بیست و سه سالگی

دوم آبان ماه تولد حقیر است.
می خواستم برایتان بنویسم تولدم را به من تسلیت بگویید.
می خواستم بگویم اگر تبریک گفتید ناراحت خواهم شد.
می خواستم بنویسم که از زندگیم ناراضی هستم و نمی خواهم ادامه دهم.
آن قدر این روز ها افکار گوناگون و متناقض به سراغم می آیند که اگر مراقبشان نباشم به پوچی مطلق می رسم.
حتی می خواستم برایتان شعری از مرحوم رضا سحبان، شاعر نابینای معاصر بنویسم که در آن بد جور از زندگی نالیده بود و از مادرش شاکی بود که چرا هنگام تولد با دیدن نابیناییش او را خفه نکرده است؛ اما به فلسفه ی زندگیم که فکر کردم دیدم اگر تمام زندگی من و اصلاً اگر تنها دلیل زنده بودنم خواندن چند کتاب که دوستشان دارم و آشنا شدن با چند نفر که هر کدام قسمتی از هویت من را ساخته اند و از صمیم قلب عاشقشان هستم، باشد برای من کافیست.
خدایا تو را سپاس می گویم که به من توفیق آشنایی با آنانی را که خود می دانی عطا کردی.
خدایا از تو ممنونم که آن عزیزان را بر سر راهم قرار دادی تا عشق را به من بیاموزند.
خداوندا بهترین هایی را که به بهترین بندگانت می دهی قسمت آنان هم بکن.
خدایا یاریم کن تا هستند قدرشان را بدانم و اگر روزی از پیشم رفتند حسرت نبودنشان را نخورم و نگویم کاش وقتی بودند فلان کار را می کردم و ای کاش دلشان را نمی شکستم و کاش چنین و چنان می کردم تا بدانند که دوستشان دارم.
خدایا می دانم فردا برای هیچ کس تضمین نشده است؛ پس به من قدرت بده همین حالا آنان را که از نای جان دوست دارم از این محبت باخبر سازم؛ تا بدانند که چه اندازه برایم ارزشمند هستند.
اگر این دوستان نبودند به تمام شعری که در پیوست این نوشته می نویسم معتقد می شدم؛ اکنون هم بیشترش را قبول دارم اما هنوز احساس می کنم دلایلی برای زنده بودن و زنده ماندن وجود دارد؛ هنوز کلی کتاب مانده که باید قبل از مردن بخوانمشان و هنوز انسان های شریفی هستند که باید دوستشان بدارم.
پینوشت:
شعر فرزند خزان از مرحوم رضا سحبان
وجه تسمیه این قطعه آن است که شاعر در شهر زابل و در پاییز و آذرماه به دنیا آمده است.
………………..
خارِ مغیلان در چمن جای گل آمد
زاغ و زغن در باغ جای بلبل آمد
در جام و ساغر، خونِ دل جای مُل آمد
بدبختی و نکبت به سوی زابل آمد
همراه خود آورد تاریکی سیاهی
اندوه، حرمان، یأس، ناکامی، تباهی
آرامش یک خانه را ناگه به هم زد
در دیده، جای اشکِ شادی، اشکِ غم زد
نقشِ چو من طفلی به هستی از عدم زد
بر جان مادر آتش رنج و الم زد
آن دم که من پا بر سر دنیا نهادم
بنیاد و اصل خانه ای بر باد دادم
در نیمه های یک شب سرد خزانی
خاموش گشتند اختران آسمانی
پوشاند مَه را تیره ابری ناگهانی
شد آشکارا آن زمان رازی نهانی
در آن شبِ تارِ غمآلودِ غم انگیز
زاییده شد از مادری فرزندِ پاییز
برخاست از جان ها نوای بی نوایی
شادی گرفت از چهره ها راه جدایی
شد کینه اندر سینه ها مِهرِ خدایی
ما را رضا خواندند با صد نارضایی
با مَقدَمِ من عمر خوشبختی سر آمد
با دیدن من آه از دل ها برآمد
بیچاره مادر آرزوی یک پسر کرد
نُه ماه زحمت برد و عمرش را هدر کرد
غم با امیدِ باطلی از دل به در کرد
آخِر نهال آرزو هایش ثمر کرد
آذرمه آمد تا زند آذر به جانش
آذرمه آمد تا بیارد ارمغانش
نُه ماه شب ها تا سحر شب زنده داری
بیداری و بی خوابی و چشم انتظاری
در جنگ با نومیدی و امّیدواری
بر درگه یزدان دعا و آه و زاری
دلسردی و بی مهری و کین حاصلش بود
آن شور و شوق بی کران، این حاصلش بود
گر چهره ام زرد است فرزند خزانم
روحم اگر مرده است طفل مهرگانم
بیزار اگر از هستیم سیر از جهانم
جسمم اگر سرد است امشب نیم جانم
مادر ز من بگذر من از دنیا گذشتم
از عشق و از امّید و از شادی ها گذشتم
گفتی تو را می خواستم تا وقت پیری
همراه و غمخوارم شوی دستم بگیری
اکنون تو ای مادر به دام من اسیری
دانم که خواهی یا بمیرم یا بمیری
مادر مکن زاری که این کار خدا بود
آن آرزو پیش خدا کاری خطا بود
طفل خزانم دور از آغوش بهارم
گل نیستم، گل نیستم، خارم که خارم
نفرین و صد نفرین بر آن شهر و دیارم
جز خاطرات تلخ من زآنجا چه دارم
یک لحظه دنیا را به کام خود ندیدم
مرغ سعادت را به بام خود ندیدم
آن شب که عریان پیکرم روی زمین بود
اندوه و غم با جسم بیمارم قرین بود
از مال دنیا بهر من قلبی حزین بود
می کشت گر مادر مرا بهتر از این بود
اکنون که سالی بیست از آن شب گذشته
بینم به آه و ناله و یا رب گذشته
آن شب مگر او از خدای خویش ترسید
یا کودک خود را به چشم مادری دید
یا از ترحم قلب او ناگاه لرزید
ما را به فرزندی برای خویش بگزید
آخِر من آن فرزند دلخواهش نبودم
هنگام پیری یار و همراهش نبودم
مادر گنه کردی که ما را پروراندی
با مهر یا قهرت به دامانم نشاندی
شب ها کنار بسترم افسانه خواندی
با دست خود ما را بدین محنت کشاندی
گر می فشردی در نخستین شب گلویم
اکنون نمی دیدی که ریزد آبرویم
دیدی دلا دیدی چه خاکی بر سرم شد
چون شمع سر تا پای سوزان پیکرم شد
از عشق رسوایی پریشان خاطرم شد
این ها خدا کرد و مقصر مادرم شد
دنیا شد اکنون چون حصار نای بر من
آتش گرفتم، سوختم، ای وای بر من
من ماندم و آینده ای تاریک و مبهم
آینده ای پیچیده، نامعلوم و در هم
عمری کشیدم بار درد و رنج و ماتم
بس کن خدایا غم که دیگر مُردَم از غم
عمرم به ناکامی و بدنامی تبه شد
کاشانه ام، بختم، شب و روزم سیه شد
دانم که من آینده ای دشوار دارم
آینده ای جانکاه و نکبتبار دارم
تا واپسین دم صبح و شامی تار دارم
تا وقت مردن با گدایی کار دارم
چون خورده ام تیری من از صیاد گردون
کز دیده ام تا روز محشر می چکد خون
فریاد، فریاد، از نیاز و بی نوایی
فریاد از درد و فغان از بی دوایی
فریاد زین سختی و محنت‌آشنایی
هرگز نباشد بهر من راه رهایی
پاییز، ای پاییز، ای فصل غمآلود
فرسوده گردی جسم و جانم از تو فرسود
افسوس، افسوس ای جوانی، ای جوانی
رفتی ولی با حسرت و با ناتوانی
در گور بردی آرزوی شادمانی
یادت به خیر ای نوبهار زندگانی
تا با تو بودم زنده بودم با امیدی
پیری رسید و شد نصیبم نا امیدی
وقت است تا دیگر ز مردم گوشه گیرم
چون قو به دامان غزل هایم بمیرم
در دام عشق آتشین خویی اسیرم
او را ستایش می کنم کز خلق سیرم
شعرِ من است آن گُل که بویش بوی عشق است
من عاشقم، شعرم حکایتگوی عشق است
تنها و سرگردان و از مردم گریزان
در نیمه های شب ز مژگان اشک ریزان
پر می کشم هر سوی چون مرغی شتابان
راهی سپارم من که بهرش نیست پایان
آخِر خدایا راه ما را انتها کو؟
تا کی دورنگی؟ چشمه ی صدق و صفا کو؟
امشب میان بسترم جان می کَنَم من
بر آتشم از دیده آبی می زنم من
آن موج سرگردان بی ساحل منم من
در آرزو، در آرزوی مردنم من
ای زندگی با من چه کردی در جوانی
سوزاندیَم در آتشِ عشقی نهانی
مادر مگو او هم تو را می خواهد از جان
مادر مگو او اشک غم دارد به دامان
با من مگو او چون تو دارد چشم گریان
دانم که آن پیمان شکن دلشاد و خندان
غافل ز من شمع سرای دیگری شد
دانم که عشق من فدای دیگری شد
مادر وفادارش مخوان آن بی وفا را
مادر مخوان این نامه ها بهرم خدا را
دانم که خود بنوشته ای این نامه ها را
تا یک زمان بخشی تسلی جان ما را
دانم که او یک لحظه دیگر یاد من نیست
یک لحظه یاد خاطرِ ناشاد من نیست
از پیشم این گل های رنگارنگ بردار
بر گرد من گلدان گل مگذار، مگذار
من از گل و گلشن شدم بی زار بی زار
بهتر هزاران بار زین گل ها بُوَد خار
دیدم ز گل ها رنگ و بوی بی وفایی
بی مهری و بدخویی و دیرآشنایی
یک سال رفت و آن شبِ پاییز آمد
آن شامِ بی فردای درد انگیز آمد
آن شامِ تارِ دردِ محنتخیز آمد
آن شامِ ظلمت‌بارِ آتشریز آمد
یعنی همان شامی که دنیا آمدم من
بر خرمنِ امّید ها آتش زدم من
امشب چراغ خانه ی ما گشته خاموش
طوفان شکستش، کرد با خاکش همآغوش
غم خیمه زد بر خانه، شادی شد فراموش
گشتند اهل خانه ای امشب سیهپوش
امشب، شب میلاد فرزند خزانیست
امشب، شب مرگ نشاط و شادمانیست
مادر چرا این شمع ها روشن نکردی؟
یاد همه بودی تو یاد من نکردی
رخسار من دیدی و جز شیون نکردی
یک دم ز شادی اشک بر دامن نکردی
خو کرده ام با ظلمت دنیای تارم
این شمع ها آتش بزن گرد مزارم
مادر تو کردی آرزو گردی پسردار
مادر تو بودی باعثِ عشقی شرربار
مادر ببخشایم گرت گفتم گنهکار
بگذر اگر کردم ملامت های بسیار
افکن بر این رخسار بی رنگم نگاهت
آن جا به چشم خویش می بینی گناهت

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

4 Responses to بیست و سه سالگی

  1. سعید می‌گوید:

    رضا سحبان در تاریخ ۱۳۲۳/۹/۵ در ماموریتی که پدرش در شهرستان زابل داشت به دنیا آمد و یکسال بعد پدرش همراه خانواده به تهران بازگشت 
    در تاریخ ۱۳۵۶/۷/۳۰ در اثر سانحه اتوموبیل به درود حیات گفت 
    دبیر زبان عربی و ادبیات فارسی دبیرستان های پایتخت حافظ قرآن کریم و حافظ قرآن به زبان فرانسه 
    زبان فرانسه را به خوبی صحبت میکرد شاعر و موزیسین 
    در زمان حیات خود دو جلد کتاب شعر به نام های چکیده احساس و شراره های دل به چاپ رسانید 
    در مقدمه چکیده احساس که در تاریخ ۱۳۴۸/۹/۲۹ به شماره ثبت ۸۱۱ کتابخانه ملی به ثبت رسیده است 
    دایی اش مرحوم استاد غلامرضا دبیران قطعه شعری سروده است که چند بیت از آن به شرح زیر است 
    ابجد عشق است یاران این اثر که از الف تا یای آن بارد شرر 
    حرف حرفش اخگری سوزان بود نغمه اش گه وصل و گه هجران بود 
    ابجدی یابید در این برگ ها نقششان از زندگی ها مرگها 
    گونه گونه سوز ها و ساز ها ناله ها فریاد ها آواز ها 
    و در ابیات آخر 
    عشق سحبان عشق ربانی بود ملهم از اسرار قرآنی بود 
    او سراپا دیده روشن دلی است در جوانی اوستاد کاملی است 
    دیده حق دیده ای چشم آفرین آفرین بر دیده او آفرین 
    لطف یزدان باد سحبان را مدد دولتش را صبح بین تا چون دمد 
    از دبیران هدیه ای بس نا قابل است در حقیقت تر زبانی دل است 
    رضا سحبان در خانواده علم و ادب به دنیا آمد در سن پنج سالگی نزد پدربزرگش عالم ربانی ملا عباسعلی سحبان فاضل اعمی فقیه الملک که خود حافظ قرآن بود به حفظ قرآن کریم و علوم دینی پرداخت 
    از سن چهارده سالگی در کلاس ششم دبستان آیین دانش در خیابان ایران مشغول به تحصیل شد 
    دوره اول دبیرستان را در دبیرستان ناصر خسرو گذراند 
    دور دوم تحصیلات متوسطه را در دبیرستان دارالفنون تهران در رشته ادبی فارغ التحصیل شد 
    بعد از آن در دانشگاه الهیات و معارف اسلامی مشغول به تحصیل گردید و در رشته ی منقول به درجه لیسانس نائل شد و بعد از آن به استخدام وزارت آموزش و پرورش درآمد 
    در مدارس عادی و نابینایان به تدریس مشغول بود 
    شاعری را از سن چهارده سالگی شروع کرد اولین شعر او که مصادف با سیل آمدن در میگون بود این چنین سرود 
    رفتم که خورم آب یخ میگون را و ز غصه تهی کنم دل پر خون را 
    غافل ز قضا و غدر چرخ کبود بر باد دهد فکر من مجنون را 
    ساز ویلون را در هنرستان عالی موسیقی تهران نزد اساتید بزرگ استاد ذوالفنون و حبیب الله بدیعی آموخت و به خوبی مینواخت 
    از استاد سحبان چند هزار بیت اشعار چاپ نشده به یادگار مانده است 

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام بر شما.
      بسیار ممنون بابت این همه اطلاعات مفید و خواندنی در مورد این شاعر بزرگ.
      متأسفانه من جز همین هایی که در مطلب نوشتم چیزی در مورد ایشان نمی دانستم
      تنها این را می دانم که خواهر ایشان نیز با نام خجسته سحبان زمانی در کتابخانه گویای شهر تهران برای نابینایان کتاب ضبط می کردند که یکی از بهترین کتاب هایی که در طول زندگیم خوانده ام کویر دکتر شریعتی را عرض می کنم همین خانم سحبان گویا کرده اند و سه تار جلال آل احمد و چندین کتاب دیگر را هم به زیبایی هر چه تمام تر خوانده اند.
      باز هم از لطف شما به این مطلب و حضورتان تشکر می کنم.

  2. عطااله سحبان می‌گوید:

    باسلام مختصری از شرح حال برادرم شادروان رضا سحبان را به استحضار میرسانم
    رضا سحبان شاعر و ترانه سرای نابینای معاصر ، حافظ قرآن، دبیر دبیرستانها پایتخت، موزیسین متولد نهم آذر۱۳۲۳ میباشد و بواسطه ماموریت کاری پدرش که ریاست دارائی زابل را عهده دار بود در آن شهرستان چشم به جهان گشود و شناسنامه وی از زابل رقم خورد وی از بدو تولد نابینا بود.رضا یکسال با خانواده در شهرستان زابل اقامت داشت و پس از پایان ماموریت پدرش همراه خانواده به زادگاه پدرش در تهران خیابان عین الدوله (خیابان ایران)آمد و تا پایان عمر کوتاه ولی پر ثمر خویش در آن محل سکنی داشت وی از سن چهار سالگی نزد پدر بزرگش مرحوم عباسعلی سحبان (فاضل فقیه الملک)که از فقهای طراز اول تهران بودشروع به حفظ قرآن نمود تا سن چهارده سالگی در منزل نزد اساتید فن به علوم مقدماتی فقه و زبان عربی و زبان فرانسه همت گماشت و بعد از آن تحصیلات کلاسیک خود را آغاز نمود و از دبیرستان دارالفنون موفق به اخذ دیپلم ادبی گردید متعاقبا وارد دانشکده الهیات و معارف اسلامی شد که مدرک لیسانس خود را در رشته منقول از آن دانشکده دریافت نمود.او به زبان فرانسه تسلط کامل داشته قرآن به زبان فرانسه را حفظ بود وی سالها در سمت دبیر ادبیات فارسی و عربی و معارف اسلامی مشغول به تدریس در دبیرستانها بود و همچنین مدتی مدیریت کتابخانه ها و چاپخانه های سازمان بهزیستی نابینایان را عهده دار بود .از فعالیتهای هنری ایشان میتوان به نوازندگی ویولن و ترانه سرائی ایشان نام برد وی از هنرجویان استاد محمود ذوالفنون ومرحوم استاد حبیب اله بدیعی بود و به ساز ویولن تسلط کامل داشت که آثاری از ایشان باقیست .همچنین دو جلد کتاب شعر به نامهای چکیده احساس و شراره های دل و ابیاتی چاپ نشده از او به یادگار مانده است که خود نشان از تسلط بالای وی در شعر و ادبیات فارسی میباشد حاصل همکاری زنده یاد رضا سحبان با اساتیدی همچون اکبر محسنی،حسن اعتمادی،حسن یوسف زمانی و علیرضا خواجه نوری و دیگر آهنگ سازان هم دوره خود خلق آثاری به یاد ماندنی است که با خوانندگانی چون بانو مرضیه،بانو عهدیه بانو سیما بینا و آقایان منتشری،وفایی و دیگر خوانندگان اجرا گردید که در آرشیو موسیقی ملی موجود میباشد.رضا سحبان در روز سی ام مهر ماه ۱۳۵۶ شمسی در پی حادثه جانسوز تصادف در سن ۳۳ سالگی به ملکوت پیوست.روحش شاد و یادش گرامی. لازم به ذکر است کلیه دروس ابتدائی و متوسطه خود را نزد مادر فداکارش مرحومه کبری دبیران که خود در خانواده فرهیخته پا به عرصه حیات گذاشته بود فرا میگرفت و همواره پدر بزرگوارش مرحوم مصطفی سحبان مشوق و راهنمای ایشان در تمام مراحل تحصیل بودند .چه زیبا سرود
    مشکن دلم زمانه دلم را شکسته است
    رنجم فزون مکن تنم از رنج خسته است
    هر دم ز غم به جان من آتش چه میزنی عمریست جان خسته در آتش نشسته است

    • حسین آگاهی می‌گوید:

      سلام بر شما.
      اصلاً فکرش رو نمی کردم که برادر این بزرگمرد هم این نوشته رو بخونند.
      خیلی خوشحالم کردید.
      اطلاعات قابل توجهی در مورد ایشون ارائه دادید که باید حتماً در یک پست به صورت جداگانه منتشرشون کنم.
      بسیار بسیار ممنونم از شما که تشریف آوردید و اطلاعاتی رو در مورد ایشون به ما منتقل نمودید.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *