گِل

معمولاً افراد در زمان بچگی از بین تمام اسباب‌بازی‌هایشان به یکی بیشتر از بقیه علاقه نشان می‌دهند و با وجود گذشت مثلاً بیست سال از آن دوران یا حتی بیشتر باز هم وقتی به یادش می‌افتند لبخندی از سر رضایت می‌زنند که مثلاً: چه قدر من اون عروسکو دوست داشتم! چه قدر اون ماشین کوکیم برام عزیز بود و حسرت‌های شیرینی از این دست؛ اما من به دلیل این‌که تقریباً ده سال اول زندگیم را به دور از هم‌بازی‌هایم در روستا گذراندم تنها سرگرمی و مایه‌ی دلخوشیم، خاک بود و مقداری آب که با آن گِل درست می‌کردم و با آن، انواع حیوانات و وسایلی را که دستم بهشان می‌رسید که بفهمم چه شکلی هستند، می‌ساختم و از گِل‌بازی لذتی می‌بردم وصف‌ناشدنی.

برعکس حالا که تقریباً از تمام حیوانات چندشم می‌شود و حتی از بعضی‌ها هم می‌ترسم؛ زمان بچگیم به راحتی به سگ و گربه و خرگوش و مرغ و خروس و جوجه و کبوتر و روباه و گوسفند و بز و بره و بزغاله و کلاغ و غاز و خلاصه هر حیوانی که می‌شد در بیابان پیدا کنی دست می‌زدم و آن‌چنان با دقت به لمس بدن این جانوران می‌پرداختم که بعد از درست شدن شکل گِلیشان تا حد زیادی کپی خودشان در می‌آمد و وسایل خانه هم که جای خودش را داشت؛ همیشه بشقاب‌ها و قابلمه‌ها و قوری و کتری و تمام وسایل ریز و درشت خانه را با دقت زائد‌الوصفی دست می‌کشیدم و با تلاشی چند برابر آن هم با گِل درستشان می‌کردم.

حتی وقتی می‌خواستم با گِل، شکل یک خانه را درست کنم، تمام دیوار‌های بیرونی و درونی خانه‌ای را که خودمان در آن زندگی می‌کردیم به دقت از زیر دست می‌گذراندم و سقف هم از این قاعده، مستثنی نبود و از آن‌جا که شب‌های تابستان روی بام خانه می‌خوابیدیم برای آن قسمت و پی بردن شکل دقیق آن هم مشکلی نداشتم و هرگز هم حاضر نمی‌شدم وسیله یا حیوانی را که تا حالا ندیده‌ام با تکیه بر قوه‌ی تخیلم بسازم و شاید این موضوع دلیلی باشد بر این‌که به کتاب‌های رئال بیشتر از ژانر فانتزی علاقه دارم و خیلی دیر توانستم با این نوع، کتاب‌ها ارتباط برقرار کنم.

شاید تنها چیز‌هایی که بدون این‌که از نزدیک لمسشان کرده‌باشم و در آن زمان، زیاد هم با گِل درستشان می‌کردم خانه‌های چند‌طبقه باشند که فقط اسمشان را شنیده‌بودم و در آن هنگام حتی یکیشان را هم از نزدیک ندیده‌بودم؛ ولی تا دلتان بخواهد انواع خانه‌های دو‌طبقه، سه‌طبقه و چند‌طبقه را می‌ساختم و داخلش را هم پر می‌کردم از انواع حیوانات و وسایلی که بلد بودم با گِل درستشان کنم.

اصلاً به اصطلاح توی خانه بند نمی‌شدم و تابستان و زمستان هم برایم فرقی نداشت؛ فقط موقع خوردن چای یا غذا به خانه می‌آمدم و بقیه‌ی روز را درست از زمان بیداری تا نزدیکی‌های غروب، در بیابان -حالا چه گرم و چه سرد- می‌گذراندم. هر وقت هم که تشنه‌ام می‌شد هر قدر هم که از خانه دور بودم با سرعت زیاد، بیابان بی‌انتها و صاف را می‌دویدم و به خانه می‌آمدم و آبی می‌خوردم و با همان سرعت هم سر‌وقت گِل‌بازیم می‌رفتم.

پس از این‌که از بیابان به روستا برگشتیم و در جریان یک اتفاق با درس و مدرسه آشنا شدم، گِل‌ها را به کلی کنار گذاشتم و با سرگرمی‌های جدید‌ترم مشغول شدم. به هیچ وجه از آن تغییر پشیمان نبوده و نیستم؛ اما تنها چیزی که زیاد به آن فکر می‌کنم، همه‌ی آن دویدن‌های بدون ترس از موانع مختلف است که بی‌خیال ندیدن و هراس‌های ناشی از نابینایی، در آن گستره‌ی نامحدود، با فراغ بال می‌دویدم که اگر بگویم پرواز می‌کردم هم فکر نکنم اغراق کرده‌باشم؛ حالا شما که غریبه نیستید آن زمان، خیلی وقت‌ها اصلاً متوجه نابینایی نبودم که بخواهم برای دویدن ترسی داشته‌باشم ولی اگر خانواده هم به من می گفتند: مواظب باش! باز برایم تفاوتی نداشت چون من به هر حال مطمئن بودم که اتفاقی برایم نمی‌افتد و تا چندین متر این طرف و آن طرف خانه‌مان را مثل کف دستم می‌شناختم.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to گِل

  1. ابراهیم می‌گوید:

    اینقده با گل بازی کردم که ناخونام از حد معمول پهن تر شدن
    بخصوص عاشق کندن زمین هم بودم یه چوب برمیداشتم با یه سنگ میکوبیدم روش و چوب تو زمین فرو میرفت و بعد چوبو به طرفین فشار میدادم و مقداری از زمین کنده میشد و مسابقه بود که کی بیشتر میتونه بکنه.
    از میان اسباببازی هام عاشق آطاری دستیم بودم هنوزم دارمش و گاهی اگه باتری داشته باشه یه کم باهش بازی میکنم

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      گِل واقعاً عشق بوده برای من.
      آتاری هم از اون که میگی دستی بوده و باطری داشته فکر کنم من هم یکی داشتم ولی خب با هیچی به اندازه ی گِل سرگرم نمی شدم.
      ما یک بازی هم داشتیم که پاهامون رو می کردیم توی گِلی که هنوز خیسه و گِل رو روی پامون درست صاف می کردیم و بعد به آرومی پامون رو در می آوردیم و چند روز بعد که خشک می شد توش آب می ریختیم و مثلاً حوض انبار آب درست می کردیم بعد هم که خاکش خیس می خورد فرو می ریخت و ما یکی دیگه درست می کردیم.
      در عالم بچگی چه کارایی می کردیم ها!

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *