معرفی کتاب طولانی‌ترین سفر

درست از زمانی که دوره‌ی ابتدایی را پشت سر گذاشتم؛ یکی از زیباترین لذت‌های زندگی را در خواندن رمان و به خصوص درام‌های عاشقانه یافتم؛ البته نه از آن عشق‌های آبکی که در اغلب کتاب‌های ایرانی دیده می‌شوند که فیلم‌ها و سریال‌هایمان هم سرشار هستند از همین نوع مثلاً عشق و عاشقی‌ها.

من درام‌های عاشقانه‌ای را می‌پسندم که در عین این‌که از تنها انگیزه‌ی زندگی -یعنی عشق- صحبت می‌کنند؛ به جریان زندگی هم بپردازند و از واقعیات دور نشوند.

اگر قرار است وصالی را ترسیم کنند، سختی‌های این رسیدن عاشق و معشوق را هم بیان کنند و اگر قرار است از یک پیروزی بزرگ حکایت کنند، تا حد امکان توضیح دهند که قهرمان کتاب، با طی کردن چه مراحلی به این نقطه که آرزویش بوده دست یافته‌است.

کتاب طولانی‌ترین سفر، نوشته‌ی نیکلاس اسپارکس و با ترجمه‌ی شهرزاد موحد بیات از این دسته است.

چند دقیقه از خواندن این کتاب فوق‌العاده نمی‌گذرد که دارم در موردش می‌نویسم.

متأسفانه چنان‌که از قدیم و ندیم مرسوم است نمی‌توانم دقیقاً حسی را که از مطالعه‌ی این کتاب تجربه کردم، بیان کنم؛ اما روایت یک زندگی طولانی را شنیدم که دو نفر علی‌رغم تمام مشکلات، عمیقاً یکدیگر را دوست داشتند و تا آخرین لحظه‌های حیات هم بر عشقشان وفادار و ثابت‌قدم بودند.

نیکلاس اسپارکس یک کتاب دیگر به نام پیامی در بطری هم دارد که قبلاً خوانده‌ام که باید در مطلبی دیگر معرفیش کنم؛ اما در حال حاضر تنها چیزی که می‌توانم در معرفی کتاب طولانی‌ترین سفر بگویم این است که این کتاب دو داستان را روایت می‌کند: یکی در دهه چهل میلادی می‌گذرد و دیگری در زمان حال و علاوه بر خواندن یک رمان می‌توان به تجربه‌های بسیار جالبی در مورد جنگ جهانی هم دست یافت که لذت مطالعه‌ی این کتاب را چند برابر می‌کنند.

یکی از زیباترین جملاتی که در این کتاب خواندم این است:

«اگر بهشتی باشد، ما دوباره یکدیگر را پیدا خواهیم کرد؛ چون بدون تو بهشتی وجود ندارد.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

معرفی کتاب پسر شبح

کتاب پسر شبح نوشته‌ی مارتین پیستاریوس و با ترجمه‌ی اصغر اندرودی را خواندم و با آن‌که مثل اغلب کتاب‌هایی که این اواخر خوانده‌ام، ترجمه‌ی چشمگیری نداشت؛ از مطالعه‌اش چنان غرق لذت شدم که این لذت وافر را بر ترجمه‌ی فاجعه‌بارش می‌بخشم.
فکرش را بکنید، ترجمه‌ی این کتاب به قدری افتضاح است که شخصیت‌هایش به جای آن‌که گاهی اوقات به آرامی حرف بزنند، به نرمی صحبت می‌کنند، به نرمی وارد اتاق می‌شوند و حتی یکی از آن‌ها از پرداخت نکردن نفقه‌اش توسط شوهرش شکایت دارد؛ حال آن‌که واژه‌ی نفقه مختص حقوق ایران است و چه بهتر می‌بود که مترجم از کلمه‌ی خرجی استفاده می‌کرد و با به کار بردن کلمات عربی و بعضاً نامتجانس و نامتناسب، عبارات عجیبی مثل وجودم را از حسادت می‌آکند و بدون صدا ما قادر به اختیارداری هیچ چیزی نیستیم و غیره را خلق و ایجاد نمی‌کرد.
با آن‌که در زبان فارسی واژه‌ی گفتار‌درمانگر وجود دارد و مورد استفاده‌ی آنان که با روان‌شناسی و مباحث مرتبط با آن سر و کار دارند نیز هست، مترجم این کتاب از واژه‌ی کلام‌درمانگر استفاده کرده‌است که این هم از جمله کلمات نامناسب و نامتجانس می‌باشد.
از تمام این‌ها که بگذریم در معرفی کتاب از پیش‌گفتارش بهره می‌گیریم که می‌گوید:
تسمه‌ای چرمی مارتین را به صندلی چرخدارش بسته و راست نگهش داشته‌است، بدنش زندانی است که قدرت فرار از آن را ندارد، وقتی سعی می‌کند حرف بزند ساکت است؛ وقتی می‌خواهد بازوانش را حرکت دهد، آن‌ها بی‌حرکت می‌مانند. میان او و دیگر بچه‌ها تنها یک تفاوت وجود دارد: ذهنش، زمانی که سعی دارد از زندان خود رها شود، جست می‌زند، شیرجه می‌زند و آذرخشی از رنگ باشکوه را در دنیای خاکستری از غیب ظاهر می‌کند، ولی هیچ کس این را نمی‌داند، زیرا وی قادر نیست کلامی بر زبان آورد. او را صدفی خالی می‌پندارند و نه سال است که بر روی صندلی چرخدارش نشسته‌است. بیست و پنج سال دارد، ولی خاطراتش از لحظه‌ای آغاز می‌شود که از جایی که گم شده‌است به زندگی باز‌می‌گردد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

امان از ترجمه‌های فاجعه‌بار

یکی از عواملی که نقش بسیار مؤثری در ترغیب مخاطب به خواندن کتاب‌های غیرفارسی، ایفا می‌کند، بی‌گمان ترجمه‌ی عالی آن‌هاست؛ اما متأسفانه در چند روز اخیر که توانسته‌ام چند کتاب خارجی را بخوانم، به اندازه‌ای با ترجمه‌های الکی و از روی کم‌سوادی و حتی بی‌سوادی مترجم، مواجه شده‌ام که به شدت از خواندن چنین کتاب‌هایی پشیمان شدم.

قبول دارید که مطالعه‌ی کتابی که ترجمه‌ی بدی داشته‌باشد، علاوه بر این‌که لذت چندانی در پی ندارد، در بیشتر موارد به ایجاد انگیزه برای نخواندن هم کمک شایانی می‌کند؛ البته من هم پیشاپیش اعتراض احتمالی شما را با جان و دل پذیرا هستم که ایجاد انگیزه و کمک شایان کردن معمولاً در موارد مثبت، کاربرد دارند؛ اما چه اشکالی دارد یک بار هم بین این همه مترجم سطحی‌نگر که هر واژه‌ای را بدون توجه به جایگاه مناسبش در متن قرار می‌دهند، من هم کمی هنجارشکنی کنم.

اجازه دهید چند نمونه از ترجمه‌های بدی را که گفتم خدمتتان عرض کنم؛ خواستم بنویسم با این امید که از تکرار چنین اشتباهاتی پرهیز شود که با تأسف بسیار آگاهم که در اوضاع کنونی سطح مطالعه در جامعه، نباید حتی به تحقق چنین آرزو و امیدی هم دلبسته شویم؛ به همین خاطر هم، این نوشته را صرفاً درد دلی به حساب آورید و بس؛ باز هم فقط به جهت یادآوری عرض می‌کنم که درد دل درست است و نه درد و دل؛ اما باید این نکته را هم در نظر داشته‌باشیم که زبان هم‌آن است که کاربرانش به کار می‌برند و اصلا هم شکل یک‌تا و پای‌داری ندارد. زمانی «اندیشه» معنای ترس و نگرانی داشته و حالا معنای فکر دارد. پدربزرگ من «حال گرفتن» را به معنای احوال پرسیدن به کار می‌بـُرد و من به معنایی شبیه کـِنـِف کردن به کارش می‌برم. هم‌این است که وقتی کسی می‌پرسد فلان واژه، عبارت یا جمله از نظر زبانی درست است یا نه، تنها جوابی که می‌توانم بدهمش این است که در زبان درست و غلط نداریم. یا آن واژه، عبارت یا جمله کاری را که می‌خواهی می‌کند یا نمی‌کند. اگر می‌کند به خواسته‌ات رسیده‌ای، اگر نه، دنبال بهترش بگرد. دیده‌ام گاه یقه‌ی کسی را می‌گیرند که چرا می‌گویی یا می‌نویسی «درد و دل»، درستش «درد دل» است. گفتم که درست و غلط چندآن معنایی ندارد. اما یادمان باشد که در فارسی – مخصوصا فارسی قدیمی‌تر از الان – فعل‌های مرکبی با «کردن» هست که در آن‌ها «کردن» معنای گفتن می‌دهد. مثلا «حکایت کردن». با این قیاس «درد دل کردن» یعنی گفتن درد دل؛ یا در واقع غم‌گساری. اما «درد و دل کردن» چندآن معنایی ندارد. انگار به هم‌این معنای غم‌گساری هم به کارش می‌برند. پس اگر برای کسی فرق دیگری ندارد – مثلا از شکل خاص آوایی «درد و دل» خوشش نمی‌آید – اگر بنویسد «درد دل» هم خودش را از یقه‌بگیری‌های دوستان ادبیات‌خوانده رها می‌کند و هم شیرین‌تر نوشته است.

از بحث اصلی دور نشویم؛ تمام این‌ها دلیلی بر آن نمی‌شود که هر کس به این بهانه هر واژه‌ای را که دلش خواست در هر کاربردی که مایل بود، بدون توجه به دستور زبان استفاده کند.

مثال‌هایی از ترجمه‌ی بد در کتاب‌هایی که به تازگی خوانده‌ام:

در جایی از کتاب ۱۹۸۴ نوشته‌ی جورج اورول خوانده‌ام که: «او همیشه سخن‌های نامربوط می‌زد» حالا اگر در دیاری که مترجم زندگی می‌کرده سخن‌ها را به جای حرف‌ها می‌زنند، کاش این طرز استفاده را برای خودشان نگه دارند!

در جایی از کتاب یادداشت‌های زیرزمینی نوشته‌ی فئودور داستایفسکی -که با عرض شرمندگی بسیار که باز هم به بحث کاربرد صحیح اسامی و واژگان بازمی‌گردیم، مترجمان مختلف نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشته‌اند: «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که مورد دوم، تلفظ صحیح نام اوست. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایِفسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایِفسکی» آورده‌است- می‌خوانیم که: «نگاهش را به صورتم چسباند و با ناشکیبایی منتظر ماند» که اگر نگاه قابلیت چسبیدن و چسبانده‌شدن دارد، من در این زمینه به علت نابینایی، تجربه‌ای ندارم؛ اما تا آن‌جا که از دوستان بینایم شنیده‌ام نگاه، قادر نیست به جایی بچسبد؛ اگر هم گفته‌شود مترجم قصد داشته از مجاز با علاقه‌ی آلیه یا محلیه، بهره گیرد که تا جایی که دانش اندک من اجازه می‌دهد چنین مجازی هم در زبان فارسی در شکلی که مترجم کتاب آورده‌است، کاربرد خاصی ندارد.

به دلیل طولانی شدن مطلب، بقیه‌ی مثال‌ها را در نوشته‌ی دیگری خواهم آورد؛ اما در مورد تلفظ صحیح نام نویسندگان غیر‌ایرانی، دلیل این‌که به اشکال مختلفی به کار برده‌می‌شوند مترجم‌ها هستند که هر کدام بنا به علتی خاص، تلفظ ویژه‌ای را انتخاب کرده‌اند؛ مثلاً در مورد خانم الیف شافاک که کتاب ملت عشق او این اواخر، بین ما ایرانی‌ها خیلی گل کرده‌است؛ بر اساس زبان ترکی استانبولی اِلیف شافاک، صحیح است نه اِلیف شفق و شَفَک و هر چیز دیگر؛ درست است که معنای شافاک در ترکی استانبولی همان شفق عربیست؛ ولی ترک‌های ترکیه به شکل شافاک به کارش می‌برند و چه‌قدر خوب است که مترجم‌ها قبل از استفاده از اسامی خارجی به تلفظ درست آن در زبان مبدأ توجه کنند و در اولین کاربردها هم با اعراب‌گذاری، شیوه‌ی تلفظ صحیحش را به مخاطبان بیاموزند تا علاوه بر این‌که از اشتباهات بعدی جلوگیری شود، شکل اصلی و درست آن نام‌ها هم بین خوانندگان کتاب‌هایشان جا بیفتد.

این روز‌ها جای مترجمین کارکشته‌ای همچون ابوالحسن نجفی، نجف دریابندری و محمد قاضی حسابی بینمان خالیست.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

فراموشی

این روز‌ها به خاطر قرنطینه‌ی خانگی بیش از هر زمان دیگری مشغول پرداختن به دلبستگی‌هایم البته آن‌هایی که بدون حضور دیگران قابل انجام به نظر می‌رسند، هستم و تا می‌توانم کتاب می‌خوانم و آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را گوش می‌دهم و زبان انگلیسی تمرین می‌کنم و فیلم‌هایی را که دوست دارم می‌بینم؛ این وسط اگر وقتی هم پیدا شود به آینده فکر می‌کنم.

یکی از مسائلی که خیلی ذهنم را درگیر کرده، زمان پیریست که با آمدنش کلی هم مهمان ناخوانده‌ی دیگر را به همراه خودش می‌آورد که مهم‌ترینشان بیماری‌های جسمی و ذهنی و بعضاً روحیست.

قبول دارید حالا که به دلیل شیوع کرونا مجبور هستیم در خانه بمانیم و به هیچ وجه با عزیزانمان تماس فیزیکی برقرار نکنیم، به طور جدی متوجه شده‌ایم که چه‌قدر آن کنار هم بودن‌ها و صحبت‌های چندنفره و از همه مهم‌تر، در آغوش گرفتن‌ها و بوسه‌های گاه و بی‌گاه که به هر مناسبتی رد و بدل می‌شدند، چه اتفاقات ارزشمندی بودند و ما علاوه بر این‌که اصلاً قدرشان را نمی‌دانستیم، بیشتر اوقات هم خیلی عادی باهاشان برخورد می‌کردیم؟!

بگذریم؛ یکی از مریضی‌هایی که ممکن است با افزایش سن به سراغ آدم بیاید، زوال عقل است که بارزترین آن به شکل آلزایمر یا همان فراموشی خودش را نشان می‌دهد که بنابر شرایط شخص گرفتار بیماری، به شکل‌های مختلفی هم در او بروز می‌کند؛ از نوع خفیفش گرفته تا حاد آن. این وسط چیزی که اهمیت دارد سوای مقطعی یا دائمی بودن فراموشی، این است که آیا ممکن است انسان آن همه عشق و محبتی را که عزیزانش به او ابراز می‌کرده‌اند را از خاطر ببرد؟

آیا واقعاً آن عطرهای ناب، آن صداهای مهربان، آن نگاه‌های گیرا، آن خنده‌های از ته دل، آن اشک‌های شوق، آن گریه‌های ناشی از اندوه و شاید بالا‌تر از تمام این موارد، گرمای دست‌های نوازشگر دوستان، همه و همه به فراموشی سپرده خواهند شد؟

با تمام این اوصاف، هر قدر هم میزان بیماری در شخص، شدید باشد تنها مسأله‌ی آرامشبخش برای او می‌تواند این باشد که خودش که متوجه این فراموشی نیست و اگر شخصی بداند که آلزایمر دارد، شاید همین دانستن، دلیلی باشد بر این‌که او خوب شده یا از اول هم آلزایمر نداشته‌است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

در حَسرَتِ آن عطرِ گم‌شده

امروز که داشتم کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم به این قطعه‌ی ادبی که در کتاب فارسی عمومیمان که در دوره‌ی شیرینِ لیسانس خواندیمش، رسیدم.

نام کتاب فارسی عمومی را نویسندگانش که از استادان ادبیات دانشگاه شیراز هستند به حق، سخنِ شیرینِ فارسی نهاده‌اند و چه زیبا هم نام‌گذاریش کرده‌اند.

نام این قطعه، در حسرتِ آن عطرِ گم‌شده» است که از کتاب لحظه‌های درنگ، نوشته‌ی دکتر محمدرضا مهدی‌زاده انتخاب شده‌است:

بی‌حوصله‌ای.

آسمان روی سرت سنگینی می‌کند.

دهانت تلخ است و دست‌هایت پر از زمستان.

پاهایت مثل صخره، سخت شده‌اند.

از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی.

به درختان رو‌به‌رو خیره می‌شوی.

حرف‌هایت را مچاله می‌کنی و روی گرده‌ی باد می‌اندازی.

دلت به حال خودت می‌سوزد.
تو تنهایی.

کسی با تو حرف نمی‌زند.

کسی زنگ در خانه‌ات را به صدا در‌نمی‌آورد.

چلچله‌ای در محدوده‌ی صدای تو پر نمی‌کشد.

در حسرت آن عطر گم‌شده چه شب‌ها که خوابت نبرده‌است؛ اما روی تپه‌ی صبح، جایی برای تو نیست.

کسی به تو سلام نمی‌کند.

کسی به تو شب‌به‌خیر نمی‌گوید.

روز‌هایت کش آمده‌اند، درست مثل دست‌هایت که با دره‌های مه‌آلود مماس شده‌اند.

مه تمام تنت را گرفته‌است.

کسی تو را نمی‌بیند.

به دیوار‌ها دل بسته‌ای.

قطعه‌ای از رودخانه را در تنگی کوچک حبس کرده‌ای، با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه‌ی گندم را در یک بشقاب جا داده‌ای؛ تا شاید گلی به سرت بزنند.

ماهی‌ها می‌چرخند و شب می‌شود.

ماهی‌ها می‌چرخند و روز می‌شود؛ اما بهار به سراغ تو نمی‌آید و از کنار خانه‌ات رد می‌شود.

گندم‌های بشقاب، قامتی برای ایستادن ندارند و ماهی‌های تنگ، موج را نمی‌شناسند.

کمی از خودت فاصله بگیر!

لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور!

کنار دلت بنشین!

وقتی نسیم، نارنج‌ها را به حرف می‌گیرد، کلمه‌ها را از خودت دور کن!

بگذار بارانِ گریه بر دامنه‌های روح تو ببارد!

تو دیروز خوب بودی.

یادت هست؟

کفش‌های بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند.

جیب‌هایت پر از نخودچی و خنده بود.

دفتر مشق تو بوی آب می‌داد، بوی نان، بوی بیست.

اندوهی در کوهپایه‌های احساس تو پرسه نمی‌زد.

چرا زمستان در دهلیز دلت رخنه کرد؟!

چرا پشتِ پَرچینِ پاییز پنهان شدی؟!

چرا با آینه صمیمی نشدی؟!

پلک‌هایت را شانه بزن!

هنوز وقت هست.

می‌توانی یکبار دیگر بهار را ببینی.

بگذار بنفشه‌ها و یاسمن‌ها دورت را بگیرند!

بگذار صدای قناری‌ها روی تنهایی تو ببارد!

بهار آمده‌است.

دلت را آب و جارو کن!

یقین دارم، این بار به خانه‌ات می‌آید و تو مثل گیلاس‌ها زیبا می‌شوی.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

آینده‌ای که در کتاب ۱۹۸۴ تصویر می‌شود

رمان ۱۹۸۴ جورج اورول از وضعیت خاصی خبر می‌دهد که همانا هشداردهنده است. وضعیت به تصویر‌کشیده‌شده در این رمان، نا‌امیدی نسبت به آینده‌ی بشر است و به همگان هشدار می‌دهد که چنانچه روند تاریخ، تغییر نکند، انسان‌ها در سراسر گیتی بی‌آن‌که خود بدانند، خصلت‌های انسانیشان را از دست می‌دهند و به آدم‌هایی ماشینی و بی‌روح تبدیل می‌شوند.

جورج اورول، درست برخلاف نویسندگانی که برای مبارزه با بی‌عدالتی‌ها و بی‌خردی‌های موجود در جامعه، با نشان دادن کمال مطلوبشان در ناکجاآباد یا آرمان‌شهرها قصد دارند آینده‌ای را تصویر کنند که اگر بشر برای رسیدن به عدالت و انصاف و هرچه خوبیست تلاش کند به آن خواهد رسید؛ در کتاب ۱۹۸۴ دنیایی را پیش چشم مخاطب می‌آورد که اگر بشر در جهت تحقق عدالت و انسانیت برنیاید، گرفتار آن خواهد شد و از این نظر، ۱۹۸۴ نقطه‌ی مقابل آرمان‌شهرهاست.

اهمیت کتاب اورول دقیقاً در این است که همین وضعیت جدید درماندگی رایج عصر ما را بیان می‌کند؛ پیش از آن‌که این وضعیت، آشکارا پدیدار شود و مردم نسبت به آن به آگاهی برسند.

البته باید در نظر داشت که وضعیتی که در این کتاب به نمایش گذاشته می‌شود در نهایت اغراق بیان شده و قرار هم نیست تمامی وقایع در آینده اتفاق بیفتند؛ اما باید توجه کرد که پیش آمدن حتی اندکی از رویدادهای به‌تصویر‌کشیده‌شده در ۱۹۸۴ هم فاجعه‌ایست انسانی که حتی تصور آن هم مو را بر تن آدمی سیخ می‌کند.

با تمام این اوصاف یک سؤال، بی‌جواب باقی می‌ماند که:

آیا ممکن است طبیعت انسان به‌گونه‌ای تغییر کند که آمال و آرزوهایش را برای رسیدن به آزادی، شرافت، کمال و عشق به فراموشی بسپارد؟ یعنی ممکن است روزی فرا برسد که او انسان بودن خودش را از یاد ببرد؟ یا طبیعت انسانی از چنان پویایی‌ای برخوردار است که به این بی‌حرمتی‌های آشکار نسبت به نیازهای اساسی بشر واکنش نشان می‌دهد و می‌کوشد این جامعه‌ی غیر‌انسانی را به جامعه‌ای انسانی تبدیل کند؟

البته اورول در این کتاب معتقد است با شکنجه‌های فراوان و نامحدود می‌توان بر تمام ویژگی‌های خوب انسانی، غلبه کرد و به یک معنا، انسانیت را از انسان گرفت و او را به یک موجود رام و دست‌آموز تبدیل نمود؛ اما این‌که تا چه اندازه این پیشفرض درست باشد، دقیقاً مشخص نیست.

بی‌شک تصویر اورول بسیار نا‌امید‌کننده است؛ به خصوص اگر فرد دریابد که بنا به گفته‌ی خود اورول این کتاب نه تنها تصویر دشمن را نشان می‌دهد؛ بلکه سرنوشت کل بشریت را در پایان قرن بیستم به نمایش می‌گذارد.

انسان می‌تواند در برابر این تصویر، دو واکنش از خود نشان دهد:

یا بیش از پیش نا‌امید و تسلیم شود یا با پذیرفتن این‌که هنوز دیر نشده‌است، با شجاعت و شفافیت بیشتری با این قضیه برخورد کند.

کتاب‌هایی مثل ۱۹۸۴ هشدارهای شدیدی به شمار می‌روند و چه تلخ خواهد بود اگر خواننده از سر خودبینی، ۱۹۸۴ را صرفاً داستانی درباره‌ی خشونت‌های استالینیستی قلمداد کند و اشاره‌ی آن را به جوامع امروزی در‌نیابد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بدرودِ تلخ

همه چیز آن قدر سریع اتفاق افتاد که اصلاً نفهمیدیم چه طور شد که به این‌جا رسیدیم.

سه شنبه ششم اسفند درِ اتاق‌هایمان را به شدت کوبیدند و اعلام کردند که به خاطر کرونا باید هرچه سریع‌تر این‌جا را ترک کنید و تمام دانشجویان با سرعتی باورنکردنی هرچه داشتند و نداشتند را گذاشتند و جانشان را همراه با کمترین وسایل ضروریشان توی دستشان گرفتند و رفتند؛ بدون هیچ خداحافظی و وداعی.

البته که چند روزی بود دیگر از ترس کرونا کسی به کس دیگر نزدیک نمی‌شد و اگر هم کاری با او داشت فاصله‌ی قانونی را رعایت می‌کرد و موقع سلام هم ابداً دوستی با رفیقش دست نمی‌داد و این شعار همگانی شده‌بود که:

«من به شما دست نمی‌دهم چون دوستتان دارم.»

درست همین روز‌ها بود که عمیقاً فهمیدم چه‌قدر در آغوش گرفتن‌ها به آدم انرژی می‌دهند و چه اندازه گرمای دست‌ها محبت را بین انسان‌ها به جریان در می‌آورند و با آن‌که خیلی زود است که بخواهم دلتنگ دوستان و آشنایان شیرازی و کلاً هر کس که در شیراز است بشوم؛ اما بیشتر اوقات به تمام آنانی فکر می‌کنم که ممکن است به خاطر همین کرونا و یا هر علت دیگری، هرگز نتوانم ببینمشان و دستشان را به گرمی و مهر بفشارم.

اگر بخواهیم قضیه را منطقی بررسی کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید که همیشه ممکن است اتفاقی پیش آید که دیگر نتوانیم با عزیزی که در سفر است و مدتی است او را ندیده‌ایم، ملاقات کنیم؛ ولی باید قبول کنیم که هیچ وقت در این حجم وسیع آدم‌ها به خاطر زندگی از یکدیگر فاصله نگرفته‌اند و یا لااقل من در طول این بیست و هشت سال با چنین پیشامدی مواجه نشده‌ام.

وقتی که داشتم از شیراز می‌رفتم با خیلی از دوستانم که خواستم خداحافظی کنم فقط بهشان تلفن زدم و گفتم: «من هم دارم مثل شما به خاطر کرونا از دانشگاه میرم، امیدوارم سال نود و نه، سال خیلی بهتری باشه از امسال، خداحافظ»

قبول دارید که بین این خداحافظی با آنی که وقتی آدم به مقصدش می‌رسد و یادش می‌آید از فلانی خداحافظی نکرده‌ام و به سرعت شماره‌اش را می‌گیرد و سرسری عذرخواهی می‌کند که: فرصت نشد بیام ببینمت، همه چیز عجله‌ای شد و از این حرف‌ها؛ هیچ تفاوتی نیست؟

بدرودِ تلخ را از زنده‌نام مهدی سهیلی با هم می‌خوانیم:

ای همنشین! ای همزبان! ای وصله‌ی تن!
ای یادگارِ روزهای خوب و شیرین!
مژگانِ ما چون برگِ کاجِ زیرِ باران

از اشک‌ها گوهر نشان است
درپرده پرده چشم ما چون ابرِ خاموش
اشکی نهان است
ای همزبان! ای وصله‌ی تن!

ما آمدیم از دشت‌ها از آسمان‌ها
بر اوجِ دریاها پریدیم
تا عاقبت اینجا رسیدیم

با من بمان شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم
یک لحظه رخصت ده سرم را
بر شانه‌ات بگذارم ای دوست
تا بشنوی بانگِ غریبِ های‌هایم

من با تو ام یا نه؟
نمی‌دانم کجایم

من دانم و تو
رنجی که در راهِ محبت‌ها کشیدیم

تو دانی و من
عمری که در صحرای محنت‌ها دویدیم

ای جان! بیا با هم بگرییم
شاید که دیگر
از باغ‌های مِهرَبانی گل نچیدیم

ای جان! بیا با هم بگرییم
شاید پس از این یکدیگر را
هرگز ندیدیم

این انجمادِ بغض را در سینه بشکن

از شرم بگذر
سر را بنه بر شانه‌ام چون سوگواران
چشمانِ غمگین را چنان ابرِ بهاران
بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران

آری بیا با هم بگرییم
بر یادِ یاران و دیاران

ای همسخن! ای همنفس! ای دوست! ای یار!
این لحظه‌ی تلخِ وداع است
در چشمِ ما فریادِ غمگینِ جداییست
فردا میانِ ما حصارِ کوه و دریاست

ما خستگانیم
باید کنار هم بمانیم
با هم بگرییم

با هم سرودِ تلخِ غربت را بخوانیم
آوخ عجب دردیست یاران را ندیدن

رنجِ گرانی‌ست
بارِ فراقِ نازنینان را کشیدن
اما چه باید کرد ای یار!
باید ز جان بگذشتن و بر جان رسیدن
می‌لرزم از ترس

می‌ترسم این دیدارِ آخر باشد ای دوست!
ای همنشین! ای همزبان! ای وصله‌ی تن!
ای یادگارِ روزهای خوب و شیرین!

هنگامِ بدرود
وقتی چو مرغان از کنارِ هم پریدیم
وقتی به سوی آشیان‌ها پر کشیدیم
دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم
شاید که زیر آسمان، دیگر نماندیم
شاید که مُردیم
شاید که دیگر

با هم گُلِ الفت نچیدیم
باید به کامِ دل بگرییم
شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

جای خالی عشق

این روز‌ها که جای عشق و محبت به شدت بین ما خالیست یاد سریال مدار صفر درجه کاری از حسن فتحی افتادم که فارغ از تمام نقد‌هایی که می‌توان نسبت به آن مطرح کرد، بالاخره به اعتقاد من به طرز زیبایی توانست از مفهوم عشق و عاشق شدن با تمام تفاوت‌های فردی و فرهنگی که می‌تواند بین دو یا چند نفر وجود داشته‌باشد، سخن گفت.

از شعر تیتراژ این سریال که سروده‌ی زنده‌یاد افشین یداللهی بود و علیرضا قربانی هم به زیبایی اجرایش کرد گرفته تا انواع اشعاری که از مالارمه و پل الوار و حافظ و حتی عرفایی مثل ابن عربی را که بازیگران به مناسبت‌های مختلف می‌خواندند همه و همه حرف از عشق و دوست داشتن عمیق داشتند.

در بخشی از این سریال که سرگرد فتاحی بعد از خودکشی زینت الملوک جهانبانی، بر سر قبر او ایستاده‌است، نامه‌ی زینت را چنین می‌خواند:

سرو دل‌خسته‌ی من!….
افسانه‌ها زیبا هستند، زیرا واقعیت ندارند!…
واقعیت زیبا نیست!…
و تنها کسانی برای همیشه اذان ما خواهند بود
که برای همیشه از دست داده‌ایم!…
و سهم من از عشق تو، تنها رویای آرامش بخش و گرمی است
که با خود به سردی گور می‌برم!…
تا از غارت این زمانه‌ی پردسیسه و پلشت، برای همیشه محفوظش بدارم
عزیز دل‌شکسته‌ی من!!!…
تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی!…
می توانی نور خورشید را تکذیب کنی!…
اما عشق مرا هرگز تکذیب مکن!…
در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت،
به انتظارت خواهم نشست!…
و تنها چیزی که از تو می‌خواهم
اینکه با باد و باران دوباره آشتی کنی!…
زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد
من به دیدار تو خواهم آمد!…
و با وزش هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

جمله‌ای از هلن کلر

جمله‌ای از هلن کلر نابینا-ناشنوای معروف دنیا وجود دارد که به عقیده‌ی من اگر به دقت به آن توجه کنیم، خواهیم توانست بر خیلی از مشکلات زندگی پیروز شویم و مهم‌تر از آن هیچ وقت از جوش و خروش نیفتیم و همیشه به فکر راه‌های تازه در رسیدن به اهدافمان باشیم و فرصت‌های جدید‌تر و تجربه‌نشده‌ای را ایجاد یا امتحان کنیم.

من هر جای زندگیم که حواسم به این گفته‌ی ارزشمند بوده کم‌اضطراب‌ترین روز‌های عمرم را سپری کرده‌ام و هر زمانی هم که آن‌چنان درگیر مشکلات شده‌ام که فکر می‌کردم این یکی دیگر به راحتی خواهد توانست من را از پا درآورد و کاری هم ابداً از دستم ساخته نیست بیش از هر وقتی که فکرش را بکنید استرس داشتم و فشار روانی بی‌حد و اندازه‌ای را تحمل می‌کردم.

جمله‌ی هلن کلر که گفتم این است:

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می‌شود، دری دیگر باز می‌شود؛ ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می‌دوزیم که درهای باز را نمی‌بینیم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , | ۲ دیدگاه

و بالاخره «باز هم من»

بالاخره دارم به پایان سرگذشت لوییزا کلارک در 📖 کتاب باز هم من نوشته جوجو مویز می‌رسم.
اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که روزی علاوه بر این‌که کتاب پس از تو را بخوانم، کتاب بعدیش را هم که باز هم من نام دارد مطالعه کنم.
علتش این است که آن قدر پس از تو مهیج بود و مسائل مهم و در عین حال در هاله‌ای از ابهام را برای مخاطب، باقی گذاشته بود که اگر کسی آن را بخواند، به نظرم نتواند به سراغ باز هم من نرود.
به عقیده من نویسنده خوب توانسته شخصیت لوییزا را به تصویر بکشد و به شایستگی هم توانسته سبک فکری و زندگی خاصی را هم برای قهرمان کتابش پیش چشم خواننده بیاورد.
حس می‌کنم کسانی قادر به انجام چنین کاری هستند که توانسته باشند در زندگیشان تکلیفشان را با خود روشن کنند و من فکر نمی‌کنم نویسنده‌ای بتواند این اندازه عالی برای یک شخصیت داستانش ویژگی‌های خاص و منحصر به فرد ترسیم کند و تمام نقاط ضعف و قوت او را به مخاطب نشان دهد، در حالی که هنوز در مسائل روزمره خودش مانده‌باشد و نداند هدفش در زندگی چیست و قرار است به کجا برسد؛ اما اگر هم فردی بتواند بدون این‌که برنامه‌ریزی درستی در زندگیش انجام دهد و غرق مشکلاتی که افراد بی‌هدف معمولاً با آن دست و پنجه نرم می‌کنند، باشد، یک قهرمان را با تمام ویژگی‌های تاریک و روشن شخصیتیش تحویل مخاطب دهد، بی‌شک کاری ستودنی و بزرگ انجام داده‌است.
جا دارد یکی از جملات بسیار زیبایی را که در کتاب باز هم من خوانده‌ام برایتان نقل کنم:
«در آن لحظه متوجه شدم که 💕 دو فرد می‌توانند در همه چیز با هم تفاوت داشته‌باشند و از دو دنیای متفاوت باشند؛ اما با این حال چیزی در درونشان وجود داشته‌باشد که این دو دنیا را به هم نزدیک کند و آن‌ها بتوانند با وجود تمام اختلاف‌هایی که دارند از بودن با هم لذت ببرند و 😍 عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند.»
🌺🌺🌺

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه