و به نظر می‌رسه خونواده‌اش خیلی هم پولدار باشند و فکر نکنم هیچ دوست‌پسری هم داشته‌باشه، را بهشان گفتم.

داشتم توی ذهنم دنبال نشانه‌های کلی دیگری می‌گشتم که یک نفرشان داد زد: یافتم! یافتم! خانم … رو میگی؟! آب نمی‌بینی وگرنه شناگر قابلی هم هستی ها! حالا از کی عاشقش شدی؟ از ترم اول؟ دوم؟ که من گفتم: بابا ولم کنید چرا متوجه نیستید من دارم الکی بهتون میگم که شاید بی‌خیال بشید و دست از سرم بردارین بعد توی روانی می‌پرسی: از کی عاشقش شدم؟ از روز ازل! قبل از آفرینش آدم و حوا! که یکی گفت: یواش‌تر بابا! مگه میشه قبل از خلقت پدر و مادر بشریت هم تو و اون وجود داشته‌باشید که از اون زمان عاشقش بشی؟ معلومه که به کلی جسم و جانت رو مال خودش کرده! که گفتم: خب من که از اول دارم میگم هیچی نیست و من عاشق هیچ کدوم از دخترای کلاس هم نشدم! شما از خر شیطون نمیاین پایین. اگه در این باره سؤالی نیست از پلیس مخفی‌های عزیز، اجازه‌ی مرخصی میخوام و بدون این‌که منتظر پاسخشان بمانم از آن‌جا رفتم.

چند روز بعد که به خاطر نزدیک شدن به امتحانات ترم، ذهنم حسابی مشغول پیدا کردن یک نفر برای ضبط کردن جزوه‌ها و کتاب‌هایم بود و بیست دقیقه‌ای هم تأخیر داشتم و با عجله به سمت دانشکده‌ی حقوق می‌رفتم و در راه هم به چند‌تا مانع که مشخص نبود از کجا سر در‌آورده‌اند، به شدت برخورد کردم و به این دلایل، بی‌نهایت عصبانی و ناراحت بودم که: آخه چرا من باید نابینا باشم که این همه مشکل برام پیش بیاد با صورتی اخمو که از چند کیلومتری هم معلوم بود به اصطلاح کشتی‌هایم غرق شده‌اند وارد کلاس شدم. به محض ورودم یکی از همان پسر‌ها که در بالا از شیطنت‌هایشان برایتان گفتم جلو آمد و در حالی که کمکم می‌کرد روی یک صندلی خالی بنشینم آهسته گفت: ماشالا اخبار به سرعت نور مخابره میشن این روز‌ها! عیبی نداره این اتفاقیه که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد من که هم‌چنان ذره ای هم از عصبانیتم کاسته‌نشده‌بود به تندی به او گفتم: خفه شو! باز چه بازی جدیدی در آوردین؟ خبر کدومه؟! من در جریان هیچی نیستم بی‌خیال شو اصلاً حوصله ندارم؛ امروز حسابی بدبیاری آوردم؛ بذار لا‌اقل استاد متوجه نشه که من این قدر تأخیر داشتم. که گفت: عزیزم تو که میدونی دکتر … وقتی داره درس میده سرش رو می‌کنه توی لپتاپش و فقط پاورپوینت‌ها رو رد می‌کنه؛ نگران نباش عمراً فهمیده‌باشه در جهان اطرافش چی می‌گذره؛ ولی همون هم که این قدر از دنیا پرته می‌دونه ماجرا چیه! فقط مونده‌بودیم چه‌طوری باید قضیه رو به تو بگیم که خوشبختانه اخبار با سرعت که وسط حرفش پریدم و گفتم: بابا من نمی‌دونم از کدوم خبر یا اخبار صحبت می‌کنی؟ واقعاً حوصله ندارم؛ تو رو خدا شوخی رو بذار برای بعد یا زود خبرت هر‌چی که هست رو بگو و ساکت شو تا به درد خودم بمیرم. این را که گفتم گویا بهانه‌ی جدیدی به دستش داده‌باشم گفت: تو چرا بمیری؟! مگه نگفته‌بودی بین ما هیچی نیست؟ اگه راست گفته‌باشی که نباید این همه ناراحت باشی که! نه کسی اومده نه کسی رفته! ما هم دیگه حرفش رو نمی‌زنیم؛ اصلاً انگار نه انگار که خانم … با کسی به غیر از تو ازدواج کرده! عیب نداره الآن تو به عنوان اولین عاشق شکست‌خورده‌ی این کلاس محسوب میشی و حسابی هم در طول همین نیم ساعت بین پسر‌ها و شاید هم دختر‌ها معروف شدی؛ اصلاً خدا رو چی دیدی شاید یکی دیگه از همین دخترا بعد از شنیدن داستان عشقی که در نطفه خفه شد خودش اومد و باهات ازدواج کرد! کاش ما هم از این شانسا داشتیم!

این را که گفت نمی‌دانستم باید به حال خودم و اوضاعی که درست شده‌بود بخندم یا گریه کنم. حالا یک نفر بیاید و به این دیوانه‌ها بفهماند من الکی آن نشانه‌ها را گفته‌بودم؛ مگر قبول می‌کنند؟

از همان موقع هم هر زمان و به هر علتی که ناراحت می‌شدم یکی از همان گروه به من می‌گفت: بابا! هنوز هم که هواش از سرت نپریده! این عشق چه کار‌ها که نمی‌کنه! الهی شوهر خانم … بمیره که تو بری بگیریش البته نمی‌دونم اون موقع هم دوستش داشته‌باشی یا اون تو رو بخواد یا نه؛ اون که باید از خداشم باشه ولی تو رو دیگه نمی‌دونم و با آن‌که از آن ماجرا، چند سال می‌گذرد هنوز هم‌دوره‌ای‌ها فراموشش نکرده‌اند و گاهی که به هم تلفنی می‌زنیم باز حرف همان عشق نافرجام را وسط می‌کشند.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to خاطره ای با یاد سریال قصه‌های جزیره

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام خاطرت قشنگ بود
    یاد قصه های جزیره بخیر

  2. س می‌گوید:

    سلام از اینجا البته حواسم است که باید اول یک جای دیگر می رفتم که بعد از این خواهم رفت به امید خدا! 🙂

    چه ماجرای جالبی! منظورم هر دو بود، هم ماچرای ماریلا و هم البته ماجرای شما یا به عبارت دیگر ماجرایی که دوستانتان ساختند! واقعا هم خاطره جالبی شده برای شما! 🙂 من هم قصه های جزیره را بسیار دوست داشتم و این علاقه به حدی بود که برخی قسمتهایش را به همان زبان اصلی دیدم و متوجه شدم این راشل لیندی تلویزیون ما برای آنها رِی چِل لیند است و اینکه در رویای سبز آن شرلی هم ایشان به همراه ماریلا خانم تشریف دارند.کاش وقت و حال و حوصله می داشتم می نشستم همه کتابهای خانم لوسی مونتگومری که اینها را هم نوشته می خواندم.

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام.
      هنوز کسی کتاب های هشت جلدی آنه شرلی رو برای ما ضبط نکرده البته متنیش در اینترنت هست ولی هشت جلد کتاب رو بخوایم اگه با نرم افزار بخونیم خیلی سخت میشه یک زمانی بالاخره یک جایی این کتاب ها رو ضبط می کنه و من برام مهم نیست اون موقع چند ساله باشم به هر حال خواهم خوندشون.
      راشل و ریچل هم تلفظ های متفاوتی هستند که در انگلیسی و فرانسوی وجود دارند اگر اشتباه نکنم راشل تلفظ فرانسوی هست و ریچل هم انگلیسی درست مثل چارلز که شارل تلفظ شده در بعضی کشور ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *