داستان ها زمینه ای واقعی دارند

امیدوارم سال جدید را با توکل بر خدا و سرشار از امیدواری و شادی شروع کرده باشید.
این اولین مطلب در سال ۱۳۹۳ است که می نویسم.
چند روز پیش یعنی روز های عید، در روستا که بودم اتفاقی افتاد که من را به یاد داستانی از عزیز نسین، طنزنویس ترک انداخت.
اول ماجرا را می گویم و بعد داستانی که گفتم.
در روستای ما یک نفر زندگی می کند به نام ایوب که عقب مانده ذهنی است که بهتر است گفته شود کم توان ذهنی؛ کم توان ذهنی کلمه ای توهین آمیز نیست که من خدای نکرده به او نسبت می دهم، منظورم این است که این فرد خوب و بد خویش را تشخیص نمی دهد و کار هایی را خارج از اراده انجام می دهد.
مردم هم به رفتار هایش عادت کرده اند و چون آزار جدی ای به کسی نمی رساند با او کاری ندارند. چند روز پیش یک انسان نفهم او را اذیت می کند و او هم در تلافی فرد را کتک می زند. پدر شخص آزار دهنده وقتی ماجرا را می فهمد چوبی در دست می گیرد و ایوب را تا جایی که جا دارد می زند. وقتی این ماجرا را از یکی از همسایه هایمان شنیدم نمی دانید چه اندازه ناراحت شدم که چه انسان های بی عقلی پیدا می شوند که نمی دانند بعضی ها را باید ملاحظه کرد و هزاران فحش و بد و بی راه که این جا، جای نوشتنشان نیست.
عجیب تر این که وقتی طرف داشته ایوب را کتک می زده چند مرد از اهالی روستا که فقط نام مرد را به یدک می کشند مشغول تماشای صحنه بودند و هیچ کاری نمی کردند.
این شد که یاد داستان مزبور که گفتم افتادم.
داستانی به نام مردمان بی روح از عزیز نسین، طنزپرداز ترک.
اسامی و مکان‌ها را درست به خاطر ندارم؛ اما از آن‌جا که تأثیری در پیام داستان ندارند ماجرا را نقل می‌کنم.
مردی برای دوستش بعد از این که از مسافرت باز گشته بود تعریف می‌کرد: اهالی آن شهر که من آن‌جا رفته بودم واقعاً مردمان بی روحی هستند. دوستش علت را پرسید و مرد پاسخ داد: به این علت به آنان بی روح می‌گویم که وقتی در خیابان یک رهگذر حالش به هم خورد و غش کرد هیچ کس برایش کاری انجام نداد و به جای کمک هر کس اظهار نظری می‌کرد. یکی می‌گفت: برایش آب قند درست کنید احتمالاً فشارش افتاده باشد، دیگری می‌گفت: نه، زنگ بزنید آمبولانس شاید قضیه جدی تر از چیزی باشد که ما فکر می‌کنیم، آن یکی هم می‌گفت: من دوره کمک های اولیه را دیده ام فکر کنم باید به او تنفس دهان به دهان بدهیم…
دوست آن مرد گفت: خب، تو آن موقع کجا بودی؟ مرد جواب داد: من از آن‌جا رد می‌شدم ایستادم ببینم جریان از چه قرار است! اما قبول داری که با این اوصاف اهل آن شهر واقعاً مردمان بی روحی هستند؟

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *