باز هم از برف ولی …

امشب خبردار شدم که بالاخره از صبح در روستای ما هم برف آمد و زمستان حسابی خودش را به رخ کویر کشانده؛ مثل این که برف منتظر من بوده همین که از روستا آمدم یک روز بعد شروع کرده به باریدن؛ کاش پیش هم روستایی هایم می بودم و در شادیشان شریک می شدم. به هر حال اولین برف سال بود و همیشه اولین ها لذتی خاص و ویژه دارند.
اما برف باریدن من را به یاد حکایت آرش کمانگیر نوشته سیاوش کسرایی انداخته که دوست دارم از آن حکایت امشب این جا بنویسم.
از حکایت و البته نتایجی که از این حکایت گرفته ام و دوست دارم به آن ها عمل کنم خواهم نوشت.
ولی اول نتیجه ای که از این داستان گرفته ام این است که ما خودمان زندگیمان را می سازیم، هر کاری هم که با آن بکنیم به قول معروف گلیست که خودمان به سرمان زده ایم، اگر من عقیده دارم که زندگی زیبا نیست، مشکل از من است، زندگی زیباست، زندگی وقتی زیباست که من آن را زیبا بسازم، زندگی آن گاه زیباست که من آن را زیبا بخواهم، درست است که حتی برای خودم این حرف ها حالتی شعار گونه دارند؛ اما چه کنم که همه شان حقیقت محض هستند؛ به هر حال من به دنیا آمده ام و حالا زنده هستم، آزادم هر طور که بخواهم زندگی کنم، این دیگر با من است که چه شیوه ای را پیش بگیرم. اشتباه نکنید به سرم نزده، مشکلاتم هم یک باره دود نشده و به هوا نرفته اند؛ تنها تفاوتی که در فکر من به وجود آمده این است که حالا خوب یا بد با مشکل یا بی مشکل من زنده هستم، چرا نباید از زندگی لذت ببرم؟ درست است که هیچ چیز آن طور که می خواهم نیست؛ اما من نباید به خودم این حق را بدهم که از همین نصفه نیمه ها هم خودم را محروم کنم؛ آن هم به این بهانه که من کمال طلب هستم؛ خب، کمال طلب باشم، آمدیم و هیچ وقت همه چیز به کمال خودشان نرسیدند و عمر من تمام شد؛ آن وقت چه؟ هیچ؛ من همه چیز را باخته ام. اگر بگویم هیچ چیز در این دنیا وجود ندارد که من را به آرامش حتی از نوع نسبیش برساند دروغ گفته ام آن هم یک دروغ شاخدار، پس از همین ها که هستند باید استفاده کنم؛ من فهمیده ام ما مثل کامپیوتر نیستیم که برایمان برنامه ای از طرف خدا نوشته شده باشد که ملزم باشیم حتماً در آن چارچوب حرکت کنیم، قرار نیست همه مان یک وضعیت مشترک داشته باشیم، اگر چنین باشد که باید به عنوان مثال همه موفق شوند یا همه ثروتمند باشند؛ اما چرا چنین نیست؟ چون طرز فکر ها در مورد زندگی متفاوت است و هر کس طوری می اندیشد؛ با این حساب هر کس می تواند به هدف هایی که دوست دارد کم یا زیاد به قدر همتش برسد. درست است که روز قیامت همه بر انگیخته خواهند شد؛ اما آن جا هم با هر کس به اندازه تلاشش برخورد خواهد شد و نتیجه ی این تلاش ها متفاوت خواهد بود.
علاقه مندان به ادبیات احتمالاً داستان آرش کمانگیر را خوانده یا شنیده باشند. به طور خلاصه داستان این طور است که در پایان یکی از جنگ ها بر سر مرز ایران و توران اختلاف شدید در می گیرد که کدامین نقطه مرز دقیق این دو کیان است.
سر انجام با حیله تورانیان تصمیم گرفته می شود که یک نفر از میان ایرانیان با تیر اندازی با کمانش مرز را تعیین کند؛ یعنی تیر که پرتاب شد هر جا فرود آمد، همان جا مرز ایران و توران باشد و با این کار، ما به دستِ خودمان شکست خویش را رقم بزنیم؛ چون تورانیان که این پیشنهاد را دادند فکر می کردند با این کار مرز ایران بسیار محدود خواهد شد و به هر حال هر قدر هم که تیر انداز، ماهر باشد مگر چه قدر می تواند تیرش در هوا باقی بماند و بالاخره فرود خواهد آمد و خواهند توانست ایران را تصرف کنند.
شخصی که داوطلب تیر اندازی می شود آرش نام دارد که یک پهلوان پیر است و در باره اش حکایت ها مختلف است که آقای سیاوش کسرایی هم با سبکی زیبا به بیان این داستان پرداخته است.
چون بیان آقای کسرایی بسیار زیباست سعی می کنم خودم کمتر به توضیح بپردازم و بیشتر ماجرا را از نوشته ایشان با نام آرش کمانگیر برای شما خوانندگان عزیز ادامه دهم.
ماجرا این طور شروع می شود که شاعر خود را در میان برف ها سرگردان تصور می کند که ناگهان از دور، نوری می بیند و به آن جا می رود، کلبه ای می بیند، در را برایش باز می کنند، وقتی وارد می شود متوجه می گردد عمو نوروز دارد برای کودکانش قصه می گوید و ماجرای آرش را تعریف می کند.
آغاز داستان از زبان سیاوش کسرایی:
برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظارِ کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه ها دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامیمان نمی آورد
رد پاها گر نمی افتاد روی جاده ها لغزان
ما چه می کردیم در کولاکِ دم آشفته ی دم سرد؟
آنک آنک کلبه ای روشن
روی تپه رو به روی من
در گُشودَندَم
مهربانی ها نِمودَندَم
زود دانستم که دور از داستانِ خشمِ برف و سوز
در کنارِ شعله ی آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
باقی ماجرا از زبان عمو نوروز گفته می شود و شاعر فقط نقل قول می کند.
قبل از تعریف داستان عمو نوروز به عنوان مقدمه از زندگی می گوید و زیبایی های آن که انصافاً به خاطر زیبایی بیش از حد بیت های آقای کسرایی حیفم می آید همه شان را این جا ننویسم. در توضیح باید خدمتتان عرض کنم که بعد از این که عمو نوروز زیبایی های زندگی را بیان می کند انسان را به جنگل تشبیه می کند و به او می گوید تو نگهبان آتش زندگیت هستی و توانایی هر کاری را داری. عمو نوروز می گوید: باید آتشِ زندگی را روشن نگه داریم و این آتش به هیزم های خوب نیاز دارد، اگر شعله زندگی را بیفروزیم زندگی زیبا می شود و در غیر این صورت خاموش می ماند و این خاموشی، گناهِ ماست. آن گاه به بیان داستان آرش می پردازد.
پیشاپیش می بخشید اگر مطلب طولانی می شود؛ ولی مطمئن باشید ارزشش را دارد.
عمو نوروز می گوید:
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته اِی بس گفته ها کاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغ های گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردنِ گل از درونِ برف
تابِ نرمِ رقصِ ماهی در بلورِ آب
بویِ خاکِ عطرِ باران خورده در کُهسار
خوابِ گندم زار ها در چشمه ی مهتاب
آمدن، رفتن، دویدن، عشق ورزیدن
در غمِ انسان نشستن
پا به پایِ شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن، کار کردن، آرَمیدن
چشم اندازِ بیابان های خشک و تشنه را دیدن
جرعه هایی از سبوی تازه آبِ پاک نوشیدن
گوسفندان را سَحَرگاهان به سوی کوه راندن
هم نَفَس با بلبلانِ کوهیِ آواره خواندن
در تله افتاده آهو بچِّگان را شیر دادن
نیم روزِ خستگی را در پناهِ دره ماندن
گاه گاهی زیر سقفِ این سفالین بام های مه گرفته قصه های در همِ غم را ز نم نم های باران ها شنیدن
بی تکان گهواره ی رنگین کمان را در کنار بام دیدن
یا شبِ برفی پیشِ آتش ها نشستن
دل به رؤیا های دامنگیر و گرمِ شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
زندگی آتش گَهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران برپاست
ورنه خاموش است و خاموشی گناهِ ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره ی افسرده جان افکند
چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
زیرِ لب آهسته با خود گفت و گو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را، هیمه، سوزنده
جنگلی هستی تو اِی انسان!
جنگل! اِی روییده آزاده
بی دریغ اَفکنده روی کوه ها دامان
آشیان ها بر سرِ انگشتانِ تو جاوید
چشمه ها در سایه بان های تو جوشنده
آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جانِ تو خدمتگرِ آتش
سربلند و سبز باش اِی جنگلِ انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم، داستانِ ما ز آرش بود
او به جان، خدمتگزارِ باغِ آتش بود
آن گاه عمو نوروز به بیان اوضاع آن روز ها می پردازد که آقای کسرایی به زیباترین شکل ممکن اوضاع را از زبان عمو نوروز نقل می کند. به زیبایی آشفتگی اوضاع را شرح می دهد، از ناراحتی ها و نگرانی ها و دلمشغولی ها و آشفتگی فکری مردم می گوید و …
عمو نوروز ادامه می دهد:
روزگاری بود
روزگارِ تلخ و تاری بود
بختِ ما چون رویِ بد خواهانِ ما تیره
دشمنان بر جانِ ما چیره
شهرِ سیلی خورده هذیان داشت
بر زبان بس داستان های پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
روزِ بدنامی، روزگارِ ننگ
غیرت اندر بند های بندگی پیچان
عشق در بیماریِ دلمردگی بی جان
فصل ها، فصلِ زمستان بود
صحنه ی گلگشت ها گم شد نشست اندر شبستان شد
در شبستان های خاموشی
می تراوید از گلِ اندیشه ها عطرِ فراموشی
ترس بود و بال های مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگرِ آزادگان خاموش
خیمه گاهِ دشمنان، پر جوش
مرز های مُلک، هم چو سرحداتِ دامن گسترِ اندیشه، بی سامان
برج های شهر، هم چو بارو های دل، بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حَد و از بارو
هیچ سینه کینه ای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سویِ کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغ های آرزو، بی برگ
آسمانِ اشک ها، پر بار
گرم رو آزادگان، در بند
روسبی نامردمان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گِردِ هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپاک دل دارند هم به دستِ ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم که مباداشان دگر روزِ بِهی در چشم
یافتند آخر فسونی را که می جُستند
چشم ها با وحشتی در چشم خانه هر طرف را جُست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیرِ گوشی بازگو می کرد
آخرین فرمان، آخرین تحقیر
مرز را پروازِ تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود آید خانه هامان تنگ، آرزومان کور
ور بپرّد دور
تا کجا تا چند؟
آه کو بازوی پولادین و کو سرپنجه ی ایمان
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جُست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
باد، بالَش را به روی شیشه می مالید
صبح می آمد
پیر مرد آرام کرد آغاز
پیشِ روی لشکرِ دشمن سپاهِ دوست
دشت نه، دریایی از سرباز
آسمان، الماسِ اختر های خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی در دهانِ صبح
باد، پَر می ریخت روی دشتِ بازِ دامنِ البرز
لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت، دردآور
دو دو و سه سه به پِچپِچ گِردِ یکدیگر
کودکان بر بام، دختران بنشسته بر روزن
مادران، غمگین کنارِ در
کَم کَمَک در اوج آمد پِچپِچِ خفته
خَلق چون بحری بر آشفته
به جوش آمد، خروشان شد، به موج افتاد
بُرِش بگرفته، مردی چون صدف از سینه بیرون داد
«منم آرش»
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
«منم آرش، سپاهی مردی آزاده
به تنها تیرِ ترکش آزمونِ تلختان را اینک آماده
مجوییدم نَسَب، فرزندِ رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده ی دیدار
مبارک باد آن جامه، که اندر رزم پوشَندَش
گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشَندَش
شما را باده و جامه، گوارا و مبارک باد
دلم را در میانِ دست می گیرم
و می افشارمش در چنگ
دل این جامِ پر از کینِ پر از خون را
دل این بی تابِ خشم آهنگ
که تا نوشم به نامِ فتحتان در بزم
که تا کوبم به جامِ قلبتان در رزم
که جامِ کینه از سنگ است
به بزمِ ما و رزمِ ما سبو و سنگ را جنگ است
در این پیکار
در این کار
دلِ خَلقیست در مشتم
امیدِ مردمی خاموش، هم پشتم
کمانِ کهکشان در دست
کمانداری کمانگیرم
شهابِ تیزرو تیرم
ستیغِ سربلندِ کوه، مأوایم
به چشمِ آفتابِ تازه رَس، جایم
مرا تیر است آتش پَر
مرا باد است فرمانبر
ولیکن چاره را امروز، زور و پهلوانی نیست
رهایی با تنِ پولاد و نیروی جوانی نیست
در این میدان
بر این پیکانِ هستی سوزِ سامان‌ساز
پری از جان بباید تا فرو نَنشینَد از پرواز»
پس آن گه سر به سویِ آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتارِ دیگر کرد:
«درود اِی واپسین صبح، اِی سحر، بدرود
که با آرش تو را این آخرین بدرود خواهد بود
به صبحِ راستین سوگند
به پنهان آفتابِ مِهربارِ پاکبین سوگند
که آرش جانِ خود در تیر خواهد کرد
پس آن گه بی دِرَنگی خواهدش افکند
زمین می داند این را، آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پاک است
نه نیرنگی به کارِ من، نه افسونی
نه ترسی در سرم، نه در دلم باک است»
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه ها بی تاب می زد جوش
»ز پیشم مرگ، نقابی سهمگین بر چهره می آید
به هر گامِ هراس افکن، مرا با دیده ی خونبار، می پایَد
به بالِ کَرکَسان، گردِ سرم پرواز می گیرد
به راهم می نشیند، راه می بندد
به رو یَم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنینِ زهر خندش را و بازش باز می گیرد
دلم از مرگ بیزار است
که مرگِ اهرمن‌خو آدمی‌خوار است
ولی آن دم که زندوهان، روانِ زندگی تار است
ولی آن دم که نیکیّ و بدی را گاهِ پیکار است
فرو رفتن به کامِ مرگ شیرین است
همان بایسته ی آزادگی این است
هزاران چشمِ گویا و لبِ خاموش
مرا پیکِ امیدِ خویش می داند
هزاران دستِ لرزان و دلِ پر جوش
گهی می گیردم، گه پیش می رانَد
پیش می آیم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ی ترسآفرینِ مرگ خواهم کَند»
نیایش را دو زانو بر زمین بِنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
«برآ اِی آفتاب! اِی توشه ی اُمّید
درآ اِی خوشه ی خورشید!
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کامِ مرگی تندخو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاشجو دارم
به موجِ روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگِ تو اِی زرّینه گل، من رنگ و بو خواهم
شما اِی قله های سرکشِ خاموش
که پیشانی به تندر های سهم انگیز می سایید
که بر ایوانِ شب دارید چشم اندازِ رؤیایی
که سیمین پایه های روزِ زرّین را به روی شانه می کوبید
که ابرِ آتشین را در پناهِ خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را بر افرازید
چو پرچم ها که از بادِ سَحَرگاهان به سر دارید
غرورم را نگه دارید
به سانِ آن پَلَنگانی که در کوه و کمر دارید
زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتارِ آرش گوش
به یالِ کوه ها لغزید کم کم پنجه ی خورشید
هزاران نیزه ی زرّین
به چشمِ آسمان پاشید
نظر افکند آرش سویِ شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بِنشَسته بر روزن
مادران غمگین کنارِ در
مردها در راه
سرودِ بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان بر همی شد با نسیمِ صبح‌دم همراه
کدامین نغمه می ریزد
کدام آهنگ آیا می تواند ساخت
طنینِ گام های استواری را
که سویِ نیستی مردانه می رفتند ؟
طنینِ گامهایی را
که آگاهانه می رفتند ؟
دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
پیرِ مردان چشم گرداندند
دختران بِفشُرده گردن بندها در مشت
همرهِ او قدرتِ عشق و وفا کردند
آرش اما همچنان خاموش
از شکافِ دامنِ البرز بالا رفت
وَز پیِ او
پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب، غرقه در رویا
کودکان با دیدگانِ خسته و پی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
باد در غوغا
شامگاهان
راه جویانی که می جُستند آرش را
به روی قله ها پی گیر
باز گردیدند
بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
آری آری جانِ خود در تیر کرد آرش
کارِ صد ها صد هزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش
تیرِ آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
نشسته بر تناوَر ساقِ گردویی فرو دیدند
و آنجا را از آن پس
مرزِ ایرانشهر و توران بازنامیدند
آفتاب
درگریزِ بی شتابِ خویش
سالها بر بامِ دنیا پاکشان سر زد
ماهتاب
بی نصیب از شب رَویی هایش همه خاموش
در دلِ هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
سالها و باز
در تمامِ پهنه ی البرز
وین سراسر قله ی مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
رهگذرهایی که شب در راه می مانند
نامِ آرش را پیاپی در دلِ کُهسار می خوانند
و نیاز خویش می خواهند
با دهانِ سنگ های کوه، آرش می دهد پاسخ
می کُنَدشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد اُمّید
می نماید راه
در برونِ کلبه می بارد
برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظارِ کاروانی با صدای زنگ
کودکان دیریست در خوابند
در خوابست عمو نوروز
می گذارم کُنده ای هیزم در آتشدان
شعله بالا می رود پُر سوز.

این نوشته در متفرقه ارسال و , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

لطفاً پاسخ معادله امنیتی را در کادر بنویسید *