تجربیات جدید در باغ عفیفآباد

پنجشنبه گذشته همراه بعضی دوستان رفتیم باغ عفیفآباد.
جای همه شما سبز خیلی خیلی خوش گذشت.
زمانی که روی چمن ها نشسته بودیم و با هم صحبت می کردیم همین طوری که بز درونمان به کندن چمن ها مشغول بود دستم به برگ نسبتاً پهنی خورد که تا حالا مثلش را ندیده بودم. با آن که کنار دستیم را نمی شناختم برای باز کردن سر صحبت و باب آشنایی هم که شده از او پرسیدم: شما می دونید این برگ چه درختیه؟ خیلی شبیه دسته! او جواب داد: بله برگ درخت چناره؛ اتفاقاً شعرا هم خیلی در اشعارشون از ترکیباتی مثل دست چنار استفاده کردند و حرف شما درسته. به او گفتم: شما ادبیات می خونید؟ جواب داد: بله. چه مقطعی: دکترا. خیلی عالیه؛ خوشوقتم.
شما که این مطلب را می خوانید به این مسأله دقت کرده اید که چه قدر برگ های درخت چنار شبیه دست انسان هستند شبیه یک دست با انگشتان باز؟!
یکی از چیز های جالب دیگری که آن جا دیدیم یک توپ جنگی بزرگ بود که نمی دانم به چه علت وقتی دستم را به آن زدم یاد داستان توپ مرواری صادق هدایت افتادم. توپ مروارید، یک توپ نظامی بزرگی بوده که در میدان ارگ تهران قدیم، رو به روی نقاره‌خانه قدیم جای گرفته بود. این توپ بعدها به محوطه ساختمان باشگاه افسران وزارت جنگ (ساختمان کنونی شماره ۷ وزارت خارجه) در شمال میدان مشق تهران جابجا شد. البته جنس این توپ مروارید نبوده و به طور دقیق هم معلوم نیست چرا توپ مروارید نام گرفته اما برخی علت نامگذاری را چند رشته مروارید ذکر کرده‌اند که به دهانه توپ آویزان بوده است.
این توپ در فرهنگ عامه حائز اهمیت بوده‌است به نحوی که در دوران قاجار خرافات بسیاری پیرامون آن شکل گرفت و مردم برای گرفتن حاجت های خود به آن توسل می جستند. رواج خرافاتی از این قبیل، باعث شده بود عده ای از زنان و دختران، به نیت حاجت روایی و بخت گشایی به دورش جمع شوند و به آن دخیل ببندند، بخصوص در شب های بیست و هفتم ماه رمضان و شب های قدر. در شب چهارشنبه سوری نیز زنان و دختران پول و شیرینی و کله قند به نگهبانان توپ می دادند تا در اجرای مراسمشان آزاد باشند
جعفر شهری در کتاب طهران قدیم آورده است:
«…دخترها و بیوه زن ها به طرف توپ مروارید که توپی مفرغی بزرگ بر روی دو چرخ و بر بالای سکوئی بود و در جای پیکره فعلی میدان ارک، مقابل وزارت اطلاعات، قرار داشت، رو می آوردند و جهت بخت گشایی از زیر آن رد شده، بر لوله سوار می شدند و سر می خوردند و این کار را مجرب ترین عملی می دانستند که با آن تا سال دیگر به خانه شوهر می روند و اشعاری از این قبیل داشتند که دو بیتی اول آن را هنگام سوار شدن و سر خوردن و دو بیتی دوم را موقع دخیل بستن می خواندند:
ای توپ تن طلایی، از غم بده رهایی
بختی جوون و نون دار، روزی بکن ز جایی
ای توپ چاره ها کن، کارم گره گشا کن
صد تا گره به هر نخ، من می زنم تو وا کن.
زمانی که همه بچه ها توپ را دیدند و این ماجرا ها را برایشان تعریف کردم این قدر فیلم و سریال سر توپ مروارید در آوردند که شک ندارم اگر توپ زبان داشت با قسم جلاله اعلام می کرد: بابا! من توپ مروارید تهرون نیستم؛ این جا شیرازه منم حال ندارم برای شما همسر پیدا کنم. بذارین بخوابم.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *