کیمیاگر

کتاب کیمیاگر، اثر پائولو کوئلیو، نویسنده مشهور برزیلی، از رمان‌های بسیار پرفروش دههٔ پایانی قرن بیستم جهان است. این کتاب در بیش از صد و پنجاه کشور دنیا انتشار و به بیش از پنجاه زبان ترجمه شده‌است و یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های زمان ماست زیرا بیش از شصت و پنج میلیون نسخه از آن در سراسر جهان به فروش رسیده‌است.

نقد‌های بسیاری در مورد این کتاب خواندنی انجام گرفته‌است و خیلی‌ها هم کیمیاگر را ملهم از کتاب‌هایی مثل شازده کوچولو، داستانی در مثنوی و حتی سیزارتا دانسته‌اند؛ اما به عقیده من کیمیاگر هرچه که باشد کیمیاگر است و اگر هم نویسنده‌اش از آثار دیگر تأثیراتی پذیرفته‌باشد این ابداً بدان معنا نیست که صفر تا صد کیمیاگر، تقلیدی باشد از داستان‌هایی که اسمشان را آوردم؛ این کتاب، روایت منحصر به فردی دارد و برای آنانی که به دنبال انگیزه برای شروع یک فعالیت تازه و نیز تحقق آرزوهایشان می‌گردند، می‌تواند انتخاب بسیار خوبی باشد.

حکایت عشق و علاقه داشتن به کار و تلاش فراوان در راه رسیدن به اهداف -که کیمیاگر هم از این جمله آثار مستثنی نیست- ، همان ماجرای عشقی است که حافظ در غزلی چنین توصیفش می‌کند:

یک قصه بیش نیست غمِ عشق وین عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است.

کیمیاگر را مترجم رسمی آثار کوئلیو در ایران، آرش حجازی توسط انتشارات کاروان روانه بازار کتاب کرد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

امان از عطر‌ها

شاید برای اکثر افراد، چیزی که باعث می‌شود بیشترین تداعی اتفاق بیفتد، دیدن یک عکس باشد؛ اما برای من و چند نفر از دوستانم این بوها هستند که آدم را با خودشان می‌برند به آن روز خاصی که خاطره در آن موقع، رخ داده‌است.

برای من چای ماسالا هر زمانی که بویش را استشمام کنم، سرمای زمستان یادم می‌آید و همین طور بارش تند باران و دوستی که با او خاطرات مشترکی در نوشیدن انواع چای‌ها مخصوصاً چای ماسالا داریم.

دیروز که از جایی چای ماسالا به دستم رسید، با آن‌که هوا به شدت گرم بود تصمیم گرفتم درست کنم و ریختن آب جوش در لیوان همان و پخش شدن بوی چای همان و احساس سرمایی که زیر باران با دوستم از آن لذت می بردیم همان. انگار نه انگار که شهریور بود درست مثل آذرماه پارسال که هوای شیراز نسبتاً سرد بود و باران خیلی تندی هم می‌بارید، احساس کردم اتاق سرد شد و حتی صدای ماشین و آهنگی هم که از داخلش شنیده می‌شد هم به گوشم می‌رسید؛ این خاطره به قدری طبیعی بود که یک لحظه خودم را داخل ماشین نشسته کنار دوستم دیدم و چیزی نمانده‌بود که سؤالی هم از او بپرسم که این حالت خلسه‌مانند تمام شد و خود را در اتاق یافتم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

توارد

در ادبیات جهان همیشه شخصیت هایی خلق شده اند که نخواسته اند مثل سایرین زندگی معمولی داشته باشند و تصمیم جدی گرفته اند که سطح بالاتری از هستی را نسبت به هم دوره ایهایشان تجربه و زندگی کنند.
اشخاصی که توسط صمد بهرنگی خلق شده اند نیز عمدتاً با نگاهی نمادین از جمله همین افراد هستند.
یکی از کتاب هایی که از زمان نوشتنش تا کنون که بیش از پنجاه سال از اولین چاپش می گذرد، خوانندگان زیادی دارد و باعث ایجاد نقد و تفسیر های مختلفی هم در مورد برداشت از این کتاب شده است، ماهی سیاه کوچولو نام دارد.
در این لحظه تا جایی که ذهنم یاری می کند می توانم سه شخصیت از نوع قهرمان ماهی سیاه کوچولو که شباهت های زیادی نیز به همدیگر دارند را نام ببرم:
یکی جاناتان مرغ دریایی نوشته ریچارد باخ است که قهرمان کتاب یعنی جاناتان ابداً دلش نمی خواهد مثل سایر مرغابی ها فقط در بین گل و لای زندگی محدودی داشته باشد، تشکیل خانواده دهد، شکار کند و روزی هم مثل دیگران بمیرد بدون این که کار خاصی انجام داده باشد.
دومی بنفشه ای است که در یکی از داستان های کتاب حمام روح نوشته جبران خلیل جبران حضور دارد که از کوتاه قد بودن و این که مجبور است تقریباً همیشه به زمین چسبیده باشد بسیار شاکیست و آرزو دارد مانند گل های سرخ، قدی بلند داشته باشد تا جهان را از چشم آن ها ببیند و در این راستا، ماجراهایی را تجربه می کند.
سومی هم داستان «ماهی سیاه کوچولو» اثر صمد بهرنگی است که در حقیقت داستان همه آنهایی است که به دنبال آرمان‌شهر خود و برای رسیدن به آن از چیزی نترسیدند و دست به مبارزه زدند تا از جویبارها و رودخانه‌ها بگذرند و به دریا برسند.
این که چنین اتفاقی در دنیای ادبیات بیفتد و نویسندگان یا شاعران بدون اطلاع یکدیگر موضوع واحدی را به شکل تقریباً یکسانی در آثارشان بیاورند توارد نام دارد که می تواند در نوع خودش از زیباترین رخداد های ادبی باشد.
به هر صورت کتاب ماهی سیاه کوچولو از جمله داستان هایی است که به هیچ وجه نمی توان گروه سنی خاصی را -علی رغم اکثر نوشته های صمد بهرنگی که مخاطبشان کودکان هستند- به عنوان گروه هدف آن نام برد.
این کتاب، داستانی است برای تمامی افراد در هر سن و سالی و فارغ از هر مرام یا مسلکی که دارند.
مهم ترین پیام قهرمان داستان نیز در این جمله وجود دارد که می گوید:
«مرگ خیلی آسان می‌تواند الان به سراغ من بیاید؛ اما من تا می‌توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم. البته اگر یک‌وقت ناچار با مرگ روبه‌رو شدم که می‌شوم، مهم نیست. مهم این است که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد…».

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۱ دیدگاه

به یادِ ملانی همیلتون

در کتاب زیبای برباد‌رفته شخصیتی به یاد ماندنی و خاص وجود دارد که گرچه شخص اول و حتی دوم کتاب نیست؛ اما ویژگی‌های بارز شخصیتیش باعث می‌شود که برای مدت‌ها پس از خواندن کتاب، در ذهن خواننده باقی بماند؛ این شخصیت، ملانی همیلتون نام دارد که خواهرِ شوهرِ اولِ قهرمانِ کتاب یعنی اسکارلت اوهارا است.

درست است که این فرد در کتاب خاکستری نیست و می‌تواند تا حدی هم آرمانی به نظر آید؛ اما نویسنده در پرداختن به ویژگی‌های اخلاقی ملانی آن قدرها هم افراط نکرده که بتوانیم بر او خورده بگیریم که چرا ملانی این قدر خوب و پاک از کار درآمده‌است.

ملانی شخصیتی دارد که علاوه بر این‌که دنبال ایراد گرفتن از دیگران نیست، تلاش فراوانی نیز دارد که تنها خوبی‌های اشخاص را فارغ از این‌که با آنان نسبت فامیلی داشته‌باشد یا نه ببیند و بر همین اساس هم با افراد حشر و نشر دارد.

من در زندگیم شخصیت‌هایی مثل ملانی زیاد ندیده‌ام؛ ولی یک نفر هست که خیلی شبیه اوست و اگر او نبود می‌پنداشتم شخصیت ملانی در برباد‌رفته، چیزی جز تخیل نویسنده نیست.

امروز باخبر شدم که اولیویا دی هاویلند، بازیگر نقش ملانی در صد و چهار سالگی از دنیا رفته‌است. او یکی از آخرین بازماندگان سینمای کلاسیک هالیوود و پیرترین بازیگر در قید حیاتی بود که برنده جایزه اسکار شده‌بود. وی همچنین آخرین بازیگر بازمانده از بین هنرپیشگان اصلی فیلم کلاسیک برباد‌رفته بود.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

وای به حالت!

حتماً شما هم قبول دارید در زندگی لحظاتی هست که آدم دلش می‌خواهد درست در همان موقع دکمه توقف فیلم حیاتش زده‌شود و آن خاطره به ابدیت پیوند بخورد تا بتواند برای همیشه مزه خوب چنان پیشامد مبارکی را بچشد و باز هم تکرارش کند و اصلاً چرا تکرار؟ همین جاودانه شدنش به نظرم کافی باشد که تا آخر دنیا درگیر آن سرخوشی تمام‌نشدنی گردد و آن لحظه‌های ناب، آن عشق سرشار، آن مِهرِ پاینده، آن صدای دلنشین، آن هم‌سفر مهربان، آن یار غار، آن گم‌شده‌ی دیریافته، آن خوب، آن نازنین، آن فرشته و آنی که فقط آن است و بس برای همیشه‌ی خدا در کنارش بمانند و از پیشش جنب نخورند

وقتی از بالا و از نگاه یک نفر دیگر به خودم نگاه می‌کنم خیلی به سختی می‌توانم این همه احساسات فرو‌خورده را درک کنم و این همه محرومیت و محدودیت را در یک فرد بپذیرم.

واقعاً در این همه حرمان چه کسی مقصر است؟

اصلاً آیا به فرض پیدا کردن مقصر، مشکلی حل می‌شود؟!

به فرض که مقصر را هم پیدا کردیم و به خاطر تمام جنایاتی که مرتکب شده، دارش هم زدیم، آیا این خلأ‌ها پر می‌شوند؟

آیا پاسخ این همه چرا پیدا می‌شود؟

آیا عمر رفته باز می‌گردد؟

آیا کودکی، نوجوانی و حالا هم جوانی و احتمالاً به زودی پیریِ تباه‌شده به سادگی فراموش خواهند شد؟

آیا این زخم‌های باز، التیام پیدا می‌کنند؟

اگر فقط یک ذره در مثبت بودن پاسخ این پرسش‌ها اطمینان داشتم، دنیا را برای محقق کردن حتی یکی از جواب‌هایشان به هم می‌ریختم؛ ولی افسوس به اندازه‌ای که به عشق اعتقاد دارم، مطمئن هستم پاسخ تمام سؤالاتی که در این متن نوشتم و حتی آن‌هایی که در ذهنم وجود دارند هم قطع به یقین منفی است.

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرام تو شد ای عشق حلالت
طاووسی و حُسنت قفس پر زدن توست
ای مرغ گرفتار چه سود از پر و بالت
زیبایی امروز تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دلخوشی رو به زوالت
مانند اناری که سر شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت
پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوار سکوت است سؤالت
یک بار به اصرار تو عاشق شدم ای دل
این‌ بار اگر اصرار کنی، وای به حالت
فاضل نظری

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , | ۴ دیدگاه

معرفی کتاب طولانی‌ترین سفر

درست از زمانی که دوره‌ی ابتدایی را پشت سر گذاشتم؛ یکی از زیباترین لذت‌های زندگی را در خواندن رمان و به خصوص درام‌های عاشقانه یافتم؛ البته نه از آن عشق‌های آبکی که در اغلب کتاب‌های ایرانی دیده می‌شوند که فیلم‌ها و سریال‌هایمان هم سرشار هستند از همین نوع مثلاً عشق و عاشقی‌ها.

من درام‌های عاشقانه‌ای را می‌پسندم که در عین این‌که از تنها انگیزه‌ی زندگی -یعنی عشق- صحبت می‌کنند؛ به جریان زندگی هم بپردازند و از واقعیات دور نشوند.

اگر قرار است وصالی را ترسیم کنند، سختی‌های این رسیدن عاشق و معشوق را هم بیان کنند و اگر قرار است از یک پیروزی بزرگ حکایت کنند، تا حد امکان توضیح دهند که قهرمان کتاب، با طی کردن چه مراحلی به این نقطه که آرزویش بوده دست یافته‌است.

کتاب طولانی‌ترین سفر، نوشته‌ی نیکلاس اسپارکس و با ترجمه‌ی شهرزاد موحد بیات از این دسته است.

چند دقیقه از خواندن این کتاب فوق‌العاده نمی‌گذرد که دارم در موردش می‌نویسم.

متأسفانه چنان‌که از قدیم و ندیم مرسوم است نمی‌توانم دقیقاً حسی را که از مطالعه‌ی این کتاب تجربه کردم، بیان کنم؛ اما روایت یک زندگی طولانی را شنیدم که دو نفر علی‌رغم تمام مشکلات، عمیقاً یکدیگر را دوست داشتند و تا آخرین لحظه‌های حیات هم بر عشقشان وفادار و ثابت‌قدم بودند.

نیکلاس اسپارکس یک کتاب دیگر به نام پیامی در بطری هم دارد که قبلاً خوانده‌ام که باید در مطلبی دیگر معرفیش کنم؛ اما در حال حاضر تنها چیزی که می‌توانم در معرفی کتاب طولانی‌ترین سفر بگویم این است که این کتاب دو داستان را روایت می‌کند: یکی در دهه چهل میلادی می‌گذرد و دیگری در زمان حال و علاوه بر خواندن یک رمان می‌توان به تجربه‌های بسیار جالبی در مورد جنگ جهانی هم دست یافت که لذت مطالعه‌ی این کتاب را چند برابر می‌کنند.

یکی از زیباترین جملاتی که در این کتاب خواندم این است:

«اگر بهشتی باشد، ما دوباره یکدیگر را پیدا خواهیم کرد؛ چون بدون تو بهشتی وجود ندارد.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

معرفی کتاب پسر شبح

کتاب پسر شبح نوشته‌ی مارتین پیستاریوس و با ترجمه‌ی اصغر اندرودی را خواندم و با آن‌که مثل اغلب کتاب‌هایی که این اواخر خوانده‌ام، ترجمه‌ی چشمگیری نداشت؛ از مطالعه‌اش چنان غرق لذت شدم که این لذت وافر را بر ترجمه‌ی فاجعه‌بارش می‌بخشم.
فکرش را بکنید، ترجمه‌ی این کتاب به قدری افتضاح است که شخصیت‌هایش به جای آن‌که گاهی اوقات به آرامی حرف بزنند، به نرمی صحبت می‌کنند، به نرمی وارد اتاق می‌شوند و حتی یکی از آن‌ها از پرداخت نکردن نفقه‌اش توسط شوهرش شکایت دارد؛ حال آن‌که واژه‌ی نفقه مختص حقوق ایران است و چه بهتر می‌بود که مترجم از کلمه‌ی خرجی استفاده می‌کرد و با به کار بردن کلمات عربی و بعضاً نامتجانس و نامتناسب، عبارات عجیبی مثل وجودم را از حسادت می‌آکند و بدون صدا ما قادر به اختیارداری هیچ چیزی نیستیم و غیره را خلق و ایجاد نمی‌کرد.
با آن‌که در زبان فارسی واژه‌ی گفتار‌درمانگر وجود دارد و مورد استفاده‌ی آنان که با روان‌شناسی و مباحث مرتبط با آن سر و کار دارند نیز هست، مترجم این کتاب از واژه‌ی کلام‌درمانگر استفاده کرده‌است که این هم از جمله کلمات نامناسب و نامتجانس می‌باشد.
از تمام این‌ها که بگذریم در معرفی کتاب از پیش‌گفتارش بهره می‌گیریم که می‌گوید:
تسمه‌ای چرمی مارتین را به صندلی چرخدارش بسته و راست نگهش داشته‌است، بدنش زندانی است که قدرت فرار از آن را ندارد، وقتی سعی می‌کند حرف بزند ساکت است؛ وقتی می‌خواهد بازوانش را حرکت دهد، آن‌ها بی‌حرکت می‌مانند. میان او و دیگر بچه‌ها تنها یک تفاوت وجود دارد: ذهنش، زمانی که سعی دارد از زندان خود رها شود، جست می‌زند، شیرجه می‌زند و آذرخشی از رنگ باشکوه را در دنیای خاکستری از غیب ظاهر می‌کند، ولی هیچ کس این را نمی‌داند، زیرا وی قادر نیست کلامی بر زبان آورد. او را صدفی خالی می‌پندارند و نه سال است که بر روی صندلی چرخدارش نشسته‌است. بیست و پنج سال دارد، ولی خاطراتش از لحظه‌ای آغاز می‌شود که از جایی که گم شده‌است به زندگی باز‌می‌گردد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

امان از ترجمه‌های فاجعه‌بار

یکی از عواملی که نقش بسیار مؤثری در ترغیب مخاطب به خواندن کتاب‌های غیرفارسی، ایفا می‌کند، بی‌گمان ترجمه‌ی عالی آن‌هاست؛ اما متأسفانه در چند روز اخیر که توانسته‌ام چند کتاب خارجی را بخوانم، به اندازه‌ای با ترجمه‌های الکی و از روی کم‌سوادی و حتی بی‌سوادی مترجم، مواجه شده‌ام که به شدت از خواندن چنین کتاب‌هایی پشیمان شدم.

قبول دارید که مطالعه‌ی کتابی که ترجمه‌ی بدی داشته‌باشد، علاوه بر این‌که لذت چندانی در پی ندارد، در بیشتر موارد به ایجاد انگیزه برای نخواندن هم کمک شایانی می‌کند؛ البته من هم پیشاپیش اعتراض احتمالی شما را با جان و دل پذیرا هستم که ایجاد انگیزه و کمک شایان کردن معمولاً در موارد مثبت، کاربرد دارند؛ اما چه اشکالی دارد یک بار هم بین این همه مترجم سطحی‌نگر که هر واژه‌ای را بدون توجه به جایگاه مناسبش در متن قرار می‌دهند، من هم کمی هنجارشکنی کنم.

اجازه دهید چند نمونه از ترجمه‌های بدی را که گفتم خدمتتان عرض کنم؛ خواستم بنویسم با این امید که از تکرار چنین اشتباهاتی پرهیز شود که با تأسف بسیار آگاهم که در اوضاع کنونی سطح مطالعه در جامعه، نباید حتی به تحقق چنین آرزو و امیدی هم دلبسته شویم؛ به همین خاطر هم، این نوشته را صرفاً درد دلی به حساب آورید و بس؛ باز هم فقط به جهت یادآوری عرض می‌کنم که درد دل درست است و نه درد و دل؛ اما باید این نکته را هم در نظر داشته‌باشیم که زبان هم‌آن است که کاربرانش به کار می‌برند و اصلا هم شکل یک‌تا و پای‌داری ندارد. زمانی «اندیشه» معنای ترس و نگرانی داشته و حالا معنای فکر دارد. پدربزرگ من «حال گرفتن» را به معنای احوال پرسیدن به کار می‌بـُرد و من به معنایی شبیه کـِنـِف کردن به کارش می‌برم. هم‌این است که وقتی کسی می‌پرسد فلان واژه، عبارت یا جمله از نظر زبانی درست است یا نه، تنها جوابی که می‌توانم بدهمش این است که در زبان درست و غلط نداریم. یا آن واژه، عبارت یا جمله کاری را که می‌خواهی می‌کند یا نمی‌کند. اگر می‌کند به خواسته‌ات رسیده‌ای، اگر نه، دنبال بهترش بگرد. دیده‌ام گاه یقه‌ی کسی را می‌گیرند که چرا می‌گویی یا می‌نویسی «درد و دل»، درستش «درد دل» است. گفتم که درست و غلط چندآن معنایی ندارد. اما یادمان باشد که در فارسی – مخصوصا فارسی قدیمی‌تر از الان – فعل‌های مرکبی با «کردن» هست که در آن‌ها «کردن» معنای گفتن می‌دهد. مثلا «حکایت کردن». با این قیاس «درد دل کردن» یعنی گفتن درد دل؛ یا در واقع غم‌گساری. اما «درد و دل کردن» چندآن معنایی ندارد. انگار به هم‌این معنای غم‌گساری هم به کارش می‌برند. پس اگر برای کسی فرق دیگری ندارد – مثلا از شکل خاص آوایی «درد و دل» خوشش نمی‌آید – اگر بنویسد «درد دل» هم خودش را از یقه‌بگیری‌های دوستان ادبیات‌خوانده رها می‌کند و هم شیرین‌تر نوشته است.

از بحث اصلی دور نشویم؛ تمام این‌ها دلیلی بر آن نمی‌شود که هر کس به این بهانه هر واژه‌ای را که دلش خواست در هر کاربردی که مایل بود، بدون توجه به دستور زبان استفاده کند.

مثال‌هایی از ترجمه‌ی بد در کتاب‌هایی که به تازگی خوانده‌ام:

در جایی از کتاب ۱۹۸۴ نوشته‌ی جورج اورول خوانده‌ام که: «او همیشه سخن‌های نامربوط می‌زد» حالا اگر در دیاری که مترجم زندگی می‌کرده سخن‌ها را به جای حرف‌ها می‌زنند، کاش این طرز استفاده را برای خودشان نگه دارند!

در جایی از کتاب یادداشت‌های زیرزمینی نوشته‌ی فئودور داستایفسکی -که با عرض شرمندگی بسیار که باز هم به بحث کاربرد صحیح اسامی و واژگان بازمی‌گردیم، مترجمان مختلف نام این نویسنده را به اشکال متفاوتی در فارسی نوشته‌اند: «داستایوفسکی»، «داستایِفسکی» و «داستایِوسکی» که مورد دوم، تلفظ صحیح نام اوست. خشایار دیهیمی در ترجمهٔ زندگینامهٔ داستایِفسکی نوشتهٔ ادوارد هلت کار نام او را به شکل «داستایِفسکی» آورده‌است- می‌خوانیم که: «نگاهش را به صورتم چسباند و با ناشکیبایی منتظر ماند» که اگر نگاه قابلیت چسبیدن و چسبانده‌شدن دارد، من در این زمینه به علت نابینایی، تجربه‌ای ندارم؛ اما تا آن‌جا که از دوستان بینایم شنیده‌ام نگاه، قادر نیست به جایی بچسبد؛ اگر هم گفته‌شود مترجم قصد داشته از مجاز با علاقه‌ی آلیه یا محلیه، بهره گیرد که تا جایی که دانش اندک من اجازه می‌دهد چنین مجازی هم در زبان فارسی در شکلی که مترجم کتاب آورده‌است، کاربرد خاصی ندارد.

به دلیل طولانی شدن مطلب، بقیه‌ی مثال‌ها را در نوشته‌ی دیگری خواهم آورد؛ اما در مورد تلفظ صحیح نام نویسندگان غیر‌ایرانی، دلیل این‌که به اشکال مختلفی به کار برده‌می‌شوند مترجم‌ها هستند که هر کدام بنا به علتی خاص، تلفظ ویژه‌ای را انتخاب کرده‌اند؛ مثلاً در مورد خانم الیف شافاک که کتاب ملت عشق او این اواخر، بین ما ایرانی‌ها خیلی گل کرده‌است؛ بر اساس زبان ترکی استانبولی اِلیف شافاک، صحیح است نه اِلیف شفق و شَفَک و هر چیز دیگر؛ درست است که معنای شافاک در ترکی استانبولی همان شفق عربیست؛ ولی ترک‌های ترکیه به شکل شافاک به کارش می‌برند و چه‌قدر خوب است که مترجم‌ها قبل از استفاده از اسامی خارجی به تلفظ درست آن در زبان مبدأ توجه کنند و در اولین کاربردها هم با اعراب‌گذاری، شیوه‌ی تلفظ صحیحش را به مخاطبان بیاموزند تا علاوه بر این‌که از اشتباهات بعدی جلوگیری شود، شکل اصلی و درست آن نام‌ها هم بین خوانندگان کتاب‌هایشان جا بیفتد.

این روز‌ها جای مترجمین کارکشته‌ای همچون ابوالحسن نجفی، نجف دریابندری و محمد قاضی حسابی بینمان خالیست.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

فراموشی

این روز‌ها به خاطر قرنطینه‌ی خانگی بیش از هر زمان دیگری مشغول پرداختن به دلبستگی‌هایم البته آن‌هایی که بدون حضور دیگران قابل انجام به نظر می‌رسند، هستم و تا می‌توانم کتاب می‌خوانم و آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را گوش می‌دهم و زبان انگلیسی تمرین می‌کنم و فیلم‌هایی را که دوست دارم می‌بینم؛ این وسط اگر وقتی هم پیدا شود به آینده فکر می‌کنم.

یکی از مسائلی که خیلی ذهنم را درگیر کرده، زمان پیریست که با آمدنش کلی هم مهمان ناخوانده‌ی دیگر را به همراه خودش می‌آورد که مهم‌ترینشان بیماری‌های جسمی و ذهنی و بعضاً روحیست.

قبول دارید حالا که به دلیل شیوع کرونا مجبور هستیم در خانه بمانیم و به هیچ وجه با عزیزانمان تماس فیزیکی برقرار نکنیم، به طور جدی متوجه شده‌ایم که چه‌قدر آن کنار هم بودن‌ها و صحبت‌های چندنفره و از همه مهم‌تر، در آغوش گرفتن‌ها و بوسه‌های گاه و بی‌گاه که به هر مناسبتی رد و بدل می‌شدند، چه اتفاقات ارزشمندی بودند و ما علاوه بر این‌که اصلاً قدرشان را نمی‌دانستیم، بیشتر اوقات هم خیلی عادی باهاشان برخورد می‌کردیم؟!

بگذریم؛ یکی از مریضی‌هایی که ممکن است با افزایش سن به سراغ آدم بیاید، زوال عقل است که بارزترین آن به شکل آلزایمر یا همان فراموشی خودش را نشان می‌دهد که بنابر شرایط شخص گرفتار بیماری، به شکل‌های مختلفی هم در او بروز می‌کند؛ از نوع خفیفش گرفته تا حاد آن. این وسط چیزی که اهمیت دارد سوای مقطعی یا دائمی بودن فراموشی، این است که آیا ممکن است انسان آن همه عشق و محبتی را که عزیزانش به او ابراز می‌کرده‌اند را از خاطر ببرد؟

آیا واقعاً آن عطرهای ناب، آن صداهای مهربان، آن نگاه‌های گیرا، آن خنده‌های از ته دل، آن اشک‌های شوق، آن گریه‌های ناشی از اندوه و شاید بالا‌تر از تمام این موارد، گرمای دست‌های نوازشگر دوستان، همه و همه به فراموشی سپرده خواهند شد؟

با تمام این اوصاف، هر قدر هم میزان بیماری در شخص، شدید باشد تنها مسأله‌ی آرامشبخش برای او می‌تواند این باشد که خودش که متوجه این فراموشی نیست و اگر شخصی بداند که آلزایمر دارد، شاید همین دانستن، دلیلی باشد بر این‌که او خوب شده یا از اول هم آلزایمر نداشته‌است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

در حَسرَتِ آن عطرِ گم‌شده

امروز که داشتم کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم به این قطعه‌ی ادبی که در کتاب فارسی عمومیمان که در دوره‌ی شیرینِ لیسانس خواندیمش، رسیدم.

نام کتاب فارسی عمومی را نویسندگانش که از استادان ادبیات دانشگاه شیراز هستند به حق، سخنِ شیرینِ فارسی نهاده‌اند و چه زیبا هم نام‌گذاریش کرده‌اند.

نام این قطعه، در حسرتِ آن عطرِ گم‌شده» است که از کتاب لحظه‌های درنگ، نوشته‌ی دکتر محمدرضا مهدی‌زاده انتخاب شده‌است:

بی‌حوصله‌ای.

آسمان روی سرت سنگینی می‌کند.

دهانت تلخ است و دست‌هایت پر از زمستان.

پاهایت مثل صخره، سخت شده‌اند.

از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی.

به درختان رو‌به‌رو خیره می‌شوی.

حرف‌هایت را مچاله می‌کنی و روی گرده‌ی باد می‌اندازی.

دلت به حال خودت می‌سوزد.
تو تنهایی.

کسی با تو حرف نمی‌زند.

کسی زنگ در خانه‌ات را به صدا در‌نمی‌آورد.

چلچله‌ای در محدوده‌ی صدای تو پر نمی‌کشد.

در حسرت آن عطر گم‌شده چه شب‌ها که خوابت نبرده‌است؛ اما روی تپه‌ی صبح، جایی برای تو نیست.

کسی به تو سلام نمی‌کند.

کسی به تو شب‌به‌خیر نمی‌گوید.

روز‌هایت کش آمده‌اند، درست مثل دست‌هایت که با دره‌های مه‌آلود مماس شده‌اند.

مه تمام تنت را گرفته‌است.

کسی تو را نمی‌بیند.

به دیوار‌ها دل بسته‌ای.

قطعه‌ای از رودخانه را در تنگی کوچک حبس کرده‌ای، با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه‌ی گندم را در یک بشقاب جا داده‌ای؛ تا شاید گلی به سرت بزنند.

ماهی‌ها می‌چرخند و شب می‌شود.

ماهی‌ها می‌چرخند و روز می‌شود؛ اما بهار به سراغ تو نمی‌آید و از کنار خانه‌ات رد می‌شود.

گندم‌های بشقاب، قامتی برای ایستادن ندارند و ماهی‌های تنگ، موج را نمی‌شناسند.

کمی از خودت فاصله بگیر!

لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور!

کنار دلت بنشین!

وقتی نسیم، نارنج‌ها را به حرف می‌گیرد، کلمه‌ها را از خودت دور کن!

بگذار بارانِ گریه بر دامنه‌های روح تو ببارد!

تو دیروز خوب بودی.

یادت هست؟

کفش‌های بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند.

جیب‌هایت پر از نخودچی و خنده بود.

دفتر مشق تو بوی آب می‌داد، بوی نان، بوی بیست.

اندوهی در کوهپایه‌های احساس تو پرسه نمی‌زد.

چرا زمستان در دهلیز دلت رخنه کرد؟!

چرا پشتِ پَرچینِ پاییز پنهان شدی؟!

چرا با آینه صمیمی نشدی؟!

پلک‌هایت را شانه بزن!

هنوز وقت هست.

می‌توانی یکبار دیگر بهار را ببینی.

بگذار بنفشه‌ها و یاسمن‌ها دورت را بگیرند!

بگذار صدای قناری‌ها روی تنهایی تو ببارد!

بهار آمده‌است.

دلت را آب و جارو کن!

یقین دارم، این بار به خانه‌ات می‌آید و تو مثل گیلاس‌ها زیبا می‌شوی.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید: