و باز هم پس از تو

در ادامه‌ی ماجرای نقش بازی کردن انسان‌ها در مقابل یکدیگر باز هم جملاتی را از کتاب پس از تو می‌آورم؛ با این پرسش که آیا در گذر زمان بر تعداد نقاب‌هایی که ما در جمع‌ها بر چهره‌هایمان می‌گذاریم افزوده می‌شود یا نه؟
اصلاً چه نیازی به نقش بازی کردن در اجتماع، آن هم در مواجهه با افراد مختلف وجود دارد؟ و آیا لازم است ما در برخورد با هر فردی فقط قسمت‌های بسیار کمی از شخصیت اصلیمان را رو کنیم؟
کاری ندارم به این‌که خود من هم بدون شک چنین رفتار‌هایی دارم و شاید یکی از علت‌های نقش بازی کردن را هم خاص نشان داده‌شدن و مورد تأیید قرار گرفتن از جانب دیگران می‌دانم؛ اما در این لحظه فکرم درگیر این مطلب شده که آیا بازی کردن این همه نقش، باعث سخت‌تر شدن زندگی برای ما نمی‌شود؟
آیا زدن این همه پوسته بر صورت‌هایمان باعث وارد شدن فشار روانی بر ما نمی‌گردد؟
زندگی در کدام جامعه و در صورت وجود چه شرایطی باعث خواهد شد که ما خود واقعیمان را در مقابل یکدیگر عرضه کنیم؟
و سؤالاتی از این دست که به شدت ذهنم را به خود مشغول کرده‌اند.
در جایی از کتاب پس از تو چنین می‌خوانیم:
«ولی من بهتر از هر کسی می‌دانستم چهره‌ای که آدم‌ها انتخاب می‌کنند تا از خودشان به دنیا ارائه کنند، با آن‌چه در اصل هستند، بسیار فرق می‌کند. می‌دانستم رنج و اندوه می‌تواند شما را به رفتار‌هایی وادار کند که حتی نمی‌توانید کمترین درکی از آن داشته‌باشید.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادی از رضا سحبان، شاعر نابینا

در سالروز تولد بیست و سه سالگیم مطلبی نوشته‌ام که در آن از شاعر نابینایی به نام رضا سحبان یاد کرده‌ام و شعری را نیز از ایشان آورده ام.

به تازگی شخصی به نام عطاالله سحبان که خود را برادر ایشان معرفی کرده‌اند در زیر همان پست مطالبی را که در پایین می‌آورم به عنوان کامنت نوشته‌اند که خواندنشان خالی از لطف نیست.

نظر ایشان را بی‌کم و کاست درج می‌کنم:

با سلام
مختصری از شرح حال برادرم شادروان رضا سحبان را به استحضار میرسانم
رضا سحبان شاعر و ترانه سرای نابینای معاصر ، حافظ قرآن، دبیر دبیرستانها پایتخت، موزیسین متولد نهم آذر۱۳۲۳ میباشد و بواسطه ماموریت کاری پدرش که ریاست دارائی زابل را عهده دار بود در آن شهرستان چشم به جهان گشود و شناسنامه وی از زابل رقم خورد وی از بدو تولد نابینا بود.رضا یکسال با خانواده در شهرستان زابل اقامت داشت و پس از پایان ماموریت پدرش همراه خانواده به زادگاه پدرش در تهران خیابان عین الدوله (خیابان ایران)آمد و تا پایان عمر کوتاه ولی پر ثمر خویش در آن محل سکنی داشت وی از سن چهار سالگی نزد پدر بزرگش مرحوم عباسعلی سحبان (فاضل فقیه الملک)که از فقهای طراز اول تهران بودشروع به حفظ قرآن نمود تا سن چهارده سالگی در منزل نزد اساتید فن به علوم مقدماتی فقه و زبان عربی و زبان فرانسه همت گماشت و بعد از آن تحصیلات کلاسیک خود را آغاز نمود و از دبیرستان دارالفنون موفق به اخذ دیپلم ادبی گردید متعاقبا وارد دانشکده الهیات و معارف اسلامی شد که مدرک لیسانس خود را در رشته منقول از آن دانشکده دریافت نمود.او به زبان فرانسه تسلط کامل داشته قرآن به زبان فرانسه را حفظ بود وی سالها در سمت دبیر ادبیات فارسی و عربی و معارف اسلامی مشغول به تدریس در دبیرستانها بود و همچنین مدتی مدیریت کتابخانه ها و چاپخانه های سازمان بهزیستی نابینایان را عهده دار بود .از فعالیتهای هنری ایشان میتوان به نوازندگی ویولن و ترانه سرائی ایشان نام برد وی از هنرجویان استاد محمود ذوالفنون ومرحوم استاد حبیب اله بدیعی بود و به ساز ویولن تسلط کامل داشت که آثاری از ایشان باقیست .همچنین دو جلد کتاب شعر به نامهای چکیده احساس و شراره های دل و ابیاتی چاپ نشده از او به یادگار مانده است که خود نشان از تسلط بالای وی در شعر و ادبیات فارسی میباشد حاصل همکاری زنده یاد رضا سحبان با اساتیدی همچون اکبر محسنی،حسن اعتمادی،حسن یوسف زمانی و علیرضا خواجه نوری و دیگر آهنگ سازان هم دوره خود خلق آثاری به یاد ماندنی است که با خوانندگانی چون بانو مرضیه،بانو عهدیه بانو سیما بینا و آقایان منتشری،وفایی و دیگر خوانندگان اجرا گردید که در آرشیو موسیقی ملی موجود میباشد.رضا سحبان در روز سی ام مهر ماه ۱۳۵۶ شمسی در پی حادثه جانسوز تصادف در سن ۳۳ سالگی به ملکوت پیوست.روحش شاد و یادش گرامی. لازم به ذکر است کلیه دروس ابتدائی و متوسطه خود را نزد مادر فداکارش مرحومه کبری دبیران که خود در خانواده فرهیخته پا به عرصه حیات گذاشته بود فرا میگرفت و همواره پدر بزرگوارش مرحوم مصطفی سحبان مشوق و راهنمای ایشان در تمام مراحل تحصیل بودند .چه زیبا سرود
مشکن دلم زمانه دلم را شکسته است
رنجم فزون مکن تنم از رنج خسته است
هر دم ز غم به جان من آتش چه میزنی؟
عمریست جان خسته در آتش نشسته است

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

و حالا «پس از تو»

بالاخره برخلاف انتظارم به سراغ کتاب پس از تو نوشته‌ی جوجو مویز رفتم.

این کتاب در ادامه‌ی من پیش از تو نوشته شده‌است و تا حالا که نزدیک به صد صفحه از آن را خوانده‌ام، می‌توانم بگویم حداقل از مطالعه‌اش پشیمان نیستم.

در جایی از این کتاب می‌خوانیم:

«وقتی با ویل بودم، هرگز خودم را مهار نمی‌کردم. از همه چیز حرف می‌زدم. حرف زدن با او، راحت و آسان بود مثل نفس کشیدن به هیچ تلاشی نیاز نداشت؛ ولی حالا یاد گرفته‌بودم اصلاً از خودم حرف نزنم.»

به راستی ما در جامعه و در میان دوستان و حتی خانواده، چه قدر خودمان را سانسور می‌کنیم؟

چه قدر حرف برای گفتن در مورد خودمان داریم که از دیگران پنهانشان می‌کنیم؟

در زندگی، چند نفر هستند که بتوانیم به راحتی و به قول لوییزا، قهرمان این کتاب مثل نفس کشیدن با آن‌ها از خودمان بگوییم؟

اگر بخواهم مقوله‌ای را به نام شانس در زندگیم دخیل بدانم باید بگویم که من در این زمینه، همیشه شانس داشته‌ام و در هر برهه از زندگیم حداقل یک نفر بوده که بتوانم با او بی‌پرده از خودم حرف بزنم و مجبور نباشم جلویش نقش بازی کنم؛ هر چند که نمی‌دانم آیا آن شخص یا اشخاصی که من جلویشان تمام نقاب‌ها را از چهره‌ام کنار زده‌ام، همان طور که حرف‌هایم در ذهن من بوده‌اند، آنان نیز به همان وضوح متوجهشان شده‌اند یا نه؛ اما این را مطمئن هستم که دیگران خیلی راحت و به دور از تکلف، هنگامی که با من برخورد می‌کنند، تمام مکنونات ضمیرشان را برملا می‌سازند و اوقاتی پیش می‌آید که ساعت‌ها با یکدیگر حرف می‌زنیم.

شاید یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های من در زندگی در کنار مطالعه، همین مصاحبت با افراد مختلف باشد که قسمت زیادی از زندگی من صرف همین کار می‌شود و نمی‌دانم نابینایی در این ماجرا چه قدر تأثیر داشته‌باشد که افراد به سادگی به من اعتماد می‌کنند و حرف‌هایی را که محال است به یک نفر غیر از من بگویند با من در میان می‌گذارند و چیزی که مسلم است من از این کار تا کنون، آسیبی ندیده‌ام و بسیار خوشحال هم هستم که توانسته‌ام بین این همه آدم که وقت سر خاراندن هم ندارند، گوش شنوایی برای درد‌های دیگران باشم؛ هر چند که در موارد بسیاری هم برایشان جز شنیدن کاری از دستم بر‌نمی‌آید.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

یک خبرِ تکان‌دهنده

وقتی خبری را که در زیر می‌آورم در بی‌بی‌سی خواندم، عمیقاً به فکر فرو‌رفتم که چه اندازه باید درد زندگی به آدم فشار وارد کند که او تصمیم بگیرد به شکلی کاملاً خودخواسته به حیاتش پایان دهد.
واقعاً قضاوت چنین افراد به عقیده‌ی من پر‌جرأتی کار هر کسی نیست و نمی‌شود به آسانی هم در موردشان نظر داد که چه عواملی باعث شده که دست به چنین کاری بزنند؛ اما فکر کردن به این‌که چه قدر مشکلات موجود در مسیر را بزرگ ببینیم که روزی خودمان سوت پایان زندگیمان را به صدا درآوریم و زندگی و تمام زنده‌ها را با همه‌ی زیبایی‌هایی که می‌توانستیم اگر زنده می‌ماندیم با آن‌ها مواجه شویم، به طور ناگهانی رها کنیم هم کار بسیار هیجان‌انگیز و جالبی است و ما را با خود به آن سوی مرز‌های واقعیات روزمره می‌برد.
واقعیاتی مثل ارزش‌ها و ضد ارزش‌ها، زیبایی و زشتی، نسبیت مفاهیم و …
مخصوصاً اگر پای یک قهرمان در میان باشد.
😮😮😮
ماریکه وروورت، قهرمان پارالمپیک بلژیک در ۴۰ سالگی به زندگی خود پایان داده است.
خانم وروورت که چندین مدال پارالمپیک داشت با اتانازی (مرگ خودخواسته) به زندگی‌اش پایان داده است.
ماریکه وروورت که در مسابقات پارالمپیک لندن ۲۰۱۲ موفق به کسب طلا و نقره و دو مدال دیگر در المپیک ریو ۲۰۱۶ شد ، بیماری غیرقابل علاج دیستروفی ماهیچه‌ای داشت.
اتانازی در بلژیک قانونی است و در سال ۲۰۰۸ ورووورت اسنادی را امضا کرد که به موجب آنها به پزشکی این اجازه را می‌داد تا به زندگی او خاتمه دهد.
■ بلژیک به مرگ خودخواسته نوجوان مبتلا به بیماری لاعلاج کمک کرد
■ دادگاه عالی ایتالیا: اتانازی در مواردی مجاز است
“مسابقه یک دارو بود”
بیماری وروورت باعث درد مداوم، تشنج و فلج پاهای او شد و ماریکه به سختی می‌توانست بخوابد.
او در مصاحبه‌ای با بی‌بی‌سی گفت: “حالم ممکن است خیلی بد شود، دچار حمله صرع می‌شوم، گریه می‌کنم، به خاطر درد فریاد می‌زنم. به مسکن‌های زیادی احتیاج دارم، مثل والیوم و مورفین.”
■ ورزشکار بلژیکی پارالمپیک: هنوز آماده مرگ نیستم
“خیلی‌ها از من می‌پرسند چطور با وجود این همه درد و دارو که ماهیچه‌های بدنم را از بین می‌برد، نتایج خوبی به دست می‌آورم و خندان هستم. برای من، ورزش و مسابقه با ویلچر مثل یک دوا می‌ماند.”
ماریکه وروورت در پارالمپیک لندن به مدال طلا و نقره و در پارالمپیک ریو به مدال نقره و برنز دست یافت.
او در مورد این که پس از پارالمپیک ریو اسناد مربوط به اتانازی را امضا کرده گفت: “احساس راحتی دست آدم می‌دهد. می‌دانم وقتی زمانش برسد، من اسناد مربوط را در اختیار دارم.”

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه

در مرز خوشحالی و ناراحتی

تقریباً بی‌خبر به مسافرت رفتم و اتفاقات، طوری رقم خوردند که نتوانستم تلفنم را هم جواب بدهم و این باعث شد که تمام دوستانم به شدت نگرانم شوند.

بعد که موقعیت پیدا کردم و به پیام‌ها و تماس‌های فراوانی که همگی جویای احوالم شده‌بودند، جواب دادم، واقعاً از این‌که برای این همه آدم، مهم بودم و خودم هم خبر نداشتم، تعجب کردم و راستش را بخواهید خوشحال هم شدم.

من بدون هیچ قصد قبلی و عمدی به کسی نگفتم که قرار است بروم مسافرت؛ دلیلش هم فقط و فقط سریع پیش آمدن سفر بود و این‌که نیازی هم به گفتنش به کسی احساس نمی‌کردم؛ اما نمی‌دانستم ممکن است کلاً اینترنت نداشته‌باشم و اوضاع، طوری پیش بیاید که یک شهر را که شیراز باشد نگران خودم کنم.

از تمامی دوستانی که به شدت نگرانشان کرده‌بودم به هر زبانی که بلد بودم عذرخواهی کردم و هر کدام هم در مقابل عذرخواهیم واکنشی نشان دادند؛ اما در هر صورت امیدوارم که من را ببخشند و آن‌هایی را که تصمیم گرفته‌اند به جهت تأدیب شدنم تا زمانی که خودشان صلاح بدانند جوابم را ندهند هم -چه این مطلب را بخوانند و چه نخوانند- از صمیم قلب دوست دارم و امیدوارم خودشان این زمان را کوتاه‌تر کنند؛ چرا که دنیا بسیار کوچک‌تر از آن است که فکرش را بکنیم.

اصلاً قرار نیست خودکشی کنم و افکار منفی هم در سرم حداقل الآن وجود ندارد؛ ولی از همه‌ی کسانی که این نوشته را می‌خوانند می‌خواهم یک لحظه به این نکته دقت کنند که ممکن است دیگر فردایی نباشد که به قول فریدون مشیری، دل‌آویز‌ترین شعرِ جهان یعنی دوستت دارم را به عزیزانشان بگویند و آخرین توصیه‌ام هم خواندن نامه‌ی گابریل گارسیا مارکز است که در همین پایگاه اینترنتی موجود است.

🤟🤟

از دل‌افروز‌ترین روز جهان، خاطره‌ای با من هست

به شما ارزانی

سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته‌بود

گل یاس، عشق در جان هوا ریخته‌بود

من به دیدار سحر می‌رفتم

نفسم با نفس یاس، در‌آمیخته‌بود

می‌گشودم پر و می‌رفتم و می‌گفتم: های!

بسرای ای دل شیدا، بسرای!

این دل‌افروز‌ترین روز جهان را بنگر

تو دل‌آویز‌ترین شعر جهان را بسرای

آسمان، یاس، سحر، ماه، نسیم

روح در جسم جهان ریخته‌اند

شور و شوق تو بر‌انگیخته‌اند

تو هم ای مرغک تنها، بسرای!

همه در‌های رهایی بسته‌ست

تا گشایی به نسیم، سخنی، پنجره‌ای را بسرای

من به دنبال دل‌آویز‌ترین شعر جهان می‌رفتم

در افق، پشت سراپرده‌ی نور

باغ‌هایِ گلِ سرخ

شاخه گسترده به مهر

غنچه آورده به ناز

دم به دم از نفس باد سحر

غنچه‌ها می‌شد باز

غنچه‌ها می‌شد باز

یک گلِ سرخِ درشت از دلِ دریا برخاست

چون گل‌افشانیِ لبخندِ تو در لحظه‌ی شیرینِ شکفتن، خورشید

چه فروغی به جهان می‌بخشید

چه شکوهی!

همه عالم به تماشا برخاست

من به دنبالِ دل‌آویز‌ترین شعرِ جهان می‌گشتم

دو کبوتر در اوج

بال در بال گذر می‌کردند

دو صنوبر، در باغ

سر فراگوشِ هم آورده به نجوا غزلی می‌خواندند

مرغِ دریایی

با جفت خود از ساحلِ دور

رو نهادند به دروازه‌ی نور

چمنِ خاطرِ من نیز ز جان‌مایه‌ی عشق

در سراپرده‌ی دل

غنچه‌ای می‌پرورد

هدیه‌ای می‌آورد

برگ‌هایش کم کم باز شدند

برگ‌ها باز شدند

یافتم، یافتم، آن نکته که می‌خواستمش

با شکوفاییِ خورشید و گل‌افشانیِ لبخندِ تو، آراستمش

تار و پودش را از خوبی و مهر

خوش‌تر از تافته‌ی یاس و سحر بافته‌ام

«دوستت دارم» را

من دل‌آویز‌ترین شعرِ جهان یافته‌ام

این گلِ سرخِ من است

دامنی پر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه‌ی دشمن، که فشانی بر دوست

رازِ خوشبختیِ هر کس، به پراکندنِ اوست

در دلِ مردمِ عالم به خدا

نور خواهد پاشید

روح خواهد بخشید

تو هم ای خوبِ من این نکته به تکرار بگو!

این دل‌آویز‌ترین شعر جهان را همه وقت

نه به یک بار و به ده بار، که صد بار بگو!

«دوستم داری؟» را از من بسیار بپرس

«دوستت دارم» را با من بسیار بگو.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه

باز هم به یاد سریال به او بگویید دوستش دارم افتادم

حالا که تلگرام هم ارسال پست به صورت زمان‌بندی‌شده را به امکانات خود اضافه کرده‌است یک بار دیگر بهانه‌ای فراهم شد که به یاد سریال به او بگویید دوستش دارم اواخر دهه‌ی هفتاد بیفتم.
داستان این سریال چنین بود که دو نفر به نام‌های علی و فرشته که یکی از خانواده‌ای ثروتمند است و دیگری خانواده‌اش به لحاظ مالی در سطح پایینی قرار دارد، پس از کلی فراز و نشیب با هم ازدواج می‌کنند. آن‌ها چون یکدیگر را بسیار دوست دارند خیلی از زندگیشان لذت می‌برند؛ شادی‌ها و خوشی‌ها هست و هست تا این‌که جنگ شروع می‌شود و علی عازم جبهه می‌گردد. فرشته که باردار است احساس می‌کند مشکلی دارد و با رفتن به دکتر می‌فهمد بیماریش سرطان خون است؛ اما چون علی در جبهه است و از طرفی اسیر هم شده نمی‌خواهد بر نگرانی‌هایش اضافه کند و به او نمی‌گوید که چند ماه بیشتر زنده نیست. فرشته هر ماه برای علی نامه می‌نویسد و از حال خودش و کودکی که در رحم دارد او را مطلع می‌کند. در همسایگی خانه‌ی آن‌ها مرد و زنی زندگی می‌کنند که اسمشان یادم نیست؛ همین اندازه یادم می‌آید که آن مرد نیز همراه علی به جبهه می‌رود اما چون همان اوایل به شدت زخمی می‌شود و جانباز، جبهه را ترک می‌کند و به خانه بر‌می‌گردد. فرشته که از مرگ خود آگاه می‌شود به اندازه‌ی هفده سال نامه می نویسد و به همسایه می‌سپارد که هر ماه یکی را برای شوهرش علی پست کند. فرشته در این نامه‌ها از روی حدس‌هایش حال و هوای خود و دخترشان معصومه را برای علی تعریف می‌کند؛ از کودکی معصومه، مدرسه رفتنش، بازی‌ها و شیطنت‌هایش و … می‌گوید به‌گونه‌ای که علی در تمام دوران اسارت فکر می‌کند این همسرش است که دارد برای او نامه می‌نویسد و به هیچ وجه از مرگ او مطلع نمی‌شود؛ چرا که اسرا فقط می‌توانند نامه دریافت کنند و حق ارسال نامه برای هیچ کس را ندارند و اگر هم چنین کاری انجام دهند بدون شک نامه‌هایشان فرستاده نمی‌شود.
در آخرین نامه فرشته با علی خداحافظی می‌کند و علی چون به این کار عادت ندارد و می‌داند که همسرش در آخر هیچ کدام از نامه‌هایش با او خداحافظی نکرده، به فکر فرو می‌رود که نکند اتفاقی برای او افتاده‌باشد. بعد از آخرین نامه چیزی نمی‌گذرد که علی آزاد می‌شود و به خانه بر‌می‌گردد و آن‌جاست که تمام جریان را می‌فهمد.
این‌جا اوج سریال است؛ زمانی که علی دخترش معصومه را ملاقات می‌کند؛ دختری که نه او را درست و حسابی می‌شناسد و نه مادرش فرشته را؛ چرا که فرشته بعد از تولد معصومه فوت می‌کند و همسایه‌شان که بچه ندارند مجبور می‌شوند از معصومه مثل دختر خودشان مراقبت کنند. این است که معصومه فکر می‌کند پدر و مادرش همان‌هایی هستند که از او تا کنون مراقبت کرده‌اند. وقتی علی ماجرا را برای معصومه تعریف می‌کند و علی نیز داستان نامه‌ها را می‌فهمد بسیار ناراحت می‌شود و عشق فرشته را نسبت به خود می‌ستاید. علی فیلم‌های ویدئویی عروسی و ماه عسلشان را که به کنار دریا رفته‌اند چندین بار نگاه می‌کند و حسرت وجود فرشته را می‌خورد. در خانه یادداشتی از او می‌بیند به این مضمون که:
در آخر کتاب به او بگویید دوستش دارم نوشته‌ام به او بگویید دوستش دارم و سریال تمام می‌شود.
و حالا حکایت این پیام‌های زمان‌بندی‌شده در تلگرام برایم خیلی جالب شده؛ فکرش را بکنید ممکن است یک نفر کلی یادداشت بنویسد و تاریخ ارسالشان را هم در آینده تنظیم کرده‌باشد و فرض کنید اگر این شخص فوت کند ممکن است تا مدت‌ها بعد نوشته‌های تازه‌ای از او در کانالش یا گروه‌هایی که عضو بوده و حتی برای افرادی خاص که او قبلاً برایشان با استفاده از ارسال پست به صورت زمان‌بندی‌شده پیام فرستاده، مطلب پست شود.
دانستن این نکته هم خالی از لطف نیست که وقتی پیامی را به صورت زمان‌بندی‌شده بفرستیم، برای ارسالش نیاز به اینترنت نیست و همان که یک بار متن را آماده و تنظیم کنیم کافیست و تلگرام خودش پیام‌ها را بر اساس تاریخ و ساعتی که ما تعیین کرده‌ایم، به هر کس که مشخص کرده‌باشیم، می‌فرستد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۳ دیدگاه

در آستانه‌ی روز جهانی عصای سفید و نابینایان

دیشب که همراه دوستان مشغول گپ و گفت بودیم، تلویزیون هم روشن بود و برای این‌که بتوانیم راحت‌تر با هم صحبت کنیم، صدایش را کم کرده‌بودند، یکدفعه صدای خانم رفعت هاشمپور را شنیدم و از آن‌ها پرسیدم: چه فیلمی داره پخش میشه؟ یک نفر جواب داد: نمی‌دونم باید نگاه کنم ولی انگار یک کم‌توان ذهنی‌ای رو یکی داره کنترل می‌کنه و هدفش هم باید فرهنگ‌سازی باشه گفتم: حالا از کجا این قدر سریع تشخیص دادی؟ رفت و در epg تلویزیون اسم فیلم را پیدا کرد و گفت: معجزه‌گر گفتم: آره من این فیلمو دیدم در مورد زندگی هلن کلر هست اونی هم که نشون میده باید خود هلن باشه و کم‌توان هم نیست؛ هلن کلر نابینا- ناشنوا بوده ولی با وجود این مشکل باز تونسته به دانشگاه بره و لیسانس بگیره و کتاب بنویسه و کلی افتخارات دیگه هم داره.

دوستانم که از این قضیه حسابی تعجب کردند گفتند: مگه میشه؟ خیلی باید سخت باشه این جوری زندگی کردن.

من هم گفتم: اتفاقاً همون آقای ابوالوردی که چند وقت پیش اسمش رو بردید یک دختر داره به اسم نازنین که اون هم نابینا- ناشنواست و داره در رشته‌ی فرش‌بافی تحصیل می‌کنه. این را که گفتم فریاد حیرت و تحسینشان به هوا خاست که جل الخالق! چه قدر جالب! تو هر وقت میای پیش ما یک چیز عجیب و غریب داری که برامون رو کنی و بعد هم سؤالاتی در مورد چگونگی آموزش نابینا- ناشنوا‌ها پرسیدند که من هم بر اساس اطلاعاتی که در این مورد داشتم جواب دادم بعد هم باقیمانده‌ی فیلم معجزه‌گر را که از شاهکار‌های سینمای جهان است دیدیم.

خانم رفعت هاشمپور در این فیلم به جای آن سالیوان، معلم هلن کلر نقش‌گویی کرده‌اند که چون این گوینده‌ی توانمند خودشان نیز بازنشسته‌ی آموزش و پرورش هستند به خوبی از پس این کار برآمده‌اند و من که قبل از دیدن فیلم معجزه‌گر، کتاب داستان زندگی هلن کلر را خوانده‌بودم از معلم هلن، صدایی مثل خانم هاشمپور را تصور می‌کردم که با دیدن این فیلم بسیار زیبا، انگار از نزدیک با سختی‌هایی که در راه آموزش دادن به هلن کلر وجود داشته آشنا شدم و حسابی از دیدنش لذت بردم.

وقتی فیلم تمام شد همان کسی که گفته‌بود: هدفشون باید فرهنگ‌سازی باشه گفت: دیدید من درست حدس زده بودم حتی با دیدن یکی دو دقیقه از یک فیلم هم تونستم این مسأله رو پیشبینی کنم. من هم گفتم: بله درست گفتی حالا این‌که هدفشون فرهنگ‌سازی هست یا نه که احتمالاً باشه؛ ولی دلیل این‌که فیلم معجزه‌گر رو امروز پخش کردند باید این باشه که سه‌شنبه، روز جهانی عصای سفید و نابینایان هست و کلاً این موقع از سال باید انتظار پخش چنین فیلم‌هایی رو داشته‌باشیم فیلم‌هایی مثل بید مجنون، رنگ خدا، گل‌های داوودی و … که دوستان گفتند: تبریک میگیم! روزِت مبارک!

حقیقتش من دیگر حوصله‌ی این‌که به آنان بگویم این روز را تبریک نمی‌گویند و گرامی می‌دارند و نابینایی که تبریک ندارد و از این حرف‌ها را اصلاً نداشتم و فقط از لطفشان تشکر کردم.

زمانی به این مسائل خیلی اهمیت می‌دادم ولی حالا چه کسی این روز را به من تبریک بگوید و چه تسلیت و حتی اگر هیچ کاری هم نکند، برایم اصلاً مهم نیست.

خوشبختانه امسال قرار نیست در هیچ یک از مراسم‌هایی که به مناسبت این روز برگزار می‌شود، شرکت کنم و از این بابت خیلی خیلی خوشحال هستم.

شاید خودستایی باشد؛ اما احساس می‌کنم وظیفه‌ام را به عنوان یک نابینای موفق حداقل در مورد دیگران انجام داده‌ام و فقط آرزو‌های خودم مانده‌اند که باید بهشان جامه‌ی عمل بپوشانم؛ وگرنه کدام فعالیت اجتماعی بوده که من هم‌پای دیگران در آن شرکت نکرده‌ام؟ کدام فعالیت روزانه بوده که بشود به تنهایی انجامش داد و من از دیگران کمک گرفته‌ام؟

در طول سال‌هایی که درس خوانده‌ام، از فعالیت‌های جمعی گرفته تا کار‌های روزمره‌ای مثل آشپزی و لباس شستن و اتو کردن لباس‌ها و زدن ریش و سبیل و به تنهایی مسافرت رفتن و خلاصه هر کاری که فکرش را بکنید با شور و حرارت در مقابل دیگران انجام داده‌ام که نشان دهم به عنوان یک فرد نابینا چیزی از دیگران کم ندارم و می‌توانم تا حد زیادی که نیاز مبرم به بینایی نباشد کار‌هایم را به طور مستقل انجام دهم؛ ولی در آستانه‌ی بیست و هشت سالگی حس می‌کنم دیگر توانم ته کشیده و کار خاصی برای انجام دادن و چیزی که از آن به اسم فرهنگ‌سازی یاد می‌کنند باقی نیست و شاید این پیری زودرس باشد و شاید هم هر چیز دیگر که الآن نامش را نمی‌دانم.

الآن هم که شما این نوشته را می‌خوانید چون از قبل تنظیمش کردم که حالا به دستتان برسد این‌جا می‌بینیدش وگرنه من حتی به اینترنت دسترسی ندارم چه برسد به این‌که مطلب هم بنویسم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | ۸ دیدگاه

جهان‌های متفاوت

همان طور که هر چهره یا صدایی در بین تمام آدم‌های روی کره‌ی زمین، مختص به صاحب آن است و ما بی‌نهایت صدا و صورت را می‌توانیم برای همه‌ی انسان‌ها در نظر بگیریم، به اندازه‌ی هر کدامشان هم باید یک عقیده و مرام و به طور کلی لازم است یک تفکر خاص را هم لحاظ کنیم؛ با این اوصاف شاید این سخن خالی از اغراق نباشد که در جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم به ازای هر انسان، یک جهان متفاوت وجود دارد و این مسأله را وقتی متوجه می‌شویم که با بهره‌گیری از تکنولوژی‌های پیش‌پا‌افتاده‌ای مثل اینستاگرام و تلگرام، زمان محدودی را به بررسی وضعیت‌های مخاطبین یا دنبال‌کنندگانمان اختصاص دهیم

موقعی که چنین کاری انجام دهیم می‌بینیم که ممکن است با وجود اشتراک‌های بسیاری بین هر چند نفر از کسانی که وضعیتشان را چک می‌کنیم مثل زندگی در شهری یکسان و تحصیل در رشته‌ای واحد و حتی خواهر و برادر بودن دو نفر از آنان، واقعاً تفاوت‌های عمیق و چشمگیری در اوضاع و احوال آن‌ها و برداشت‌هایشان از مسائل مختلف دیده‌می‌شود.

یک نفر به تأسی از سهراب سپهری معتقد است همه‌ی جهان در اختیار اوست و آسمان، فکر و هوا نیز مال اویند و حتی گاهی هم اگر قارچ‌های غربت می‌رویند برایش اهمیتی ندارد و در مقابل یکی دیگر هم فقط عکس‌هایش را با دوستانش دم به دقیقه پست می‌کند و زیر همه‌شان هم به تقلید از حافظ می‌نویسد:

ایام خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

آن یکی هم تصاویر و فیلم‌هایش را بدون شرح منتشر می‌کند و دیگری هم با شعری از فروغ فرخزاد به آفتاب سلامی دوباره می‌دهد و خلاصه هر کس برای خودش دنیای مخصوصی دارد که دیگران را ابداً راهی به آن نیست.

در عین این‌که ممکن است یک نفر آگهی ترحیم یکی از عزیزانش را پست کند، دیگری عکس کیک تولدش را همراه با هدایای بسیاری که از دوستان و اقوامش گرفته، منتشر می‌کند.

این است که معتقدم اگر بگوییم به تعداد تمام آدم‌ها، جهان‌های متفاوتی وجود دارد، کلام ناصحیحی نگفته‌ایم.

حالا دیگر نظریه‌ی جهان‌های موازی که در میان فیزیک‌دانان حسابی جنجال برپا کرده‌است را فاکتور می‌گیریم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پیامی برای تمام آدم‌ها/ متن آخرین نامه‌ی گابریل گارسیا مارکز

اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و قطعه‌ای از زندگی به من هدیه می‌داد، شاید نمی‌گفتم همه‌ی آن‌چه می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم

اشیا را دوست می‌داشتم نه به سبب قیمتشان که معنایشان

رؤیا را به خواب ترجیح می‌دادم؛ زیرا فهمیده‌ام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم

راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند

بیدار می‌ماندم به گاه خواب آن‌ها

و گوش می‌دادم وقتی که در سخنند

و چه‌قدر از خوردن یک بستنی لذت می‌بردم!

اگر خداوند فقط تکه‌ای از زندگی به من می‌بخشید، ساده لباس می‌پوشیدم

عریان، یله می‌شدم زیر نور آفتاب

نه فقط جسمم؛ بلکه روحم را عریان می‌کردم

اگر مرا قلبی بود تنفرم را می‌نوشتم روی یخ و چشم می‌دوختم به حضور آفتاب

نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتی را روی ستاره‌ها نقش می‌زدم؛ بلکه ترانه ای از سرات، شب‌آهنگی می‌شد که برای ماه می‌خواندم

اشک به پای گل‌های سرخ می‌ریختم تا درد ناشی از خار‌هایشان را درک کنم و هم‌چنین سرخی بوسه بر گلبرگ‌هایشان

الهی! اگر تکه‌ای زندگی از آن من بود، برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمی‌کردم

برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوقِ شیدایی، انسان‌ها را قانع می‌کردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشق به علت پیری؛ حال آن‌که پیر می‌شوند، وقتی عشق نمی‌ورزند

به یک کودک، بال می‌بخشیدم بی‌آن‌که در چگونگی پروازش دخالت کنم

به سالمندان می‌آموختم که مرگ با فراموشی می‌آید نه پیری

ای انسان‌ها! چه‌قدر از شما آموخته‌ام!

آموخته‌ام که همه می‌خواهند به قله برسند؛ حال آن‌که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه، نهفته‌است

آموخته‌ام زمانی که کودک برای اولین بار، انگشت پدر را می‌گیرد، او را اسیر خود می‌کند تا همیشه

آموخته‌ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به هم‌نوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده‌باشد

چه بسیار چیز‌ها از شما آموخته‌ام! ولی افسوس که هیچ کدام به کار نمی‌آیند؛ وقتی که در یک تابوت، آرام می‌گیرم؛ تا به همت شانه‌های پر‌مهر شما به خانه‌ی تنهاییم بروم

همیشه آن‌چه را بگو که احساس می‌کنی و عمل کن به آن‌چه می‌اندیشی

آه که اگر بدانم امروز، آخرین بار خواهد بود که تو را خفته می‌بینم، با تمام وجود در آغوش می‌گرفتمت و خداوند را به خاطر این‌که توانسته‌ام نگهبان روحت باشم، شکر می‌گفتم

اگر بدانم امروز، آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه می‌بینم، به آغوش می‌کشیدمت

فقط برای آن‌که اندکی بیشتر بمانی، صدایت می‌زدم

آه که اگر بدانم امروز، آخرین بار خواهد بود که صدایت را می‌شنوم، فرد‌فرد کلماتت را ضبط می‌کردم؛ تا بی‌نهایت بار بشنومشان

آه که اگر بدانم این آخرین بار است که می‌بینمت، فقط یک چیز می‌گفتم: «دوستت دارم» بی‌آن‌که ابلهانه بپندارم که تو خود می‌دانی

همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کار‌ها، فرصتی به ما می‌دهد؛ اما اگر اشتباه کنم و امروز، همه‌ی آن چیزی باشد که از عمر، برای ما مانده، فقط می‌خواهم به تو یک چیز بگویم: «دوستت دارم» تا هیچ‌گاه از یاد نبری

فردا برای هیچ کس تضمین نشده، پیر یا جوان

شاید امروز، آخرین باری باشد که کسانی را می‌بینی که دوستشان داری؛ پس زمان از کف مده، عمل کن، همین امروز، شاید فردا هیچ وقت نیاید و تو بی‌شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش؛ اما مشغولیت‌های زندگی، تو را از برآوردنِ آخرین خواسته‌ی آن‌ها باز‌داشته‌اند

دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‌ها مدام در گوششان زمزمه کن

مهربانانه دوستشان داشته باش

زمان را برای گفتن یک متأسفم، مرا ببخش، متشکرم و دیگر مهر‌واژه‌هایی که می‌دانی از دست مده

هیچ کس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‌آرد؛ پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن؛ تا دوستانت بدانند، حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه

باران و پاییز و شیراز و …

بالاخره پاییز 🍂 هم به شکلی کاملاً رسمی به شیراز رسید و امروز 🌧 باران قشنگی که بی‌شباهت به باران‌های بهاری هم نبود زمین را کمی خیس کرد و بوی خاک باران‌خورده و نمناک به هوا برخاست.
هنوز هم وقتی در این هوای لطیف، نفس می‌کشم بوی خاک را که شاید از بهترین عطر‌های جهان هم باشد در مشامم به خوبی حس می‌کنم.
نوشتن از این حالت کاری سخت است و فقط باید تجربه‌اش کنید که بدانید من چه می‌گویم.
آرامشی که بعد از این باران در هوا، موج می‌زند، وصف‌ناشدنیست. 🌸
مخصوصاً این‌که باران در غروب روز جمعه هم باریده خودش بر شاعرانگی و شاید هم دلتنگی فضا می‌افزاید. 😔
از قدیم و ندیم، پاییز با دلتنگی، انس و الفتی دیریونه دارد و حالا هم که عصر جمعه، رو به اتمام است این دلتنگی‌های پاییزی به اوج خودشان رسیده‌اند.

این متن زیبا را که نوشته‌ی خانم ساناز احمدی دوستدار است نیز تقدیمتان می‌کنم:

پاییز از پنجره گذشته است

روی میز پر است از برگ‌هایی که خاطره‌ی بهاری دور را آواز می‌خوانند

پاییز از پنجره گذشته است

ساعت به وقت باران است؛ اما تو هنوز نیامده‌ای

پاییز، بوی دلتنگی می‌دهد

بوی کاهی دفتر‌های سال‌های دورِ مدرسه

بوی کوچه‌های باران‌خورده

بوی مهربانی نیمکت‌های مدرسه

بوی تنهایی

بوی فال‌های بی‌وقتِ حافظ

بوی گل‌های نیمه‌تمام توی گلدان

پاییز، بوی دلتنگی می‌دهد

بوی نبودن تو را

بی‌تو، خواب‌های هر شبم را گریه می‌کنم

و تنهاییِ ممتدِ نداشتنِ تو را روی سطر‌های دفترم می‌دوم

بی‌تو، ساز‌های جهان در اتاق من گریه می‌کنند

وقتی نیستی، شمعدان‌های روی میز، بی‌آواز‌ترین ثانیه ها را اشک می‌شوند

و ستاره‌ها چه سرگردانند در پنجره‌ی اتاق بی‌تو

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید: