من و این قدر فاصله از تو…

با این که آدم های زیادی در اطراف من هستند باز هم احساس تنهایی عجیبی دارم.
شاید این حال تمام آدم های این روز ها باشد اما به نظر من اگر هم این طور باشد هیچ کدامشان این قدر پایدار نمی ماند و به هر صورت زمانی می رسد که احساس تنهایی نکنند؛ خواه با دوستی صمیمی، خواه با همسری مهربان و خواه با درگیری های جمعی مثل فعالیت های سیاسی و مثلاً ژورنالیستی یا از این دست کار ها که آنان را آن قدر به خود مشغول می دارد که فراموش می کند زمانی چه قدر تنها بوده اند و حالا دلشان برای یک لحظه تنها شدن و فراغت از این همه آدم های دور و ورشان لک می زند.
اما حال من و امثال من فرق می کند.
ما چون دنیای جدایی داریم خواه ناخواه همه چیزمان از بقیه جدا می شود و فاصله می گیرد. شاید با خودتان بگویید تو دیگر شورش را در آورده ای و به اصطلاح پیاز داغ ماجرا را زیاد کرده ای اما باید خدمتتان عرض کنم که من و خیلی از همنوعانم معتقدیم که هیچ فعالیتی نیست که ما را با جامعه مان یکی کند و هر کاری هم که بکنیم باز تنها هستیم.
مثلاً همین شنیدن موسیقی را در نظر بگیرید کاری که به نظر می رسد ما نابینایان و شما به یک شکل قادر به انجامش باشیم اما به هیچ وجه چنین نیست.
شما اگر بخواهید موسیقی گوش کنید وقتی این کار را انجام می دهید که دارید هم زمان کتابی هم می خوانید یا بافتنی هم می بافید و یا حتی هم زمان که دارید موسیقی گوش می دهید ممکن است در آشپزخانه مشغول پختن غذا نیز باشید در حالی که یک فرد نابینایی چون من اگر بخواهد موسیقی گوش کند وقتی این کار را انجام می دهد که مشغول به هیچ کاری جز همین شنیدن موسیقی نباشد و آن چنان غرق موسیقی می شود که در برخی موارد حتی اگر بلند صدایش هم بزنید ممکن است نشنود.
من وقتی به عنوان مثال صدای استاد شجریان را گوش می کنم فقط گوش هایم نیستند که این صدا را می شنوند در حقیقت تمام سلول های بدنم مشغول شنیدن موسیقی هستند.
درست است که شما نیز چنین لحظاتی را تجربه کرده اید اما شک ندارم و البته چنان که از بسیاری دوستانم که اهل موسیقی هستند پرسیده ام همیشه این گونه نیستید و فقط زمان های اندکی پیش می آید که محو یک موسیقی خاص شوید اما برای من و بسیاری دوستانم همیشه این حالت اتفاق می افتد که در حال شنیدن موسیقی دیگر هیچ کاری انجام نمی دهیم.
واقعاً چو عضوی به درد آورد روزگار سعدی را با تمام وجودم درک می کنم چرا که نابینایی به هیچ وجه فقط ندیدن چشم نیست و همین ندیدن کلی تفاوت را در افراد نابینا با بینا ها به وجود می آورد.
نمی دانم این نابینایی چیست که این قدر تبعات با خودش دارد که این قدر ما را با جهان اطرافمان غریبه می سازد.
بگذارید یک طور دیگر قضیه را توضیح دهم.
شما ممکن است هر نوع موسیقی ای گوش کنید و در حقیقت موسیقی را فقط برای پر کردن اوقات فراغتتان به کار می گیرید البته که در این بین استثنا هایی هم وجود دارند مثل اهالی هنر یا ادبیات آن هم از نوع خاصش نه تمام این افراد؛ اما ما نابینایان اغلب حاضر به گوش کردن هر نوع موسیقی ای نیستیم و علتش هم این است که ما با موسیقی زندگی می کنیم و فقط آن را به صورت پس زمینه زندگیمان نمی خواهیم؛ من دوستی دارم که برای فرار از تنهاییش چهار ساعت پیاپی موسیقی گوش داده است.
در مورد خیلی از مسائل دیگر هم معمولاً افراطی عمل می کنیم که دیگر جای گفتنشان نیست.
من را بگو مثلاً با ساختن این وبلاگ قصد معرفی نابینایان به عنوان افرادی عادی را در جامعه دارم حالا باید با نوشتن چنین مطالبی انتظار هر گونه واکنشی را از دیگران در مواجهه با یک نابینا داشته باشم؛ اما اگر به عمق مطلب پی ببرید به گمانم تعارضی بین گفته های قبلیم با این مطلب نباشد چرا که با تمام اوصافی که از نابینایان گفته ام به هر صورت آنان نیز آدمی هستند چون شما با تمام نقاط قوت و ضعفشان.
این شعر از خانم مریم حیدرزاده، شاعر هم نوع را بسیار دوست دارم و البته هم انتقادم نیز به این غزل این است که چه خوب می شد اگر این قدر طولانی نمی بود و به جای این همه در هفت هشت بیت خلاصه می شد ولی به هر صورت این جا می نویسمش.
چه قدر فاصله اینجاست بین آدم ها
چه قدر عاطفه تنهاست بین آدم ها
کسی به حال شقایق دلش نمی سوزد
و او هنوز شکوفاست بین آدم ها
کسی به خاطر پروانه ها نمی میرد
تب غرور چه بالاست بین آدم ها
و از صدای شکستن کسی نمی شکند
چه قدر سردی و غوغاست بین آدم ها
میان کوچه دل ها فقط زمستانست
هجوم ممتد سرماست بین آدم ها
ز مهربانی دل ها دگر سراغی نیست
چه قدر قحطی رویاست بین آدم ها
کسی به نیت دل ها دعا نمی خواند
غروب زمزمه پیداست بین آدم ها
و حال آینه را هیچ کس نمی پرسد
همیشه غرق مداراست بین آدم ها
غریب گشتن احساس درد سنگینیست
و زندگی چه غم افزاست بین آدم ها
مگر که کلبه دل ها چه قدر جا دارد
چه قدر راز و معماست بین آدم ها
چه ماجرای عجیبیست این تپیدن دل
و اهل عشق چه رسواست بین آدم ها
چه می شود همه از جنس آسمان باشیم
طلوع عشق چه زیباست بین آدم ها
میان این همه گل های ساکن اینجا
چه قدر پونه شکیباست بین آدم ها
تمام پنجره ها بی قرار بارانند
چه قدر خشکی و صحراست بین آدم ها
و کاش صبح ببینم که باز مثل قدیم
نیاز و مهر و تمناست بین آدم ها
بهار کردن دل ها چه کار دشواریست
و عمر شوق چه کوتاست بین آدم ها
میان تک تک لبخند ها غمی سرخست
و غم به وسعت یلداست بین آدم ها
به خاطر تو سرودم چرا که تنها تو
دلت به وسعت دریاست بین آدم ها

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *