دوست داشتن از عشق برتر است

در یکی از نوشته های قبلی تفاوت عشق و دوست داشتن را از زبان نادر ابراهیمی تقدیمتان کردم.
امروز که بعد از مدت ها برای بار نمی دانم چندم سفری به کویر مملو از زیبایی دکتر شریعتی داشتم و امیدوارم فرصتی پیش آید که هر چند وقت یک بار کویر را دوباره و دوباره بخوانم؛ تصمیم گرفتم مقایسه ای را که دکتر شریعتی از عشق و دوست داشتن در کویر آورده است را هم بیاورم که هرچه از عشق و دوست داشتن بگوییم یا بنویسیم باز کم است و بهتر است بگویم هیچ نگفته یا ننوشته ایم.
در صفحه شصت چاپی که من از کتاب کویر دارم چنین آمده است:
«عشق یک جوششِ کور است و پیوندی از سر نابینایی؛ اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند، بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
عشق در غالبِ دل ها در شکل ها و رنگ های تقریباً مشابهی متجلی می شود و دارای صفات و حالات و مظاهر مشترکیست؛ اما دوست داشتن در هر روحی جلوه ای خاصِ خویش دارد و از روح، رنگ می گیرد و چون روح ها برخلاف غریزه ها هر کدام رنگی و ارتفاعی و بُعدی و طعم و عطری ویژه خویش دارند، می توان گفت که به شماره هر روحی دوست داشتنی هست.
عشق با شناس نامه بی ارتباط نیست و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر می گذارد؛ اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج، زندگی می کند و بر آشیانه بلندش روز و روزگار را دستی نیست.
عشق در هر رنگی و سطحی با زیبایی محسوس در نهان یا آشکار، رابطه دارد چنان که شوپن هاور می گوید:
“شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید، آن گاه تأثیر مستقیم آن را بر روی احساستان مطالعه کنید!”
اما دوست داشتن چنان در روح، غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.
عشق، طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است؛ اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است؛ اگر دوری به طول انجامد، ضعیف می شود؛ اگر تماس، دوام یابد، به ابتذال می کشد و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و دیدار و پرهیز، زنده و نیرومند می ماند؛ اما دوست داشتن با این حالات، ناآشناست؛ دنیایش، دنیای دیگریست.
عشق، جوششی یک جانبه است؛ به معشوق نمی اندیشد که کیست؟! یک خودجوشی ذاتیست و از این رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب به سختی می لغزد و یا همواره یک جانبه می ماند و گاه میان دو بیگانه ناهمانند، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکیست و یکدیگر را نمی بینند؛ پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن چهره یکدیگر را می توانند دید و در این جاست که گاه، پس از جرقه زدن عشق، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق که درد کوچکی نیست، فراوان است؛ اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور، سبز می شود و رشد می کند و از این روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید و در حقیقت در آغاز، دو روح، خطوطِ آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می خوانند و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند؛ دو روح، نه دو نفر که ممکن است دو نفر با هم در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت به قدری ظریف و فرار است که به سادگی از زیر دست احساس و فهم می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ و کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان خود به خود، دو هم سفر به چشم می بینند که به پهن دشتِ بی کرانه مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لکِ دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است؛ افق های روشن و پاک و صمیمیِ ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و لطیف هم چون روحِ یک معبدِ متروک که در محراب پنهانی آن، خیالِ راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه دردآلودِ نیایشش، مناره تنها و غریب آن را به لرزه می آورد، هر لحظه پیام الهام های تازه آسمان های دیگر و سرزمین های دیگر و عطر گل های مرموز و جانبخش بوستان های دیگر را به همراه خود دارد و خود را به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ، هر لحظه بر سر و روی این دو می زند.
عشق، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانیِ فهمیدن و اندیشیدن نیست؛ اما دوست داشتن در اوجِ معراجش از سرحدِ عقل فراتر می رود و فهمیدن و اندیشیدن را نیز از زمین می کَنَد و با خود به قله بلند اشراق می برد.
عشق، زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن، زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قویست و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است و دوست داشتن در دریا شنا کردن.
عشق، بینایی را می گیرد و دوست داشتن می دهد.
عشق، خشن است و شدید و در عین حال ناپایدار و نامطمئن و دوست داشتن، لطیف است و نرم و در عین حال پایدار و سرشار اطمینان.
عشق همواره با شک، آلوده است و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر.
از عشق هرچه بیشتر می نوشیم، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هرچه بیشتر، تشنه تر.
عشق هرچه دیرتر می پاید کهنه تر می شود و دوست داشتن، نو تر.
عشق، نیروییست در عاشق که او را به معشوق می کشاند و دوست داشتن، جاذبه ایست در دوست که دوست را به دوست می برد.
عشق، تملک معشوق است و دوست داشتن، تشنگی محو شدن در دوست.
عشق، معشوق را مجهول و گم نام می خواهد تا در انحصار او بماند؛ زیرا عشق، جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه آدمیست و چون خود به بدی خود آگاه است، آن را در دیگری که می بیند، از او بیزار می شود و کینه بر می گیرد؛ اما دوست داشتن، دوست را محبوب و عزیز می خواهد و می خواهد که همه دل ها آن چه را او در دوست از خود دارد، داشته باشند که دوست داشتن، جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمیست و چون خود به قداست ماورایی خود بیناست، آن را در دیگری که می بیند، دیگری را نیز دوست می دارد و با خود، آشنا و خویشاوند می یابد.
در عشق، رقیب، منفور است و در دوست داشتن است که هواداران کویش را چون جان خویشتن دارند که حسد، شاخصه عشق است؛ چه عاشق، معشوق را طعمه خویش می بیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور می گردد و دوست داشتن، ایمان است و ایمان، یک روح مطلق است؛ یک ابدیت بی مرز است؛ از جنس این عالم نیست.
عشق، ریسمان طبیعت است و سرکشان را به بند خویش می آورد تا آن چه را آنان به خود از طبیعت گرفته اند، بدو بازپس دهند و آن چه را مرگ می ستاند به حیله عشق بر جای نهند که عشق، تاوان ده مرگ است و دوست داشتن عشقیست که انسان دور از چشم طبیعت خود می آفریند، خود بدان می رسد، خود آن را انتخاب می کند.
عشق، اسارت در دام غریزه است و دوست داشتن، آزادی از جبر مزاج.
عشق، مأمور تن است و دوست داشتن پیغمبر روح.
عشق یک اغفالِ بزرگ و نیرومند است تا انسان به زندگی مشغول گردد و به روزمرگی که طبیعت، سخت آن را دوست می دارد، سرگرم شود و دوست داشتن، زاده وحشت از غربت است و خودآگاهیِ ترس آورِ آدمی در این بیگانه بازارِ زشت و بیهوده.
عشق، لذت جُستن است و دوست داشتن پناه جُستن.
عشق، غذا خوردنِ یک حریصِ گرسنه است و دوست داشتن، هم زبانی در سرزمینِ بیگانه یافتن است.»

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

2 پاسخ به دوست داشتن از عشق برتر است

  1. س می‌گوید:

    سلام. (:
    واقعا که چه زیبا از عشق و دوست داشتن گفته اند هم نادر ابراهیمی و هم دکتر شریعتی. جالب اینکه گذر زمان هم بر درستی نظریه های عنوان شده تاثیری نمی گذارد و این هر چه بیشتر زیباتر می کند این نوشته ها را!
    سپاس فراوان که هر بار در هر نوشته ای بخشی زیبا از زندگی را به ما یادآور می شوید…شکلک سپاسگذاری با تقدیم دسته گل

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام.
      بله دقیقاً نقطه زیبای این نوشته ها همین با گذر زمان نو موندن اون هاست.
      خواهش می کنم.
      خودم که چیز زیادی برای ارائه ندارم لا اقل مطالب مفیدی که این ور اون ور خوندم رو این جا میذارم تا بقیه که مثل شما زحمت می کشند و این جا میان وقتشون تلف نشده باشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *