شهریور

برای هر آدمی معمولاً یک روز در سال یا اگر هم محدود به یک روز نباشد یک ایام مشخصی هست که همیشه به عنوان نقطه‌ی عطفی از آن یاد می‌کند و بعضی‌ها روز تولدشان چنین ویژگی‌ای دارد و تعدادی هم سالگرد ازدواج یا به دنیا آمدن فرزندشان و خلاصه برای هر کسی یک زمان‌های به خصوصی هست که به آن‌ها احساس متفاوتی دارد.

شهریور هر سال برای من چنین ویژگی‌ای دارد؛ چون تا قبل از رفتن به مدرسه بیشتر روز‌هایم تکراری بودند و از شروع تحصیل بود که زندگیم رنگ و بوی دیگری به خودش گرفت. برای من شهریور، حکم بهاری دارد که با آمدنش بی‌اغراق، گل‌های امید و آرزو در صحنه‌ی بازی زندگیم شکفته‌شدند و از آن موقع تا الآن با آدم‌هایی آشنا شده‌ام که هر یک در رسیدنم به این نقطه، سهمِ بسزایی بر عهده دارند.

از راننده‌ی اتوبوسی که هر روز در دوره‌ی ابتدایی، مسافر همیشگیش بودم و تا من نمی‌رسیدم اتوبوس را با آن همه مسافر حتی روشن هم نمی‌کرد چه برسد به این‌که راه هم بیفتد و به اعتراض‌های پیرمرد‌ها و پیرزن‌های بعضاً غرغروی هم‌شهری هم ابداً اهمیتی نمی‌داد، گرفته تا کارمند بانکی که وقتی اتوبوس نزدیک به یک سال از رده خارج اعلام شد با ماشین شخصیش هر روز من را به شهر می‌رساند و بر می‌گرداند.

از کارکنان نانوایی و مغازه‌ای که در ترمینال وقتی منتظر سرویس مدرسه می‌شدم من را به مغازه‌شان راه می‌دادند گرفته تا آن خانمی که در همسایگی همان نانوایی، خانه داشت و خودش هم باب آشنایی را با من باز کرد و گاهی من را به منزلش می‌برد و حالا یکی از دوستان نزدیک مادرم شده؛ همه و همه هم‌سفرانی بودند که باعث می‌شدند بدانم دنیا با تمام سختی‌هایش هنوز هم جای خوبی برای زندگی کردن است.

بعد‌ها هم که به خوابگاه شبانه‌روزی مشهد رفتم از سرپرست‌های خوابگاه گرفته تا سرایدار مدرسه که همسرش علاوه بر این‌که نقش آشپز خوابگاه را بر عهده داشت، در کمال مهربانی و بدون هیچ چشم‌داشتی لباس‌های بچه‌هایی که راهشان دور بود را برایشان رفو می‌کرد و مشاور خوابگاه و مسؤول بهداشت مدرسه که وجودشان برای ما در آن زمان، نعمتی بود تا آن دانشجویی که کاملاً داوطلبانه می‌آمد و اشکالات ریاضی بچه‌ها را برایشان رفع می‌کرد.

و حالا هم شیراز که در این سال‌ها، بهترین کسانی که ممکن بوده در زندگیم با آنان مواجه شوم، در سر راهم قرار گرفته‌اند و چون ممکن است این‌جا را بخوانند اسمی از سمتی که در خوابگاه یا دانشگاه بر عهده دارند نمی‌آورم؛ اما تأکید می‌کنم که در این شهر با هر کس که فکرش را بکنید از دانشجو گرفته تا استاد و هر مسؤول دیگری که در محیط دانشگاه، مشغول به کار است، ارتباط گرفته‌ام و از قریب به نود درصدشان هم جز خوبی چیزی ندیده‌ام.

من در دوران تحصیلم از اول ابتدایی تا حالا که تا دفاع از پایان‌نامه‌ام راهی نمانده با فرشته‌هایی آشنا شده‌ام که خواسته یا ناخواسته قسمتی از سرنوشت و زندگی من شده‌اند و به هیچ شکلی هم نمی‌توانم حتی یکی از آنان را حذف کنم یا ندید بگیرم. این انسان‌های ناب، این روح‌های بزرگ و این قلب‌های مهربان هر کدامشان تکه‌ای از وجود من هستند.

ابتدای همه‌ی این آشنایی‌ها شهریور و به ویژه، نیمه‌ی دوم آن بوده و برای همین هم شهریور خاص‌ترین ماه در تمام زندگی من است.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 دیدگاه دربارهٔ «شهریور»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    شهریور که شروع میشد من عزا میگرفتم که مجبورم روستا گله و کل خوشیهای زندگی که تو صحرا داشتم همراه بقیه رو ترک کنم.
    حقیقتا از شهریور بدم میاومد که روزهاش با گذشتن منو به پاییز نزدیکتر میکردن.
    ولی الآن سالهاست که دیگه هیچ حسی بهش ندارم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *