تو به یک آینه می مانی

تا همین لحظه ای که این نوشته را می نویسم تو، خودِ خودِ تو تنها کسی هستی که به محض دیدنت تمام غم ها و غصه هایم را فراموش می کنم و چنان انرژی و محبتی را با سلام گفتنت منتقل می کنی که هر قدر من بخواهم همین یک ویژگی را در تو این جا یا هر جای دیگر توصیف کنم، محال است بتوانم؛ چه برسد به دیگر خصایصی که من از تو سراغ دارم.
به راستی نمی دانم این همه شور و نشاط و انرژی را از کجا می آوری و چه نیرویی در وجود تو هست که خالصانه این اندازه صفا و صمیمیت را به اطرافیانت هدیه می دهی.
کاش می توانستم با زبان شعر به ترسیم اوصافت بپردازم؛ افسوس که چنین توانایی ای ندارم و مجبورم از گفته های دیگران استفاده کنم.
سال ها پیش شاعری در رثای محبوبش چنین سروده است:
تو به یک شط بنفشه
تو به یک دشت پر از گل
تو به یک گل
به یک آینه می مانی
تو به یک هجرت دائم
تو به یک رؤیت جاری
تو به یک شهر طلایی
تو به یک بارقه می مانی
تو به یک حوض پر از ماهی قرمز
تو به یک دست پر از مهر
تو به یک روز خجسته
تو به یک شام دل انگیز
تو به یک عاطفه می مانی
تو به یک وعده پر‌بار
تو به یک کوچه پر‌عطر
تو به یک دست پر از عشق
تو به یک آینه می مانی
تو به یک آینه می مانی.
پینوشت:
شعر از رحیم صارمی.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *