از خوردن غذا های نذری تا زادروزی خاطره انگیز

چون دیروز تولد من بود دوست داشتم مطلبی را که مخصوص این روز خاص باشد در همان وقت خودش بنویسم اما چون خیلی دیر به اینترنت دسترسی پیدا کردم حالا برایتان کمی از دیروز خواهم گفت.
از چند روز پیش با یکی از دوستانم قرار گذاشته بودیم به خاطر این که در چند روز تعطیلی از تنهایی و بی غذایی متعاقب آن نمیریم به خانه آن ها برویم.
بعد از ظهر جمعه با تاکسی به خانه شان رفتیم و با آن که من ناهار خورده بودم ولی بوی غذا را که استشمام کردم پیشنهاد صرفش را نیز از دوستم پذیرفتم و با هم عصرانه ای را که در حقیقت ناهاری دوباره بود خوردیم. نوش جانمان!
بعد هم سیبِ محلی و چایی که حسابی ما را از گرسنگی و تشنگی نجات بخشید.
کاش می توانستم تصویری از غذا و چای خوردنمان را برایتان این جا آپلود کنم تا مشاهده کنید حالتی را که دوستم به اطعمه و اشربه حمله می برد؛ هر چه به او می گفتم آرام تر، قرار نیست ازمان بگیرندش که توی سرش نمی رفت و مرتب می گفت: بذار کمی جون بگیریم مردیم تو اون خوابگاه، تو داری غذای سلف رو لا اقل می خوری من که دو سه روز بیشتر نیست همون داره گیرم میاد و من در جوابش گفتم: باشه راست میگی.
درست است که دوستم عجیب غذا می خورد ولی من را هم مستثنی نکنید زیرا ناهاری که در خوابگاه خورده بودم انصافاً غذای کمی نبود ولی باز هم در خانه دوستم همراهش غذا خوردم.
بعد از غذا مشغول حرف زدن شدیم و از هر دری تعریف می کردیم تا این که دوباره از غذای خوابگاه و بی کیفیتی و کمی آن گفتیم. من که یاد یک لطیفه که دوستِ مشترکمان زمانی برایم تعریف کرده بود افتادم در ضمن بازگویی آن لطیفه گفتم: اگه کسی از من بخواد خاطرات خوابگاهت و غذا های روزای تعطیلیت رو برام تعریف کن من که ابداً حاضر نیستم مثل اون هایی که میگن: اِی! یادش به خیر! چه روز هایی بود! چه قدر خوش می گذشت! این حرفا رو تکرار کنم عوضش میگم: مردیم از بس تخم مرغ خوردیم!!!
حالا حتماً دوستِ مشترکمان که خواننده این مطلب هم هست لطیفه ای را که زمانی برایم تعریف کرده بود به خاطر آورده است و امیدوارم او نیز مثل ما شاد شود و بخندد.
چون در خانه دوستم مودم وایفای موجود بود آن را برایم روشن کرد و من که دو روزی بود به دنیای مجازی واتسپ و تلگرام سری نزده بودم با ذوق و شوق وارد پیام رسان مربوط شدم و هفتصد و دو رویداد جدید را مشاهده کردم. به اتفاق دوستم مشغول گوش سپردن به آن ها شدیم و نکته ای که برای من خیلی عجیب است دیدم بعد از مدتی که نرم افزار متنخوان پیام ها را می خوانَد دوستم خوابش برده و به او گفتم: تا حالا ندیده بودم کسی با espeak -که نام نرم افزار متنخوان تلفن همراه ماست- خوابش ببرد که حالا تو را دیدم اما دوستِ من داشت هفت پادشاه را خواب می دید؛ لذا به تنهایی مشغول ادامه خواندن شدم.
از آن جا که فردای آن روز یعنی شنبه خانه اقوام دوستم نذری داشتند خانواده اش برای کمک به آن جا رفتند و تا موقع شام هم بر نگشتند. شام را که تنها دستپخت بسیار خوش مزه مادر دوستم بود خوردیم احساس کردیم هنوز چیزی نخورده ایم و برای همین مادر دوستم مقداری از نذری هایی را که برایشان آورده بودد گرم کرد و من و دوستم آن را نیز بالاتفاق زدیم بر بدن و چه غذایی بود! جایتان حسابی سبز.
رسم حسینیه نزدیک خانه دوستم این است که هر سال شبِ عاشورا آش بسیار خوشمزه ای می پزند و از ساعت سه بامداد هم مشغول توزیع آن می شوند. با دوستم قرار گذاشتیم تا آن موقع بیدار بمانیم و یا به هر شکلی که شده بیدار شویم و اگر خانواده دوستم نیامدند آش مزبور را از دست ندهیم. دوستم مشغول استراحت شد و من که بی کار بودم بعد از خواندن ادامه هفتصد رویداد واتسپ به حیاط رفتم و شروع کردم به این یکی و آن یکی زنگ زدن و دو ساعتی با دوستان مشغول گپ و گفت شدم. وقتی به اتاق برگشتم دوستم را خوابیده یافتم و بیدارش کردم؛ چای نوشیدیم و پس از آن من با احساس خستگی به بستر رفتم و خوابیدم.
دو ساعتی که خوابیدم با صدای صحبت دوستم با خانواده اش بیدار شدم و یاد آش بسیار خوشمزه افتادم. خواستم دوستم را صدا بزنم که خودش به اتاق آمد و گفت: این قدر آش بود که دیگه نیازی نشد بیدارت کنم؛ خودم و خانواده رفتیم مقدار زیادی گرفتیم میخوای همین الآن یه کاسه اش رو برات بیارم و با پاسخ مثبت من یک کاسه آش را که انصافاً هم خوش مزه بود و خیلی بیشتر از تعریفش طعم بی نظیری داشت در حالت خواب و بیداری خوردم. دوستم گفت: تا این جا من دو ساعت خوابیدم و تو هم دو ساعت، حالا با هم ادامه اش میدیم که برابر باشیم.
صبح که بیدار شدیم صبحانه مقدار بیشتری از آش دوشین را با نارنج که این بار از قبلش هم خوش مزه تر شده بود خوردیم و باز هم مشغول گپ و گفت و دنیای مجازی شدیم. خانواده دوستم باز هم برای کمک رفتند و ما چون تنها بودیم دوستم یکی از دوستانمان را دعوت کرد تا بقیه روز را با هم بگذرانیم. دوستمان آمد و تا ناهار مشغول صحبت با او شدیم. ناهار از خانه اقوام دوستم برایمان نذری فرستادند و این بار نیز غذای بسیار خوش مزه ای را در کنار هم صرف کردیم. دوستم به شوخی گفت: اینا نذرشون حتماً قبوله! دیشبی ها هم هر چی نذری آوردند اونا هم قبوله! به او گفتم: اگه نذریشون مرغ می بود چی؟!! که جواب داد: اون دیگه نه! قطعاً قبول نبود!!!
پس از ناهار هم استراحت کردیم و منتظر برگشتن خانواده دوستم شدیم تا با چند غذای نذری برای گرسنگان خوابگاهی که همراهمان نبودند بیایند. چون من ساعت هفت با یکی از دوستانم قرار داشتم و هر چه منتظر شدیم آنان نیامدند تصمیم گرفتیم با تاکسی برویم و خودمان غذا ها را از خانه اقوام دوستم بگیریم و برگردیم خوابگاه.
با کلی حرص خوردن من و آرامش عجیب دوستم در آماده شدن بالاخره ساعت هفت و ربع به خوابگاه رسیدیم.
به دوستم که از قبل با هم قرار گذاشته بودیم روزِ تولدم با هم برویم رستوران و میهمان او باشیم و این عمل را در زادروز او نیز تکرار کنیم زنگ زدم و با موتورش بدون تعویض لباس یعنی با کت و شلوار بسیار شیک و مجلسی راه افتادیم به سمت رستورانی که او از قبل تعیین کرده بود؛ اما چشمتان روز بد نبیند مگر کبابی یا رستوران و حتی در بدترین حالت ساندویچی ای باز بود که برویم، دو سه ساعتی سوار بر موتور شیراز را گز کردیم و در آخر هم که از یافتن غذاخوری مناسبی نا امید شدیم تصمیم گرفتیم برویم از سوپری محلشان ماکارونی و مواد لازم دیگر را بخریم و در خانه اش غذایی بپزیم و خودمان را از گرسنگی نجات بخشیم.
من مواد ماکارونی را آماده کردم و دوستم خودِ ماکارونی را و قرار گذاشتیم هر قسمتی از غذا که بد بود مقصر همان کسی باشد که مسؤول آماده کردن آن بخش بوده است که خوشبختانه نمی دانم به علت گرسنگی شدید ما بود یا واقعاً غذای مشترکمان خوشمزه از آب در آمد که مقدار زیادی ماکارونی –حدود دو سوم بسته را- با ولع تمام نوش جان کردیم و لذتش را بردیم. باز هم جایتان سبز.
بعد از خوردن غذا تصمیم گرفتیم برای زادروز دوستم چون تولد او هم تعطیل رسمیست و ممکن است همین بلایی که امشب سرمان آمده بیاید یا یک روز قبل از آن و یا بعد از آن به رستوران برویم و یا همین کاری را که امشب انجام دادیم تکرار کنیم چرا که معتقد شدیم لذت خوردن این غذا بسیار بیشتر بود از غذا های هر رستورانی که می توانستیم برویم.
در راه برگشت به خوابگاه هم کلی مسخره بازی با موتور در آوردیم از جمله: خیلی خیلی آرام حرکت کردن، خیلی خیلی تند رفتن، آرام و سپس تند رفتن و بالعکس و پوزیشن هایی از این دست؛ حتی کار را به جایی رساندیم که وقتی نزدیک خوابگاه رسیدیم رانندگی با یک دست و پس از آن رانندگی بدون دست را نیز امتحان کردیم. تصورش را بکنید سرپایینی بدون دست همراه جیغ ها و فریاد های گوش خراش و ادعای دوستم که ببین موتورِ قشنگِ من خودش مسیرو بلده و …
چند باری هم نزدیک بود موتور زمینمان بزند که مجبور شدیم مهارش را در دست بگیریم؛ وحشتناک ترین قسمت ماجرا هم مربوط می شود به جایی که نزدیک خوابگاه که در بالاترین سرعت چیزی نمانده بود پرمان به پرِ ماشینی بگیرد که کنار خوابگاه پارک کرده بود. فکرش را بکنید این قدر دوستم در فضا سیر می کرد که منِ نابینا با فریاد متوجه اتومبیل پارک شده کنار خوابگاهش کردم و این شد که فعلاً نفس می کشیم چون اگر با آن سرعت به ماشین برخورد می کردیم قطعاً هر کداممان به سمتی پرت می شدیم.
قبول دارم کار های خطرناکی انجام دادیم ولی هرگز آن همه لذت و هیجان ناشی از آن را هم فراموش نخواهم کرد.
بنده متولد پنجشنبه دوم آبان ماه سال ۱۳۷۰ می باشم که در تقویم مغولی سال بز است و چنان که می دانید هر دوازده سال چرخه حیوانات تکرار می شود و امسال، دومین سال بزی است که در حال سپری کردنش هستم.
نمی دانم قرار است چند سال بز دیگر را ببینم و در کل چه اندازه زندگی کنم اما امیدوارم هر قدر هم که مقدر شده زنده بمانم به گونه ای باشد که بیشتر شاهد زیبایی های زندگی باشم تا زشتی های آن و مردم، بیشتر خوبی هایشان را نشانم دهند تا بدی هایشان را؛ هر چند که قبول دارم انسان اگر خودش خوب باشد و زیبا هم زندگی کند چیزی جز خوبی و زیبایی نخواهد دید.
در پایان هم شعر زیبایی از زنده یاد سیاوش کسرایی تقدیمتان می کنم:
دگر مرا صدا مکن
مرا ز جام باده ام جدا مکن
که جام من به من جواب می دهد
به من کلید شهر خواب می دهد
درون خوابهای من توئی و دستهای مهربان
توئی و عهدهای استوار و هرچه هست،
عاشقانه پایدار
برو مرا صدا مکن
ز کوچه خوابهای سایه پرورم
دگر مرا جدا مکن صدا مکن
چو سایه بگذر از سرم
مرا ز سایه های دوستی سوا مکن
چه حاصلی ز شمعهای بی فروغ
ز خنده ها ز بوسه ها
چه حاصلی
ز گفته های سر به سر دروغ؟
تو از روندگان راه عشق نیستی
تو نیستی ز دلشکستگان
بگیر راه خویش و تن رها کن از بلا چو من،
دلِ رمیده طالب بلا مکن
تنِ سلامتت به درد مبتلا مکن
مرا به قصه های کودکانه در شبان هول جدا مکن
از این غم قدیم از غم ندیم صدا مکن
دگر ترانه سر، درین شبان دیر پا مکن.
بخواب نازنین من بخواب ناز
که من تمام شب به جام و جان
جز این سخن نگفته ام
وفا کن ای دل جفا کشیده، باز
ولی وفا به یار بی وفا مکن!

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *