تو نیستی ولی …

تو نیستی ولی خیال بودنت با من است

با من حرف می‌زند

با من راه می‌رود

برایم شعر می‌خواند

برایم چای می‌ریزد

با من درد دل می‌کند

اما واقعیت این است که این‌ها همه‌اش خیال بودن توست

حقیقت این است از وقتی که رفته‌ای زمان ایستاده‌است

عقربه‌های ساعت دیواری دیگر حرکتی ندارند

ساعت درست در لحظه‌ی رفتن تو متوقف شده‌است

راستش را بخواهی امشب خیلی دلم بهانه‌ی تو را می‌گیرد

بیا که باز گرفته دلم بهانه‌ی تو
کجاست زمزمه‌ی روشنِ شبانه‌ی تو
خوش است با تو تماشای آسمان تا صبح
کنارِ حوضِ ستاره شراب‌خانه‌‌ی تو
بگیر دستِ مرا تا سفر شروع شود
سفر به آبیِ دریایِ بی‌کرانه‌ی تو
مرا ببر به تماشای هر چه ناپیداست
به آن «خیالِ تنیده» به آشیانه‌ی تو
بهار مانده معطل که ماندگار شود
درونِ قابِ تماشایِ شاعرانه‌ی تو
نه نقشِ خالی بی‌روح، صد شکوفه بهار
جوانه می‌زند از قاب‌های خانه‌ی تو
•••
چه جای از تو سرودن که خوب می‌دانم
«که شعرِ حافظ شیرین‌سخن ترانه‌ی تو»
محمود نگهداری

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 Responses to تو نیستی ولی …

  1. ابراهیم می‌گوید:

    خخخخخ ضد حال جالبی بود
    فکر کردم شعر خودته و در وصف یار بود.
    میخواستم همون ترانه که تو اون سیدی که تو دو پست قبل گفتم و میفرمود آهای شما که عاشقید حقیقتو به من بگید.
    درد چیه دوا چیه و اینا. رو بگم که گفتم.
    البته شاید این وصف حال که اینجا گفتی یه جورایی دلیل حرف من باشه وحقیقت داشته باشه.
    در هرحال ما مخلصیم

  2. حسین آگاهی می‌گوید:

    نه بابا شعر خودم خخخخخخخخخخخخخ
    پس ضد حال جالبی خوردی.
    ارادت ویژه.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *