خوشبختی

تازگی ها وقتی به خودم نگاه می کنم می بینم به راستی آدم عجیبی هستم.

منی که یک روز آن چنان از زندگی و زنده ها دلزده می شوم که دوست دارم تمام آدم های اطرافم به علاوه خودم را نابود کنم و روز دیگر از داشتن کوچک ترین چیز ها چنان احساس شادی و خوشبختی می کنم که به نظرم می آید خوشبختی من بی حد و مرز است و اصلاً آیا کسی در جهان پیدا می شود که به اندازه من خوشبخت باشد؟

باور کنید بعضی روز ها وقتی می بینم صبح زود از خواب بیدار شده ام و صبحانه خوبی هم خورده ام و شروع می کنم به درس خواندن آن قدر انرژی را در خود می یابم که خودم را قادر به انجام سخت ترین کار های جهان –حالا هر چه که باشند- می بینم.

شاید برایتان خنده دار باشد ولی من وقتی می بینم تمام لباس هایم را روز قبل شسته ام و هیچ لباس کثیفی ندارم و ظرف ها هم همه شسته و آماده در جای خودشان هستند آن قدر ذوق زده می شوم و شادی می کنم که نمی توانید تصورش را هم بکنید!

و باز هم شاید خنده تان بگیرد وقتی بدانید روز های تعطیل که با کلی برنامه ریزی از قبل تعیین شده ساده ترین غذا ها را می پزم و با دوستانم می خوریم چنان خودم را توانمند می بینم که برای لحظاتی هم هر چند کوتاه نابینایی و معلولیت و این همه محدودیت را به باد فراموشی می سپارم و با تک تک سلول های بدنم زندگی و احساس زنده بودن را تنفس می کنم.

وای از آن روز هایی که می فهمم مثلاً امروز از دیروز نیم ساعت بیشتر درس خوانده ام یا لغات انگلیسی بیشتری را حفظ کرده ام! آن روز را از شدت شادی و هیجان دلم می خواهد جشن بگیرم!

زمانی را که می فهمم فلان کتاب که آرزوی خواندنش را داشته ام ضبط شده است هر قدر هم که بنویسم و توصیف کنم نمی توانید مقدار شادی و پایکوبی من را از فهمیدن این قضیه درک کنید!

و آن هنگام را که در حال فکر کردن به یکی از دوستان قدیمی هستم و در همان موقع او به من تلفن می زند خودم هم نمی توانم میزان لذت و حس بودن در آن لحظه و داشتن دوستانی آن قدر صمیمی را چنان که هست محاسبه کنم؟ احساس می کنم در آن لحظات زندگی متوقف می شود و تنها زندگان دنیا من و آن دوست مورد نظر هستیم!

خیلی حرصم می گیرد منی که این قدر خوب می توانم احساساتم را با نوشتن توصیف کنم در آن مواقع هیچ حرف خاصی برای گفتن پیدا نمی کنم و بیشتر مکالمه هایمان به احوال پرسی های معمولی و روزمره کشیده می شوند.

اشتباه نکنید من به هیچ وجه آدم کم رویی نیستم که از حرف زدن با دیگران خجالت بکشم! ابداً؛ فقط با تعداد معدودی این حس برایم پیش می آید که دست و پایم را چنان گم می کنم که نمی دانم دقیقاً الآن چه باید بگویم؟!

شاید این یک حالت خوشبینی افراطی باشد که به من دست داده است اما به هر صورت اعتراف می کنم که هنوز به اندازه جودی ابوت، قهرمان کتاب بابا لنگ دراز نمی توانم قدر لحظات خوب زنده بودن را درک کنم و مثل او باشم چون که در یکی از نامه هایش به بابا لنگ دراز می نویسد:

«هیچ کس نمی تواند مرا به بدبینی متهم کند. اگر شوهر و دوازده بچه ام بر اثر زلزله در یک روز زیر خاک بروند، روز بعد با قیافه ای باز و متبسم دنبال شوهر و بچه های دیگری خواهم گشت!»

شما مجاز هستید هر فکری در باره من بکنید ولی شاید خوشبختی همین چیز ها باشد نه؟

پینوشت:

حالا می خواهم اشتباهی را که در مورد کتاب محبوب من، بابا لنگ دراز نوشته جین وبستر در فضای مجازی وجود دارد، تصحیح کنم.

بگذریم از آن روان پریش هایی که چون جرأت سخن گفتن ندارند جملات خود را -زشت یا زیبا- به فلان نویسنده و بهمان شاعر نسبت می دهند و بدون در نظر گرفتن تخریبی که در ادبیات و احیاناً فرهنگ به وجود می آورند به این طرف و آن طرف هم ارسالشان می کنند!

اشتباهی که گفتم مربوط می شود به نامه ای که از طرف بابا لنگ دراز برای جودی فرستاده شده است و در آن جملات واقعاً زیبایی هم وجود دارد؛ باید خدمتتان عرض کنم که بابا لنگ دراز جز آخر کتاب که خود را به جودی ابوت معرفی می کند، هیچ نامه دیگری برای جودی نمی فرستد و این تنها جودیست که شرح کار های خود را گاه و بیگاه برای بابا لنگ دراز می نویسد.

این نامه ای که در اینترنت و دیگر فضا های مجازی به غلط به بابا لنگ دراز نسبت داده می شود در حقیقت از آن جودیست و حتی آنی که در اینترنت هست کامل هم نیست و به نظر من زیبایی واقعیش را از دست داده است.

در این جا برایتان عین نامه را از روی کتاب بابا لنگ دراز رونویسی می کنم تا شاید کسی پیدا شود قسمت هایی از این متن یا حتی همه اش را در واتسپ و امثالهم برای دوستانش ارسال کند.

……………………

یازدهم ژانویه

می خواستم از نیویورک برای شما نامه بنویسم اما نیویورک آدم را توی خودش غرق می کند. از هر نظر که بگیریم به من خیلی خیلی خوش گذشت اما خوشحالم که من عضو چنین خانواده ای نیستم! حالا دارم می فهمم که اسیر پول و ثروت شدن چه مفهومی دارد!

محیط زندگی مادی خانواده پندلتون کشنده بود. من درست وقتی به راحتی نفس کشیدم که سوار قطار شدم و برگشتم.

مبل ها منبت کاری و روکشدار بودند. من آن جا کسانی را ملاقات کردم که همه بسیار شیک و خوش لباس بودند و با کمال ادب و آهسته صحبت می کردند اما باباجان راستش را بگویم از وقتی که وارد شدم تا وقتی که عزیمت کردم یک کلمه حرف درست و حسابی نشنیدم.

گاهی مواقع فکر می کنم که اندیشه و تفکر هرگز توی این خانه پا نگذاشته است.

خانم پندلتون مدام به جواهر، خیاط و مشکلات اجتماعی و دید و بازدید ها فکر می کند. این مادر با مادر سالی خیلی فرق دارد. هر وقت که من عروسی کنم و خانواده دار بشوم دوست دارم مثل خانواده مکبراید بشوم. به هیچ عنوان دوست ندارم بچه هایم مثل پندلتون ها تربیت بشوند. شاید این درست نباشد که آدم وقتی مهمان کسی هست از صاحب خانه بدگویی کند. اگر این طور فکر می کنید من خیلی عذر می خواهم. این حرف ها فقط میان ما دو نفر است و بس.

آقای جرویز را فقط یک بار دیدم آن هم هنگام چای عصرانه بود؛ حتی یک لحظه هم نشد تنها با او صحبت کنم. این موضوع بعد از آن تابستان که با هم آن قدر صمیمی بودیم، برای من خیلی ناراحت کننده بود. فکر کنم روابطش با خانواده اش آن قدر ها هم خوب نیست. حتی آن ها هم زیاد او را دوست ندارند. مادر جولیا معتقد است که آقای جرویز، کم عقل است! آقای جرویز یک سوسیالیست است اما خوشبختانه کراوات قرمز نمی زند و مو هایش را بلند نگه نمی دارد. پندلتون ها پیروی کلیسای انگلستان هستند و مادر جولیا متعجب است که این افکار چه طوری به مغز جرویز راه پیدا کرده است چون آقای جرویز به جای این که پول خودش را در راه های عاقلانه مثل خرید کشتی، اتومبیل و اسب های چوگان بازی خرج کند، در راه های اصلاحات احمقانه به باد می دهد. به هر حال شیرینی و شکلات را خوب می پزد چون برای من و جولیا نفری یک جعبه شکلات فرستاد.

می دانید؟ مثل این که من هم می خواهم سوسیالیست بشوم. شما که مخالف این موضوع نیستید؟ سوسیالیست ها خیلی با افراطیون فرق دارند حد اقل این است که معتقد نیستند مردم را باید با بمب تکه پاره کرد.

شاید بهتر است که من جزء پرولتاریا باشم اما راستش این است که من هنوز تصمیم قطعی نگرفته ام که دنباله روی کدام دسته باشم.

روز شنبه در این باره فکر می کنم، نتیجه آن را هم در نامه بعد برای شما می نویسم.

من تمام تئاتر ها، هتل ها و بیشتر مغازه ها را تماشا کرده ام. حالا مغز من پر از عقیق و موزاییک و آب طلاکاری است! هنوز از تماشای آن همه اشیای دیدنی چشمانم خیره است! اما خوشحالم که یک بار دیگر به دانشکده و کنار کتاب هایم بر می گردم.

مثل این که من یک دانشجوی واقعی شده ام. من محیط دانشکده را خیره کننده تر و جذاب تر از نیویورک می بینم. کتاب و درس و کلاس های مرتب، اندیشه آدمی را بیدار می کند؛ هر وقت هم خسته شویم ورزش و ژیمناستیک در هوای آزاد و همراه شدن با دوستان روحیه آدم را تقویت می کند. دوستانی که بحث می کنند، فکر می کنند و به احساسات یکدیگر احترام می گذارند. ما بعضی از شب ها دور هم می نشینیم و همه اش حرف، حرف، حرف می زنیم بعد هم با دلی راضی و خوشحال می رویم و می خوابیم مثل این که مسائل مهم دنیا را حل کرده باشیم. گاهی هم در میان این حرف ها دوتا شوخی و متلک گویی بیشتر خوشحالمان می کند. ما خوب قدر این اوقات خوش را می دانیم. شوخی های بزرگ، مهم به نظر نمی آیند. مهم این است که آدم بتواند از یک موضوع کوچک خوشش بیاید.

باباجان! من راز نیکبختی را کشف کرده ام! آن این است که برای حال زندگی کنیم. افسوس گذشته را خوردن و حسرت آینده را کشیدن اشتباه است. باید از حال حد اکثر استفاده را کرد. من می خواهم از هر لحظه زندگیم لذت ببرم. می خواهم خوشی را حس کنم. عده ای زندگی نمی کنند، آن ها مسابقه دو می دهند. می خواهند به هدفی که در افق بسیار دور است برسند حال آن که نفس آن ها به پایان رسیده اما می دوند و می دوند و متوجه زیبایی های اطراف خود نیستند. این طور آدم ها به روزی می رسند که پیر شده اند و دیگر رسیدن به هدف و یا نرسیدن به آرزو های دور و دراز برایشان بی تفاوت است اما تصمیم گرفته ام که بر سر راه بنشینم و انبوهی از لذات زندگی را ذخیره کنم. چه یک نویسنده بزرگ باشم چه نباشم!

باباجان! می بینید من چه فیلسوفی دارم می شوم؟

دوستدار همیشگی شما، جودی.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *