برنامه‌ی روزانه‌ی خوابگاه شبانه‌روزی در مشهد

دوره‌ی ابتدایی را در شهر نزدیک روستایمان گذراندم و هر روز با اتوبوس مسیر چهل و پنج کیلومتری را می‌رفتم و بر‌می‌گشتم. بعد هم مجبور شدم برای ادامه تحصیل به خوابگاه شبانه‌روزی امید در مشهد بروم.

از مهر سال هشتاد و چهار تا الآن در خوابگاه‌های مختلف زندگی کرده‌ام و می‌توانم بگویم که بیش از نصف عمرم را در خوابگاه گذرانده‌ام.

حالا که به آن سال‌ها فکر می‌کنم می‌بینم قوانین واقعاً سختی در خوابگاه بر زندگیمان حاکم بود که نمی‌دانم چرا آن همه سختگیری وجود داشت و اصلاً آیا اگر هم باید قانون می‌داشتیم لازم بود آن همه شدت عمل در کار باشد؟

فکرش را بکنید ما هر روز موقع اذان صبح بیدار می‌شدیم و از کوچک و بزرگ -چون در خوابگاهمان از اول راهنمایی تا پیشدانشگاهی دانش‌آموز داشتیم- همه باید برای نماز صبح بر‌می‌خاستند و در این جریان هم هیچ حق انتخابی نداشتند. بعد از نماز هم با آن‌که خیلی زود بود و به هر حال در خراسان زندگی می‌کردیم که می‌دانید خورشیدش خیلی زود‌تر از اکثر شهر‌های ایران، طلوع می‌کند، کسی حق نداشت بخوابد و تخت‌خواب‌هایمان را مرتب می‌کردیم و می‌رفتیم برای چای و صبحانه چون در بیشتر شهر‌های خراسان، چای را قبل از صبحانه می‌خورند و خیلی کم پیش می‌آید که قبل از نوشیدن چای، کسی صبحانه خورده‌باشد.

بعد از آن سرپرست خوابگاهمان می‌آمد و اتاق‌ها را یکی یکی چک می‌کرد که مبادا تختی آنکارد نباشد و دقیقاً مثل دوران سربازی باید یک چروک هم روی روکش تخت مشاهده نمی‌شد وگرنه او که معتقد بود: تشویق برای یکی، تنبیه برای همه، به اشکال مختلف همه‌ی اعضای آن اتاق را جریمه می‌کرد از کلاغ‌پر بگیر تا بشین پاشو و پامرغی رفتن در طول حیاط مدرسه و این طور تنبیهات نظامی. بعد هم ده پانزده دقیقه، همه‌ی بچه‌های خوابگاه را در سالن جمع می‌کرد و برایمان مقداری حرف می‌زد و اتاق‌های منظم و نامنظم را معرفی می‌کرد و در پایان هم همگی صلوات خاصه‌ی امام رضا را می‌خواندیم و راهی مدرسه می‌شدیم.

تمام این‌ها تا ساعت هفت و ربع انجام می‌شد و چون مدرسه به نوعی حیاط خوابگاهمان بود خیلی سریع به آن‌جا می‌رسیدیم و یک مراسم صبحگاه دیگر هم آن‌جا داشتیم؛ چون تمام دانش‌آموزان که خوابگاهی نبودند و به هر حال مدرسه، مقررات خاص خودش را داشت و ساعت هشت در کلاس‌ها حاضر می‌شدیم و تا ساعت یک هم در مدرسه بودیم. نمازمان را هم در مدرسه به جماعت می‌خواندیم یعنی مثل مدارس دیگر هر روز نوبت یک کلاس بود که نماز جماعت بروند و فقط در مراسم‌های خاص بود که پیش می‌آمد همه‌ی کلاس‌ها در نمازخانه باشند

بعد که به خوابگاه بر‌می‌گشتیم لباس‌هایمان را عوض می‌کردیم، دست و صورتی می‌شستیم و ناهار می‌خوردیم. بعد از ناهار هم زنگ استراحت می‌خورد و تا ساعت سه و نیم همه باید ساکت می‌شدند و جز کسانی که در کلاس‌های فوق برنامه مثل گروه سرود، تئاتر، موسیقی، ورزش و … شرکت می‌کردند بقیه باید در اتاق‌هایشان روی تخت، ساکت دراز می‌کشیدند و اگر هم نمی‌خواستند بخوابند باید بی‌سر‌و‌صدا در جایشان می‌ماندند تا ساعت استراحت تمام شود. بعد از استراحت چای آماده می‌شد و با زدن زنگ متوجه می‌شدیم که چای حاضر است -چای را هم باید هر روز اعضای یکی از اتاق‌ها درست می‌کردند و شستن سماور و این کار‌ها را خود بچه‌ها انجام می‌دادند.

ساعت هفت شب هم زنگ شام را می‌زدند و همه در سالن غذاخوری جمع می‌شدیم و شام می‌خوردیم. بعد از شام هم زنگ مطالعه‌ی اجباری زده‌می‌شد و باید تا ساعت نه و نیم خودمان را با کتاب‌هایمان مشغول می‌کردیم و باز هم باید مزاحم بقیه نمی‌شدیم -حتی اگر قرار نبود درس بخوانیم- ساعت ده هم زنگ خاموشی می‌خورد و باید ساکت در تخت‌هایمان مستقر می‌شدیم و از راه رفتن بی‌خودی در سالن، جداً اجتناب می‌کردیم؛ چون انجام چنین اشتباهاتی تنبیه همگانی تمام اعضای اتاق فرد خاطی را به همراه داشت و بچه‌ها به خاطر آبرویشان هم که شده به تمام این قوانین تن می‌دادند.

با وجود این‌که موسیقی و شعر بیشترین لذت را برای افراد نابینا دارند و موسیقی، مونس تنهایی اغلب نابینایان است، کسی حق نداشت به اصطلاح آن دوران، نوار ترانه داشته‌باشد و اگر سرپرست از یکی از دانش‌آموزان نوار ترانه‌ای می‌گرفت معمولاً از نمره‌ی انضباطش در مدرسه کم می‌کردند و آن نوار هم تا زمانی که خانواده‌ی آن شخص بیایند در سرپرستی ضبط می‌شد و با خفت و خواری هم به خانواده‌اش تحویلش می‌دادند که: آی بچه‌ی شما نوار ترانه دارد و مگر آمده این‌جا درس بخواند یا آهنگ گوش کند؟ و سخن‌هایی از این قبیل که آن بچه‌ی بیچاره را خوار و ذلیل می‌کرد؛ البته در این بین مثل تمامی اصل‌های جهان که دچار استثنا می‌شوند کسانی هم بودند که فقط سرپرست به آنان تذکر می‌داد و نه نوارشان را ضبط می‌کرد و نه به خانواده‌هایشان چیزی می‌گفت؛ شاید برایتان جالب باشد که فرقی هم نداشت آن نوار حاوی چه مسائلی باشد چه نوحه بود چه سخنرانی و چه آهنگ‌های به اصطلاح غیر مجاز سرنوشت مشابهی را برای دارنده‌اش رقم می‌زد که البته اگر آهنگ بود شدت عمل بیشتری وجود می‌داشت.

شب‌های چهارشنبه هم مراسم دعای توسل داشتیم که خود بچه‌های داوطلب، چند نفری دعا را می‌خواندند و بقیه هم به شکلی هماهنگ مثل تمام مراسم‌های دعا، یا وجیهاً عند الله اشفع لنا عند الله می‌گفتند و بسیار هم پیش می‌آمد چون متن دعای توسل خیلی سخت نیست و جملات تکراری زیادی هم دارد تمام بچه‌ها از اول تا آخر دعا را هم‌سرایی می‌کردند. از اول تا دهم محرم هم اغلب هر شب بعد از نماز مغرب و عشا در خوابگاه مراسم عزاداری برگزار می‌شد که آن را هم کسانی که در مداحی دستی بر آتش داشتند اجرا می‌کردند.

به هر حال همه‌ی آن سال‌ها به هر خوبی و بدی‌ای که بود گذشته و مثل تمام قسمت‌های زندگی به خاطره‌ها پیوسته‌اند و تنها چیزی که به این سادگی‌ها فراموش‌شدنی نیست، اثراتی است که بر روان ما بر جای مانده چون گاهی که پیش می‌آید با بچه‌های آن دوران صحبت می‌کنیم هنوز آن تنبیهات و سختگیری‌ها را دقیق به یاد دارند و حتی کسانی هم هستند که به دلیل آن فشار‌ها از هر‌چه دعا و مراسم مذهبی است بیزار هستند و عقده‌های جداً روحی‌ای برایشان به وجود آمده‌است.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

6 دیدگاه دربارهٔ «برنامه‌ی روزانه‌ی خوابگاه شبانه‌روزی در مشهد»

  1. ابراهیم می‌گوید:

    سلام حسین جان
    آخ خسته از درس و ویرایش کتابای ضبط شده اومدم اینجا زنگ چایی که خورد واقعا هوس چایی کردم ولی وسط یه فایل موندم که باید ویرایش بشه و واااای خدایا صبر.
    یاد خوابگاه بخیر.
    من از اول ابتدایی تا اول راهنمایی تو یه شهر به اسم بیجار درس میخوندم اونجا هم تو خوابگاه بودیم.
    حسین شاید باورت نشه قشنگترین و بدترین سالای عمرم اونجا بودم.
    میگم قشنگ چون کلا از هرچی دولته آزاد بودیم صبحها بیدار میشدیم و اگه حال رفتن به مدرسه نبود مدتی نقش یه مریض رو بازی میکردی و بعد همه چی به حالت اولش برمیگشت کسی هم نمیگفت چرا.
    اونجا آشپزا از سرپرستا بیشتر مراقب بچه ها بودن.
    یه سرپرست داشتیم نامزدش تهران بود میرفت ماه به ماه تهران میموند و شبای اون کلا بی سرپرست بودیم و سرایدار در خوابگاه به حیاتو قفل میکرد و داخل خوابگاه دیگه دست خود بچه ها بود کی بخوابن یا چکار کنن.
    یه شب در میان میوه داشتیم دو بار در هفته نوشابه و کلا همه چی خوب بود بجز اینکه بچه های بزرگتر کوچیکترا رو بیچاره میکردن اینقده زور میگفتن.
    بعد رفتم تهران خوابگاه اونجا یه کشور به تمام معنا بود.
    سر وقت خاموشی سر وقت بیداری بی اجازه خروج بیرون رفتن محال بود حتی گروه و جناح بندیهاشم مثله یه کشور بود و برای اینکه تو چشم سرپرست عزیز باشن دوست صمیمی صدای دوستاشو ضبط میکرد و تحویل سرپرست میداد.
    یه سرپرست مذهبی داشتیم یه سیدی مهستی یا هنگامه دقیق یادم نیست کدومشون بود داشتم یه روز با بچه ها داشتیم این ترانه که آهای شما که عاشقید رو گوش میدادیم اومد گرفت و شکستش و کلی نثیحت فرداش چند سیدی دیگه جایگزین شد.
    میگن هرچی رو محدود کنی مردم بیشتر بهش رو میارن کاملا حقیقته.
    اینکه بیان به زور کسی رو دیندار بار بیارن اوج اشتباهه چون اینجوری بیشتر از دین زده میشه بچه
    اگه یکی هم به من بگه فایل ویرایش نشده منتظرته و کم پر چونگی کن خیلی خوب میشه.
    اون دو پست دیگه رو فردا میخونم
    دلت آروم

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام.
      خسته نباشی
      واقعاً ویرایش فایل ها اذیت کننده هست
      برای خودت کار می کنی یا در کتابخونه ای جایی مشغولی؟
      خوابگاه هم که دیگه حرفی در موردش نمیمونه هم من نوشتم و هم تو گفتی.
      آهای شما که عاشقید رو حمیرا خونده خیلی هم قشنگه من نوار کاستش رو داشتم

  2. ابراهیم می‌گوید:

    نه بابا چند کتاب حقوقی دادم برای ضبط ساده ساز آیین دادرسی مدنیش تموم شده.
    این غول کتاب هرچی جلو میرم تموم نمیشه.
    اینه که حسابی کلافه میشم و هر از چند دقیقه یه بار دست از کار میکشم.
    گوینده هر فایل رو ۵۰ ۶۰ صفحه ای خونده و تبدیلش به فایلای کوچیک کلی وقت بره.

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام.
      فکرش رو بکن قانون تجارت با اون وضعی که داره تصویب بشه مطمئناً کتاب های طولانی و فاجعه باری هم در موردش نوشته خواهند شد که بدبختی هامون برای ضبطش از الآن معلومه.
      خدا پیشاپیش صبرمون بده.

  3. ابراهیم می‌گوید:

    سلام آخ حتی اسم اون قانون کزایی که میاد هم حالم گرفته میشه.
    قانونی که قراره تو دو ماه سر و تهشو هم بیارن و بپاشن تو جامعه و بخورد حقوقی های بدبخت بدن و بعد از یکی دو سال یادشون بیاد که این مشکلات هست و اینجا و اونجاش مشکل داره و باید رفع نقص بشه و خدایا تا بیاییم یه کتاب با کلی هزینه ضبط کنیم و دیگه نگفتنش بهتره.
    فعلا که این ساده ساز دمار از روزگارم درآورده.
    شاید باورت نشه گوینده عزیز لطف کرده این کتاب هزار و خورده ای صفحه رو تو پنج روز تموم کرده. و فایلاشم که اینجوری طولانی کلی باید وقت بزارم به فایلای کوچیکتر تبدیلشون کنم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *