می‌دمد صبح و کله بست سحاب/ الصبوح الصبوح یا اصحاب

از آن جا که این چند روزه و علی الخصوص دیروز و دیشب با دوستانِ جانی سپری شد و این گذران وقت با دوستان از ملاقات حضوری برخی تا تماس تلفنی تا پاسی از نیمه شب و بهتر است عرض کنم تا حدود سه و نیم بامداد به طول انجامید و صبح تقریباً زود هم توسط یکی از دوستان مجبور به برخاستن از خواب شدم از مستی دیدار دوستانِ جانی -که اگر بخواهیم علمی سخن بگوییم به علت کم خوابی- دچار سردرد خفیفی هستم عنوان این مطلب را چنین انتخاب کردم؛ امید که سردردم خوب شود.
پینوشت:
۱٫ به نظر من یکی از راز های شاد زیستن گذراندن عمر با دوستان می باشد؛ دیشب که به ملاقات عزیزی می رفتم در راه برگشت که از دیدار او محظوظ شده بودم به واقع فهمیدم هنوز هم می شود زندگی کرد و هنوز هم دلایل بسیاری برای ادامه دادن وجود دارد. هنوز هم می توان انسان هایی را در اطراف خود پیدا کرد که جز خودشان، دیگران را نیز ببینند و انصافاً اگر زمین چنین انسان هایی را نمی داشت چه قدر چیز ها که نداشت و با داشتن چنین آدم هایی چه قدر زمین، بهشتیست.
۲٫ عنوان مطلب از حافظ.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *