شبه نقدی از فیلم مادر از زنده یاد علی حاتمی

چون به کار های علی حاتمی علاقه ی زیادی دارم و از طرفی هم معمولاً کار های او دوبله شده اند؛ یعنی چون در آن زمان مرسوم نبوده که در سر صحنه فیلم ها را صدابرداری کنند؛ بعد از فیلم برداری، فیلم ها را در استدیویی جداگانه صداگذاری می کردند. چنین مطلبی نوشته ام.
جریان نوشتن این مطلب از این قرار است که یکی از دوستانم به نقد فیلمی احتیاج داشت؛ من هم که تازه این فیلم را دیده بودم با استفاده از مطالبی در اینترنت و برداشت هایم از فیلم مادر سعی کردم نقدی بر آن بنویسم که چنین است:
مادر یکی از فیلم‌های علی حاتمی است که در آن به شرح وقایع تاریخی پرداخته نمیشود. این فیلم محصول سال ۱۳۶۸ است و در هشتمین جشنواره فجر تا مرز گرفتن سیمرغ بلورین پیش رفت. گزینه اول برای ایفای نقش محمدابراهیم عزت الله انتظامی بود. انتظامی تا مرحله تست گریم نیز پیش رفت اما این نقش در نهایت به محمدعلی کشاورز رسید. موسیقی فیلم ساخته ارسلان کامکار است که به همراه گروه کامکاران اجرا شد. رقیه چهره آزاد و اکبر عبدی برای بازی در این این فیلم به ترتیب سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول زن و بهترین بازیگر نقش دوم مرد و عبدالله اسکندری سیمرغ بلورین بهترین چهره پردازی را دریافت کردند. اکرم محمدی، فریماه فرجامی و محمدعلی کشاورز نیز نامزد دریافت جایزه از جشنوارهٔ فجر شدند.
شش شخصیت در جستجوی منبع عشق
در سرزمینی که مادران حکام بی چون و چرای خانه ها هستند، در زمانه ای که غالب فرزندان بیش از آنکه به پدر وقعی نهند مادر را ستایش می کنند و از او حساب می برند،در فرهنگی که بهشت را زیر پای مادران می پندارد و مقام مادر را رفیع ترین مراتب می شمارد، هیچ عجیب نیست که سینمایش نیز تا حد زیادی متأثر از این موجود دوست داشتنی باشد.
از شمایل مادر سنتی،حاشیه ای و اغلب کلیشه ای سینمای پیش از انقلاب که بگذریم، در سالهای اخیر مادرانه های شاخصی در سینمای ایران بروز کرده اند، از ((گیلانه)) ی رخشان بنی اعتماد که مظهر و نماد سختکوشی و فداکاری بی مزد و منت مادران ایران زمین لقب گرفت تا ((میم مثل مادر)) زنده یاد رسول ملاقلی پور که بخشی از رنج و مشقات مادران نوظهور سینمای ایران را به نمایش می گذاشت.در این میان ، ((مادر)) ساخته ی تحسین برانگیز علی حاتمی همچنان در صدر ایستاده است، فیلمی که فارغ از تمام ضعف های ساختاری و محتوایی اش، در انتقال حس و حال خاطره انگیز و نوستالژیک تا هنوز موفق جلوه می کند.
و نام مادر بهانه ای می شود تا حاتمی یکی از جاودانه ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران را به تصویر کشد. ((مادر)) گرچه در ظاهر قصه ی مادری است که بر حسب یک مکاشفه درونی از لحظه ی مرگش آگاه می گردد و دلش می خواهد در این واپسین لحظات عمر، همان فضاها و روابط گذشته را در کنار فرزندانش تجربه کند، ولی در واقع حاتمی در اینجا قصه ی آدمهایی را بیان می کند که از اصل خود ببریده اند و به زندگی یکنواخت و مدرن امروز خو کرده اند. و این چنین است که به مصداق شعر مولانا جلال الدین بلخی، ((هرکسی کو دور ماند از اصل خویش ، باز جوید روزگار وصل خویش)) هوای خانه ی قدیمی مادر به سرشان می زند تا یادی از گذشته ی شیرینشان کرده باشند و دل بیمارشان را صفایی بخشند. به واقع آنان بازنمی گردند تا رویای شیرین مادر را تحقق بخشند، آنان آمده اند تا با الهام از گذشته، امروزشان را رنگی دیگر کنند. گویی چیزی در گذشته هست که در حال نیست و در آینده محال است که باشد!
در فیلم های حاتمی به معماری تاکید فراوان می شود و به عقیده وی معماری در میزانسن بسیار موثر است و معماری در حکم منبع الهام یک فیلمساز است. در اینجا نیز تاکید چند باره بر نمایش سردر میدان مشق تهران به عنوان نماد بخش سنتی شهر و در مقابل به تصویر کشیدن برج آزادی به عنوان نماینده بخش مدرن و امروزی شهر نشان از تاکید حاتمی بر وجود تضاد و دوگانگی حاکم بر شهر می باشد و جالب اینجاست که تصویر سردر میدان مشق هر بار با عبور یک ماشین به نمایش گذاشته می شود که در واقع القا کننده ی آرامش و آسایش و برج آزادی در میان ازدحام ماشین ها بیانگر شلوغی و هیاهوی پوچ زندگی شهری مدرن است. حاتمی حتی پا را از این فراتر می نهد و در دیالوگهایش نیز حال را به نقد می کشد و گذشته را تقدیس می کند. گویی او آرزو می کند آدمها با گذشته آشتی کنند و به همین خاطر است که چایی دم شده توسط سماور برقی را ((ترکه جوش)) می نامد و آرزوی نوشیدن یک فنجان چایی بعمل آمده توسط سماور ذغالی را مطرح می کند.
در فیلم مادر به غیر از شخصیت مادر (رقیه چهره آزاد ) که به عنوان مرکز ثقل و کانون توجهات قرار دارد با شش شخصیت مواجه هستیم . شش شخصیتی که هر یک به نوعی یک شکست خورده ی تمام عیار تلقی می شوند، آدمهای به ظاهر موفقی که گویی راه موفقیت را اشتباهی پیموده اند.
پسر اول، محمد ابراهیم (محمد علی کشاورز) که در واقع استفاده ی مجدد از تیپ آشنای شعبان استخوانی در سریال هزار دستان است ، نماد لمپنیسم و یادآور جاهل های فیلمفارسی است. او که جزو صادرکنندگان پوست و روده است با اینکه در خانه مادری پادشاهی می کند و هیچکس از نیش زبانش در امان نیست، در برابر همسرش فردی مستأصل است و حتی شهامت اظهار نظر نیز ندارد.
پسر دیگر جلال الدین (امین تارخ) فردی عارف مسلک است و از روحیه لطیفی برخوردار است بطوریکه در محاورات عامیانه اش نیز چون شاعران سخن می گوید، هرچند که مجبور است در بانک به امور تکراری اداری، وقت بگذراند و به این واسطه رابطه اش با همسر پرستارش به سستی گرائیده و ضبط صوت و نوار کاست آنها را به هم پیوند می زند.
دختر بزرگ خانواده، ماه منیر (فریماه فرجامی) که یک شکست خورده ی تمام عیار است . او که ازدواج های ناموفقی را پشت سر گذاشته،آنچنان درگیر بحران های متعدد روحی و روانی گشته است که سیمایش به قول پسر بزرگ یادآور جنازه ی مرده شوری است که آمبولانس به محض دیدنش در خیابان جلبش می کند.
پسر کوچکتر غلامرضا (اکبر عبدی) با توجه به عقب ماندگی ذهنیش به نظر آسوده ترین فرد خانواده می آید، ولی او نیز بیش از هرکس تشنه ی محبت و مهربانی ( و نه ترحم) اطرافیان است. محبتی که البته مدتهاست از او دریغ شده و آدمها تا توانسته اند او را تحقیر و روانه ی دیوانه خانه اش کرده اند.
دختر کوچک، ماه طلعت (اکرم محمدی) که زندگی سنتی ساده و بی آلایشی را در کنار شوهر نجارش (حمید جبلی) سپری می کند و با زبانش دل خان داداش بداخلاقش را نرم کرده است. به نظر خوشبخترین آدم این خانه می آید. کسی که به دلیل برخوردار بودن از نوعی آرامش درونی  شبیه ترین فرزند به مادر به نظر می رسد و عجیب است که با وجود او ، حاتمی در فصل بازگشت به گذشته،خواهر بزرگتر را برای ترسیم چهره ی جوانی مادر برگزیده است.
پسر دیگر (جمشید هاشم پور) برادر ناتنی اینها تلقی می شود. کسی که یادگار ازدواج پدر در جنوب کشور است و هم اینک سرحال تر و قدرتمند تر از سایرین جلوه می کند. از گذشته اش هیچ نمی دانیم و فیلم نیز هیچ کمکی به افزونتر شدن شناختمان نمی کند.
اگر حاتمی نام شخصیت مادر – که در فیلمنامه ی اولیه ((ایران)) بوده است- را به لحاظ پاره ای ملاحظات و ترس از سوء تعبیرها تغییر نمی داد، آن وقت یقیناً شخصیت مادر مفهومی عمیق تر از آنچه هم اکنون در فیلم مشاهده می شود پیدا می کرد تفسیرها و تاویل های مختلفی را موجب می شد، ولی در شکل کنونی مادر با آن سیمای قدیس گونه بسان فرشته ای می ماند که مامور است وحدت و یکپارچگی از دست رفته را یکبار دیگر به جمع خانواده اش تزریق کند.
مهمترین هدف وی جمع کردن فرزندان به منظور ایجاد اتحاد و صمیمیت دوباره (در طول فیلم ما با چرایی اختلافات میان فرزندان آشنا نمی شویم) بین آنها تلقی می شود. بطوریکه آنها که در سکانس سفره در ابتدای فیلم،از کنار هم نشستن در کنار یکدیگر ابا دارند، در سکانس پایانی دور هم گرد می آِیند تا در کنار دیکته نوشتن پسر کوچک خانواده شاهد کوچ غریبانه ی مادری باشند که دیگر جان ندارد.
گرچه در پایان فیلم فرزندان پیرزن راه کامیابی را می پیمایند و در اصطلاح به یک آرامش درونی و حقیقی دست می یابند، ولی گویی همسران آنها محکوم به زوال هستند. حاتمی در شخصیت پردازی آنان آنقدر اغراق می کند که جز سیاهی رنگ دیگری برایشان تصور نمی شود. همسر محمد ابراهیم (حمیده خیرآبادی) که پی در پی طعنه می زند و خانواده ی شوهرش را خوار و خفیف می کند و با صراحت آرزوی مرگ شوهرش را می کند تا بتواند با خیال راحت به تفریحاتش برسد. همسر جلال الدین (محبوبه بیات) نیز مدام غر می زند و بهانه گیری می کند و حسرت زندگی دیگران را می خورد. او آنچنان غرق در کارش است که آشکارا فرصتی برای زندگی کردن ندارد. در این میان تنها شخصیت مرد نجار  (حمید جبلی) هنوز شیفته ی همسرش است و به هر بهانه راهی خانه ی مادر می گردد و البته تیر او نیز هر بار به نوعی به سنگ می خورد . اهل خانه به او کم محلی می کنند و برخلاف سنت دیرینه ی ایرانیان هر بار به بهانه ای او را از در می رانند. گویی تنها آدمهای خانه هستند که حق دستیابی به آن آرامش کذایی را دارند.
چیزی که در فیلم بسیار جلب توجه می کند استفاده مکرر و بیش از اندازه از واژه های ثقیل و تمثیل ها و امثال و حکم و ضرب المثل های فارسی است. سبک و سیاق حاتمی از نخستین فیلمش حسن کچل (و بعد از آن بابا شمل و خواستگار و …) مانند نمایش نامه های نخستینش به مقدار فراوان متاثر از سنت سخنوری و نقالی است.حاتمی در آثارش بیش از هر چیز به بافت گفت و گوی آدمها و استفاده از اصطلاحات و ضرب المثل های عامیانه معطوف بوده است.او شهره است به اینکه اسم ها و اصطلاحات فراوانی را به این دلیل که دارای بعد یا صوت زیبایی شناختی نیستند نادیده می گیرد چرا که او معتقد است با آهنگ دلنشین کلمات بهتر می تواند مقصود خود را بیان کند.
ولی وقتی قصه ی فیلمی در زمان حال می گذرد و تعداد این آهنگهای دلنشین از حد معمول تجاوز و از شکل مرسوم  و معمول عدول می کند،به شکل واقع گرایانه ی کار لطمه می زند. هرچند که گویی خود حاتمی این شیوه را می پسندد و به این واقع گرایی اصلا اعتقادی ندارد : ((اصلا به واقعیت فکر نمی کنم. منطق واقعیت برایم قابل قبول و مطرح نیست!))
مادر گرچه بهترین ساخته ی فیلمسازش محسوب نمی گردد و در مقایسه با فیلمی چون ((سوته دلان)) کم رمق و کم حس و حال جلوه می کند ، با این حال به لحاظ دارا بودن ویژگی های منحصر بفرد سینمای حاتمی، که سبب ساز پیوند خوردن نامش  با سینمای ملی گشته است، و نیز به دلیل نمایش بخشی از زندگی و روابط از یاد رفته ی ایرانیان ، در میان بهترین ملودرام های ایرانی قرار گرفته است. مادر شاید ادای دین سینمای ایران نسبت به تمام مادران پاکدامن ایران زمین باشد.
در این فیلم می توان به وضوح گذر از سنت به مدرنیته را با اشکال فراوان مشاهده کرد؛ آن جا که فرزندان با ورود به زندگی مستقل و جدا شدن از والدین دیگر حوصله ی گوش کردن به حرف های تکراری آنان را ندارند و در خود توان نگهداریشان را نمی بینند؛ انگار یادشان رفته که همین دیروز بود که پدر و مخصوصاً مادر با چه مشقت هایی آن ها را از آب و گل در آورده و به این جا رسانده اند؛ آن جا که عروس و داماد های نو دیگر توان پرستاری از پدران و مادران همسران خود را ندارند و آنان را مجبور می کنند که بالاجبار والدین خود را راهی سرای سالمندان کنند؛ این در حالیست که می توانند با وجود همه ی گرفتاری ها و دغدغه هایشان برای پدر و مادر پیرشان پرستار بگیرند و با وجود این کنارشان باشند؛ هر چند که این مسأله ابداً توجیه پذیر نیست و فرزند وظیفه دارد والدین از کار افتاده اش را روی چشم بگذارد و نگهداریشان کند؛ آن جا که وقتی سایه ی مادر بالای سر فرزندان معلول نباشد آنان را هم به آسایشگاه می سپارند و خود درگیر زندگی مدرن و جدیدشان می شوند.
این روند تکراری شدن تا آن جا ادامه می یابد که حتی خود همسران دیگر برای هم تکراری می گردند و از هم خسته می شوند و این حالت کم کم به انزجار مبدل می شود تا جایی که دیگر وقت و فرصت و حوصله ی حرف زدن با هم را هم ندارند و با نوار کاست حرف هایشان را برای هم ضبط می کنند تا مواقع بی کاری بشنوند و پاسخ متقابل خود را برایشان بگذارند.
خلاصه انگار همه ی ما انسان ها تا وقتی با هم هستیم حضور همدیگر را درک نمی کنیم و باید حتماً برای یکیمان اتفاق ناگواری بیفتد که به یاد هم بیفتیم؛ حاتمی هم در این فیلم به بیان ها و زبان های مختلف در این فیلم قدر هم دیگر دانستن را که پیام مولویست به ما گوشزد می کند.
آن جا که مولوی می گوید:
بیا تا قدر همدیگر بدانیم/    که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم…
یکی از محسنات این فیلم در مقایسه با آثار امروز سینما و تلویزیون این است که به دلیل نبود صدای سر صحنه بعد از بازی، گویندگانی برای بازیگران آن صحبت کرده اند؛ دوبلر های توانایی که زیبایی فیلم را به حد اعلای خود رسانده اند؛ هر چند که این فیلم در سال ۱۳۶۸ تهیه شده است و کم و بیش صدای سر صحنه ها را در آن زمان داشته ایم؛ اما باز هم حاتمی تصمیم گرفته است که دیگران به جای نقشآفرینان فیلمش صحبت کنند. چون هر چه که باشد و هر قدر هم بازیگرانی مثل محمدعلی کشاورز، اکرم محمدی، اکبر عبدی، جمشید هاشمپور و … توانمند باشند؛ باز هم باید پذیرفت که لا اقل برای ایفای چنین نقش هایی از صدایی مناسب برخوردار نیستند؛ لذا جز اوست مهدی ، شوهر ماه طلعت که حمید جبلی نقش او را ایفا کرده است و خود نیز به جای خویش صحبت کرده است، به جای تمام بازیگران دیگر گوینده ها نقش گویی کرده اند.
به جای زنده یاد رقیه چهره آزاد در نقش مادر خانم بدری نور اللهی، به جای محمدعلی کشاورز در نقش محمد ابراهیم و اکبر عبدی در نقش غلامرضا و جمشید هاشمپور در نقش جمال هر سه استاد منوچهر اسماعیلی، به جای فریماه فرجامی در نقش ماه منیر خانم زهره شکوفنده، به جای امین تارخ در نقش جلال الدین و هم چنین جوانی پدر آقای خسرو خسروشاهی، به جای اکرم محمدی در نقش ماه طلعت زنده یاد خانم ژاله کاظمی، به جای زنده یاد حسین کسبیان در نقش استاد باقر آقای ایرج رضایی، به جای زنده یاد حمیده خیرآبادی در نقش طوبی خانم نیکو خردمند، به جای محبوبه بیات در نقش مهین خانم شهلا ناظریان، به جای فریماه فرجامی در نقش جوانی مادر خانم مهین کسمایی، به جای محمد ابهری در نقش پاسبان آقای سیامک اطلسی و به جای پسر کوچولویی که نامش را نمی دانم در نقش علی پسر ماه طلعت خانم نوشابه امیری و دیگرانی که نامشان را نمی دانم به زیبایی تمام سخن گفته اند.
اگر مثل من اهل صدا باشید و با اصوات زندگی کنید؛ به ضرس قاطع قبول خواهید کرد که اگر کسان دیگری در این فیلم نقش گویی می کردند یا خودِ بازیگران به جای خویش سخن می گفتند، به هیچ وجه این اندازه از فیلم مادر لذت نمی بردید.
من معتقدم که همیشه به گویندگان لا اقل در فیلم های گذشته و البته بیشتر امروز خیلی ظلم می شود و آن طور که باید و شاید نقششان به گوش نمی آید؛ شاید هم علتش این باشد که مردم مدرنیته ی امروزی بیشتر به جای این که بخواهند بشنوند می بینند و می گویند. این است که در طبیعت هم بیشتر زیبایی های دیداری را مد نظر قرار می دهند و از صداها غافل می مانند.
از این ها که بگذریم می رسیم به جمله ها و کلمات خاص حاتمی که در همه ی فیلم هایش یافت می شوند.
در این فیلم هم اگر گوشی برای شنیدن باشد می تواند این ها را بشنود:
وقتی که غلامرضا می گوید: تلخه! جلال الدین که روحیه ای عارف مسلک دارد جواب می دهد: تلخی با قند شیرین نمیشه، شبو باید بی چراغ روشن کرد.
وقتی که ماه منیر از شمال می آید به محض ورود برادرش محمد ابراهیم به استقبالش می رود و به عادت همیشگیش که روی خواهر برادرهایش اسم می گذارد به او می گوید: آبلیموی حالبُرِت رفت پیشواز بهارنارنج کیچا، آبجی خانم مرباش، ترنجبین بانو! هلّ و گلابم می زاییدی حریف هفته بیجارت نمی شد، (با آواز ادامه می دهد) لولو خورخوره، لولو خورخوره، منو می خوره، سنجد! دهن مهن کُلون مُلون، سره مره یه دوجین بچه میزاد یکیش میشه بلبل، ننه ی ما کت سره رو بست زایید گُل و بلبل، (با خنده ادامه می دهد) چه تخم و ترکه ای ترنجبین بانو! مام دولتی سر داییمون شدیم روده پاککن (اشاره به شغل خودش که واردات صادرات روده ی گوسفند دارد) و الا یه هله هوله ای می شدیم از این قماش، قره قروتی، بامیه ای، کمپوت ممپوت، ارواح امواتت از این جنازه ی مرده شوری بر می اومد زابراش کردین واسه یه نعشکشی؟ آمبولانس تو خیابون ببینتش جلبش می کنه!
وقتی مادر به غلامرضا که به سرعت مشغول خوردن از همه چیز است می گوید: مادر! غلامرضا، امون بده، باقالی سنگینه سر دلت می مونه، نبات داغتو بخور ثقل سرد نکنی! و در جوابش محمد ابراهیم با قهقهه می گوید: این تخم و ترکه که دربس تصادفین! شکر خدا ما یکی خاکشیر مزاج در اومدیم از آب، اونم از دولتی سر دایی خدا بیامرزمونه، والاه! سردی و گرمی حالیمون نیست! خرو با خور اردب می کنیم مرده رو با گور املت و مادر می گوید: سرکه به وجودت سازگار نیست! سکنجبین بخور مادر! محمد ابراهیم جواب می دهد: ماست و ماهی و خربزه و عسلم با یه قارچ هندونه سالاد فصل و کوکتل دندون تیزکنمون میشه.
وقتی ماه منیر به مادر می گوید: مادر! سرکه مناسب حال شمام نیست؟! محمد ابراهیم می گوید: پرهیز مرهیزش میدین که چی! خورشید دم غروب آفتاب صلات ظهر نمیشه، مهتابی اضطراریه، دو ساعته باتریش سه، بذارین حال کنه این دمای آخر؛ حال و وضع ترنجبین بانو عینهُ وقت اضافی و بازی فیناله، آجیل مشکلگشاشم پنالتیه، گیرم این جور وجودا موتورشون رزرویسه، تخته گازم نرفتن سر بالایی زندگی، دینامشون وصل به برق توکل، اینه که حکمتش پنالتیه، یک شوت سنگین گله، گلشم تاج گله، قرررمزته؛ آبیِ آبلیموجات.
وقتی که محمد ابراهیم به کثیفی برادرش غلامرضا گیر می دهد، جلال الدین می گوید: تن کثیف مایه اش شستنه، یه تشت آب کافیه، دریاست که دلشوره داره از پلیدی دل.
وقتی محمد ابراهیم می گوید: والاه! آدم لخت و عور از دنیا بره به از اینه تو این ماتمسرا بیشینه یکه زیاد بشنفه از این گر گوریا! جلال الدین می گوید: آدم برهنه به دنیا میاد، برهنه هم از دنیا میره، هرچه سبکبارتر، بهتر! دنیا حکم دریا رو داره، زندگی زورق، آب در کشتی هلاک کشتی است، بحر یه بیجامه امید نجاتش بیشتره تا مسافر با اثاث. محمد ابراهیم می گوید: پس شومام بسم الله هرباترپولو، تارزان خان افلاطون، ضرب از زورخونه رفت آقا مرشد! بفرما کنسرت بده، ارکستر سینولمونیک وین، جلال الدین می گوید: سالک نه جای کسی رو تنگ می کنه، نه کسی جاشو تنگ. می شد به جای سیلی آبدار، یه مشت آب زد به صورت این مسلمون. محمد ابراهیم می گوید: عشقی جان! عیالات متحده ام گفت: یا جای من حوری بلوری یا این گوریل انگوری؛ گذاشتمش دیوونه خونه، کف کن، پیش من نبود که تو وان قهوه استرلیزه اش کنم!
وقتی برادرشان جمال از جنوب می آید غلامرضا می گوید: اِ! آقام اومد! آقامه! فقط آقام میاد با چکمه و سربند و شمشیر و عصا! بیچاره پیر شده از بس که مُرده!
وقتی پدر به مادر می گوید: این خانه را من ویران کردم مادر جواب می دهد: تا من هستم این سقف ها جرأت زمین ریختن ندارند، سارا ستونِ سنگِ سختیست ایستاده زیر این توفال های بارون خورده.
وقتی پدر به مادر می گوید: وقتی یک زن کدبانو داری، هر چه فقیر باشی، توانگری، کدبانوی عاشق نیاز چندانی به رفتن بازار ندارد، از برکت دست هاش مطبخ همیشه دایره و از حُسنِ سلیقه اش سفره، سفره ی ضیافت. (که البته باید اذعان کرد که فقط آن وقت ها می شد چنین حرفی زد؛ زیرا با این گرانی ها که!…)
وقتی که غلامرضا گم می شود و بچه ها هر کدام به بهانه ای می روند که دنبالش بگردند مادر حقیقتی همیشگی را می گوید: چشم دروغگو رسواست، اما بچه میگه و مادر باور می کنه. برین پسرا پی برادرتون، خدا پشت و پناهتون؛ کجاست بره ی گم شده ی این گوسفند پیر صحرا؟ وقت ذبح نزدیکه و قربانی مشتاق و منتظر؛ بّرکِ پروار من غلامرضا!
آخر فیلم وقتی ماه منیر مشغول دیکته گفتن به غلامرضاست می گوید: مادر بادام دارد، مااادررر درد دارد، مادر جان دارد و غلامرضا می گوید: مادر مُرد! از بس که جان ندارد.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *