از خوردن غذایی آبی رنگ تا …

شنبه، یک شنبه و امروز یعنی دو شنبه چهاردهم دیماه سه روز پیاپی امتحان داشتیم و انصافاً جز امتحان امروز دوتای قبلی خیلی سخت بودند که فکر کنم به خیر گذشتند.
استاد درس امروز وقتی مطلع شدند که دو روز قبل از امتحان درسشان نیز ما آزمون داریم و از آن جایی که حال و هوای ما شب امتحانی ها را به هر دلیلی –از درک بالا گرفته تا سن کمشان که از زمان دانشجوییشان فاصله زیادی نگذشته است- تشخیص دادند گفتند علاوه بر این که سؤالات امتحان را سخت طراحی نمی کنم قانون و کتاب و جزوه هم برای این امتحان آزاد است. کاری به درستی یا نادرستی عمل ایشان ندارم چرا که موافقان و مخالفان هر یک دلایل خود را در توجیه حرفشان می آورند اما از آن جا که برای بیان خاطره امروز گفتن این مقدمات لازم است می نویسمشان.
این حرف را که استاد گفته کتاب و جزوه و قانون در جلسه امتحان آزاد است از دو روز قبل امتحان شنیده بودم اما چون چنین شایعه هایی بین دانشجویان زیاد مطرح می شود خیلی دنبال صحت و سقم حرف را نگرفتم از طرفی چون امتحانات من را کسی برایم می خواند و جواب هایم را می نویسد که رشته اش حقوق نیست نمی توانم از این حقی که استاد به ما داده اند استفاده کنم نشستم و مثل بچه آدم برخلاف اکثر قریب به اتفاق دوستانم درسم را خواندم که بتوانم در پاسخ به پرسش ها حرفی برای گفتن داشته باشم هر چند که همه می دانند وقتی استادی امتحانش را چنین برگزار می کند نباید از او توقع تصحیح دقیق برگه ها را داشت و همین که مطالبی نوشته باشی کافیست؛ تا این که امروز صبح بالاخره امتحان برگزار شد و حرف دوستان مبنی بر آزاد بودن استفاده از کتاب و جزوه و قانون نیز برای پاسخگویی به سؤالات درست از آب در آمد ولی به همان دلیلی که در بالا گفتم من نتوانستم از این امتیاز استفاده کنم.
وقتی داشتم برگه ام را به مسؤول برگزاری امتحانات می دادم صدای چند نفر را شنیدم که سر جلسه با هم صحبت می کردند و وقتی از مسؤول آزمون پرسیدم: اینا چی دارند به هم میگن؟ ایشان جواب داد: دارند با هم مشورت می کنند هاهاها
راستش خیلی حرصم گرفت هم به خاطر این که من نمی توانستم از کتاب و جزوه و قانون آن چنان که باید و شاید استفاده کنم و هم از آن کسانی که وقتی کسی به آنان چنین آزادی ای می دهد باز هم به حقشان قانع نیستند و دنبال راه در رو می گردند.
به هر صورت برگه را دادم و از جلسه خارج شدم.
وقتی بعضی از دوستانم را که از امتحان بر می گشتند دیدم به آن ها گفتم: حالا که استاد این طوری امتحان گرفته و عملاً در حق من ظلم شده من اگه ببینمش حتماً بهش میگم شما باید به من نمره بدین به این دلیل که من نتونستم مثل بقیه عمل کنم. حالا بماند که چه قدر سر همین قضیه که آیا اصلاً بی عدالتی ای اتفاق افتاده یا نه بحث کردیم اما در هر حال من مصر بودم که حرفم را به استاد بگویم حتی اگر با واکنش مناسبی از جهت ایشان مواجه نشوم.
وقتی رفتیم سلف سرویس تا ناهار بخوریم یکی از هم کلاسی ها که با من بود گفت: فلانی رو می بینم، با استاد … که امروز باهاش امتحان داشتیم اومده غذاخوری میخوای برو الآن بهش بگو که باید بهت نمره بده گفتم: زیاد حرف من رو جدی نگیر همین طوری یه چیزی گفتم من که می دونم خوب نوشتم اگه نمره ام بد شد اگه هر جای دیگه استاد رو ببینم حتماً بهش میگم که باید به من نمره بده.
راستی مثل چند روز اخیر همراه غذا ژله هم می دادند و برای اولین بار ژله ای که برای من گذاشته بودند بلوبری بود که چنان که می دانید رنگش آبیست اما من تا امروز نخورده بودم یعنی جز اسمارتیز های آبی رنگ هیچ غذایی که مثل ژله بلوبری آن قدر رنگش آبی زیبایی باشد به عمرم ندیده بودم برای همین هم قبل از خوردن ژله کمی مسخره بازی در آوردم و به دوستانم گفتم: بچه ها من تا حالا غذای آبی به تورم نخورده؛ راستش می ترسم اینو بخورم؛ اگه مردم محمد لپتاپم مال تو باشه، گوشیمم میدم به مسلم، دوتا ریکوردر هم دارم یکیش رو میدم به تو حسین یکی از بچه ها گفت: دیگه چیزی نداری ببخشی تو که همه اموالت رو وصیت کردی و هیچی ارث باقی نموند؟ گفتم: خب دیگه همینه من تا زنده هستم می تونم تمام داراییم رو به هر کس که بخوام ببخشم راستی ماشین پرکینز که باهاش بریل می نویسم هم هست؛ قیمتش الآن دو میلیون و هفتصد هزار تومنه اینم حسین تو بردار البته می دونم به دردت نمی خوره می تونی بفروشیش. حسین گفت: پس اون یکی ریکوردرت رو هم بده به کسانی که واقعاً لازم دارند تا یک باقیات الصالحاتی برات بمونه گفتم: باشه آتیش زدم به مالم یه دونه سشوار و چند دست لباس و کت و شلوار و یه کم خورده ریز دیگه هم دارم که … حسین گفت: اون ها رو می بریم آویزون می کنیم به دیوار مهربانی.
خلاصه موقع غذا خوردن از این طور حرف ها زدیم و فعلاً که ساعت نزدیک ده شب است هنوز زنده هستم و ژله آبی رنگ من را نکشته است.
وقتی داشتیم از غذاخوری بر می گشتیم حسین گفت: میشه بیام ماشین بریل نویسیت رو ببینم؟ من تا حالا ندیدم کلاً دوست دارم بدونم خط نوشتاری شما چه طوریه؟ گفتم: باشه بیا همین الآن بهت نشون میدم چه طوری باهاش می نویسیم تا یه کم چیز یاد بگیری. وقتی ماشین پرکینز که نام کارخانه ایست که چنین وسیله ای را در امریکا برای نابینایان می سازد به دوستم حسین نشان دادم گفت: چه جالب! ماشین ریشتراش هم که داری؟! اون رو یادت رفت بدی به کسی خوب می زنه صورتت رو؟ گفتم: آره خیلی کارش خوبه ببین این جوری باهاش کار می کنم و شروع کردم سمت راست صورتم را اصلاح کردم و دوستم گفت: عالیه! منم باید یکی از اینا رو بگیرم. همین که حرفش تمام شد یک نفر از پشت در گفت: آقای آگاهی! آقای آگاهی! هستید؟ با تعجب و ترس و البته خیلی سریع و در عین حال آهسته گفتم: حسین می دونی صدای کیه؟ استاد … حسین گفت: نه بابا! جدی میگی! گفتم: آره دیوونه مگه باهات شوخی دارم الآن باید چی کار کنم نصف صورتم رو زدم نصفه اش مونده مسخره است برم دم در تازه این اتاقم که می بینی چه قدر وضعش افتضاحه این چند روز امتحان اصلاً نتونستم درست و حسابی مرتبش کنم اگه بیاد داخل چی؟ به هر صورت رفتم دم در و گفتم: سلام آقای … شما کجا این جا کجا! حالتون چه طوره؟ خوبید؟ بعد از احوال پرسی به استاد تعارف کردم بیایند داخل و انصافاً هم با آن که از تعارف های الکی بیزار هستم این بار تعارفم، تعارف به معنای واقعی آن بود چون که ابداً دوست نداشتم دعوتم را قبول کند چرا که بسیار دلم می خواست در وضع بهتری ایشان یا هر استاد یا چه می دانم هر کسی که با او راحت نیستم به اتاقم بیایند که خوشبختانه استاد گفت: خیلی کار دارم ان شا الله یک وقت دیگه! گفتم: چی شد که به من سر زدید؟ استاد گفت: داشتم رد می شدم گفتم یه سری هم به شما بزنم من همین جا درس خوندم الآن هم از اتاقی که دوران دانشجویی بودم بر می گردم حسابی برام تجدید خاطره شد. امتحان چه طور بود؟ جواب دادم: خوب بود، نه زیاد سخت نه خیلی آسون. دوستم با آرنجش به پهلویم زد و منظورش این بود که حرفی که به ما می گفتی اگه استاد رو ببینی حتماً بهش میگی بگو الآن دیگه که این اشاره را نادیده گرفتم و بعد از کمی صحبت استاد خداحافظی کرد و رفت.
به محض رفتن استاد حسین گفت: چرا بهش هیچی نگفتی؟ خوب جلوی ما بلدی از حقت دفاع کنی این هم استاد که با پای خودش اومده بود دیگه چی میخوای که حرفت رو نزدی؟
گفتم: نگفتم دیگه! بی خیال؛ راستی به نظرت متوجه نصف صورتم که آرایشش نکرده بودم شد؟ گفت: نه بابا! خیلی حواسش به این چیزا نبود! اون قدرا دقت نمی کرد.
خلاصه این بود خاطره و ضایع بازی ای که امروز برای من اتفاق افتاد.
وقتی دوستم نیز از پیشم رفت با خودم گفتم: چی باید به استاد می گفتم؟ تو این چهار سال که دارم درس می خونم همه اش یه بار پیش اومده استادی برای من ارزش قائل بشه بیاد دم در اتاقم و بهم سر بزنه. حالا اگه بیام و بهش بگم استاد شما باید به فلان دلیل و بهمان دلیل به من نمره بدین آیا معنی حرف من جز این میشه که حالا که شما اومدید این جا یعنی با من رابطه تون خوبه و در مقابل این رابطه هم باید به من نمره بیشتری بدین هر چند اگه حق با من باشه آیا برداشتی جز این میشه؟ اگه من به استاد می گفتم که باید بهم نمره بدین معنیش این بود که شما فقط اندازه یک نمره برای من ارزش دارید و بس؛ آره علاوه بر این که حالا بهش نگفتم بعداً هم نمیگم حتی اگه نمره زیاد خوبی هم نگیرم بازم بهش نخواهم گفت. بی عدالتی ای هم اگر شده میذارم کنار بقیه بی عدالتی هایی که تا حالا در حقم صورت گرفته و احتمالاً خواهد گرفت.
دلم خواست یه بارم که شده کاری رو انجام بدم که حس کنم انسان هستم.
پینوشت:
و چه قدر این شعر از زنده یاد مهدی اخوان ثالث زیباست:
لحظه دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
های! نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه دیدار نزدیک است

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *