جهان‌های متفاوت

همان طور که هر چهره یا صدایی در بین تمام آدم‌های روی کره‌ی زمین، مختص به صاحب آن است و ما بی‌نهایت صدا و صورت را می‌توانیم برای همه‌ی انسان‌ها در نظر بگیریم، به اندازه‌ی هر کدامشان هم باید یک عقیده و مرام و به طور کلی لازم است یک تفکر خاص را هم لحاظ کنیم؛ با این اوصاف شاید این سخن خالی از اغراق نباشد که در جهانی که ما در آن زندگی می‌کنیم به ازای هر انسان، یک جهان متفاوت وجود دارد و این مسأله را وقتی متوجه می‌شویم که با بهره‌گیری از تکنولوژی‌های پیش‌پا‌افتاده‌ای مثل اینستاگرام و تلگرام، زمان محدودی را به بررسی وضعیت‌های مخاطبین یا دنبال‌کنندگانمان اختصاص دهیم

موقعی که چنین کاری انجام دهیم می‌بینیم که ممکن است با وجود اشتراک‌های بسیاری بین هر چند نفر از کسانی که وضعیتشان را چک می‌کنیم مثل زندگی در شهری یکسان و تحصیل در رشته‌ای واحد و حتی خواهر و برادر بودن دو نفر از آنان، واقعاً تفاوت‌های عمیق و چشمگیری در اوضاع و احوال آن‌ها و برداشت‌هایشان از مسائل مختلف دیده‌می‌شود.

یک نفر به تأسی از سهراب سپهری معتقد است همه‌ی جهان در اختیار اوست و آسمان، فکر و هوا نیز مال اویند و حتی گاهی هم اگر قارچ‌های غربت می‌رویند برایش اهمیتی ندارد و در مقابل یکی دیگر هم فقط عکس‌هایش را با دوستانش دم به دقیقه پست می‌کند و زیر همه‌شان هم به تقلید از حافظ می‌نویسد:

ایام خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

آن یکی هم تصاویر و فیلم‌هایش را بدون شرح منتشر می‌کند و دیگری هم با شعری از فروغ فرخزاد به آفتاب سلامی دوباره می‌دهد و خلاصه هر کس برای خودش دنیای مخصوصی دارد که دیگران را ابداً راهی به آن نیست.

در عین این‌که ممکن است یک نفر آگهی ترحیم یکی از عزیزانش را پست کند، دیگری عکس کیک تولدش را همراه با هدایای بسیاری که از دوستان و اقوامش گرفته، منتشر می‌کند.

این است که معتقدم اگر بگوییم به تعداد تمام آدم‌ها، جهان‌های متفاوتی وجود دارد، کلام ناصحیحی نگفته‌ایم.

حالا دیگر نظریه‌ی جهان‌های موازی که در میان فیزیک‌دانان حسابی جنجال برپا کرده‌است را فاکتور می‌گیریم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

پیامی برای تمام آدم‌ها/ متن آخرین نامه‌ی گابریل گارسیا مارکز

اگر خداوند فقط لحظه‌ای از یاد می‌برد که عروسکی پارچه‌ای بیش نیستم و قطعه‌ای از زندگی به من هدیه می‌داد، شاید نمی‌گفتم همه‌ی آن‌چه می‌اندیشیدم و همه‌ی گفته‌هایم

اشیا را دوست می‌داشتم نه به سبب قیمتشان که معنایشان

رؤیا را به خواب ترجیح می‌دادم؛ زیرا فهمیده‌ام به ازای هر دقیقه چشم به هم گذاشتن، شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم

راه می‌رفتم آن‌گاه که دیگران می‌ایستادند

بیدار می‌ماندم به گاه خواب آن‌ها

و گوش می‌دادم وقتی که در سخنند

و چه‌قدر از خوردن یک بستنی لذت می‌بردم!

اگر خداوند فقط تکه‌ای از زندگی به من می‌بخشید، ساده لباس می‌پوشیدم

عریان، یله می‌شدم زیر نور آفتاب

نه فقط جسمم؛ بلکه روحم را عریان می‌کردم

اگر مرا قلبی بود تنفرم را می‌نوشتم روی یخ و چشم می‌دوختم به حضور آفتاب

نه فقط با خیال ونگوک شعری از بندتی را روی ستاره‌ها نقش می‌زدم؛ بلکه ترانه ای از سرات، شب‌آهنگی می‌شد که برای ماه می‌خواندم

اشک به پای گل‌های سرخ می‌ریختم تا درد ناشی از خار‌هایشان را درک کنم و هم‌چنین سرخی بوسه بر گلبرگ‌هایشان

الهی! اگر تکه‌ای زندگی از آن من بود، برای بیان احساسم به دیگران یک روز هم تأخیر نمی‌کردم

برای گفتن این حقیقت به مردم که دوستشان دارم و برای شوقِ شیدایی، انسان‌ها را قانع می‌کردم که چه اشتباه بزرگیست گریز از عشق به علت پیری؛ حال آن‌که پیر می‌شوند، وقتی عشق نمی‌ورزند

به یک کودک، بال می‌بخشیدم بی‌آن‌که در چگونگی پروازش دخالت کنم

به سالمندان می‌آموختم که مرگ با فراموشی می‌آید نه پیری

ای انسان‌ها! چه‌قدر از شما آموخته‌ام!

آموخته‌ام که همه می‌خواهند به قله برسند؛ حال آن‌که لذت حقیقی در بالا رفتن از کوه، نهفته‌است

آموخته‌ام زمانی که کودک برای اولین بار، انگشت پدر را می‌گیرد، او را اسیر خود می‌کند تا همیشه

آموخته‌ام که یک انسان فقط زمانی حق دارد به هم‌نوعش از بالا نگاه کند که دست یاری به سویش دراز کرده‌باشد

چه بسیار چیز‌ها از شما آموخته‌ام! ولی افسوس که هیچ کدام به کار نمی‌آیند؛ وقتی که در یک تابوت، آرام می‌گیرم؛ تا به همت شانه‌های پر‌مهر شما به خانه‌ی تنهاییم بروم

همیشه آن‌چه را بگو که احساس می‌کنی و عمل کن به آن‌چه می‌اندیشی

آه که اگر بدانم امروز، آخرین بار خواهد بود که تو را خفته می‌بینم، با تمام وجود در آغوش می‌گرفتمت و خداوند را به خاطر این‌که توانسته‌ام نگهبان روحت باشم، شکر می‌گفتم

اگر بدانم امروز، آخرین بار خواهد بود که تو را در حال خروج از خانه می‌بینم، به آغوش می‌کشیدمت

فقط برای آن‌که اندکی بیشتر بمانی، صدایت می‌زدم

آه که اگر بدانم امروز، آخرین بار خواهد بود که صدایت را می‌شنوم، فرد‌فرد کلماتت را ضبط می‌کردم؛ تا بی‌نهایت بار بشنومشان

آه که اگر بدانم این آخرین بار است که می‌بینمت، فقط یک چیز می‌گفتم: «دوستت دارم» بی‌آن‌که ابلهانه بپندارم که تو خود می‌دانی

همیشه یک فردایی هست و زندگی برای بهترین کار‌ها، فرصتی به ما می‌دهد؛ اما اگر اشتباه کنم و امروز، همه‌ی آن چیزی باشد که از عمر، برای ما مانده، فقط می‌خواهم به تو یک چیز بگویم: «دوستت دارم» تا هیچ‌گاه از یاد نبری

فردا برای هیچ کس تضمین نشده، پیر یا جوان

شاید امروز، آخرین باری باشد که کسانی را می‌بینی که دوستشان داری؛ پس زمان از کف مده، عمل کن، همین امروز، شاید فردا هیچ وقت نیاید و تو بی‌شک تأسف روزی را خواهی خورد که فرصت داشتی برای یک لبخند، یک آغوش؛ اما مشغولیت‌های زندگی، تو را از برآوردنِ آخرین خواسته‌ی آن‌ها باز‌داشته‌اند

دوستانت را حفظ کن و نیازت را به آن‌ها مدام در گوششان زمزمه کن

مهربانانه دوستشان داشته باش

زمان را برای گفتن یک متأسفم، مرا ببخش، متشکرم و دیگر مهر‌واژه‌هایی که می‌دانی از دست مده

هیچ کس تو را به خاطر افکار پنهانت به یاد نمی‌آرد؛ پس از خداوند خرد و توانایی بیان احساساتت را طلب کن؛ تا دوستانت بدانند، حضورشان تا چه حد برای تو عزیز است

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

باران و پاییز و شیراز و …

بالاخره پاییز 🍂 هم به شکلی کاملاً رسمی به شیراز رسید و امروز 🌧 باران قشنگی که بی‌شباهت به باران‌های بهاری هم نبود زمین را کمی خیس کرد و بوی خاک باران‌خورده و نمناک به هوا برخاست.
هنوز هم وقتی در این هوای لطیف، نفس می‌کشم بوی خاک را که شاید از بهترین عطر‌های جهان هم باشد در مشامم به خوبی حس می‌کنم.
نوشتن از این حالت کاری سخت است و فقط باید تجربه‌اش کنید که بدانید من چه می‌گویم.
آرامشی که بعد از این باران در هوا، موج می‌زند، وصف‌ناشدنیست. 🌸
مخصوصاً این‌که باران در غروب روز جمعه هم باریده خودش بر شاعرانگی و شاید هم دلتنگی فضا می‌افزاید. 😔
از قدیم و ندیم، پاییز با دلتنگی، انس و الفتی دیریونه دارد و حالا هم که عصر جمعه، رو به اتمام است این دلتنگی‌های پاییزی به اوج خودشان رسیده‌اند.

این متن زیبا را که نوشته‌ی خانم ساناز احمدی دوستدار است نیز تقدیمتان می‌کنم:

پاییز از پنجره گذشته است

روی میز پر است از برگ‌هایی که خاطره‌ی بهاری دور را آواز می‌خوانند

پاییز از پنجره گذشته است

ساعت به وقت باران است؛ اما تو هنوز نیامده‌ای

پاییز، بوی دلتنگی می‌دهد

بوی کاهی دفتر‌های سال‌های دورِ مدرسه

بوی کوچه‌های باران‌خورده

بوی مهربانی نیمکت‌های مدرسه

بوی تنهایی

بوی فال‌های بی‌وقتِ حافظ

بوی گل‌های نیمه‌تمام توی گلدان

پاییز، بوی دلتنگی می‌دهد

بوی نبودن تو را

بی‌تو، خواب‌های هر شبم را گریه می‌کنم

و تنهاییِ ممتدِ نداشتنِ تو را روی سطر‌های دفترم می‌دوم

بی‌تو، ساز‌های جهان در اتاق من گریه می‌کنند

وقتی نیستی، شمعدان‌های روی میز، بی‌آواز‌ترین ثانیه ها را اشک می‌شوند

و ستاره‌ها چه سرگردانند در پنجره‌ی اتاق بی‌تو

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

باز هم استفاده‌ی نابجا از معلولین در یک سریال

دقیقاً نمی‌دانم ما معلولین باید به چه زبانی از فیلم‌سازان بخواهیم که اگر در زمینه‌ی فرهنگ‌سازی، اهل خیر رساندن به ما نیستند، لا‌اقل شر هم نرسانند و اصلاً کاری به کار ما نداشته‌باشند و بگذارند خودمان آرام و بی‌صدا با فعالیت‌های روزمره‌مان دیگران را نسبت به توانمندی‌هایمان آگاه سازیم.

چه‌قدر باید در تلویزیون از معلولین -حالا از هر نوعی چه جسمی، چه نابینا و چه ناشنوا- استفاده‌ی ابزاری کنند که دلشان خنک شود و آرام بگیرند؟!

سریال ستایش که مثل ترمیناتور یا همان نابودگر که شاید بگویید بین ستایش و نابودگر شباهتی وجود ندارد؛ اما به نظرم مهم‌ترین تشابه این دو در این است که گویا قرار است هر سال شاهد یک سری جدید از ستایش نیز باشیم و این‌که این سریال هیچ کاری هم که نکند با قدرت بالایی مشغول نابود کردن وجهه‌ی معلولین است و از این لحاظ نیز شباهت بسیاری بین ستایش و نابودگر حد‌اقل به لحاظ اسمی، وجود دارد.

شاید بد نباشد اول از تیتراژ ستایش سه که شعرش سروده‌ی مهرزاد امیرخانی است و شهاب مظفری نیز آن را خوانده بگویم تا کم کم قضیه برایتان روشن شود.

در مورد متن تیتراژ همین اول موضعم را نسبت به آن اعلام می‌کنم؛ به عقیده‌ی من هیچ مضمون خارق‌العاده‌ای در هیچ بیتی از شعرش پیدا نمی‌شود ولی به این مسأله هم اصلاً کاری ندارم؛ چون این اولین تیتراژی نیست که متأسفانه چنین وضعیتی دارد.

در جایی از تیتراژ که انگار اوج متن نیز هست و خواننده با صدایی بسیار بلند نیز دو بار فریادش می‌زند چنین می‌شنویم:

زندگی عین دریای بی‌آب من همش راه میرم بی‌تو تو خواب

مثل یه کوریم که عصاشو داده به دست یه کرم شب‌تاب

حالا این‌که چه اصراری هست که در شعر بی‌محتوایش از کلمه‌ی توهین‌آمیز کور استفاده کند بر هیچ کس معلوم نیست جز این‌که نشان بدهد بعضی‌ها دلشان می‌خواهد در برابر فهمیدن هم مقاومت کنند و نمی‌توانند و یا نمی‌خواهند که بپذیرند این کلمه بار منفی و زننده‌ای دارد و شما که این مطلب را می‌خوانید، هیچ کس را نخواهید یافت که با شنیدن این واژه معنای مثبتی به ذهنش متبادر شود.

مگر نه این است که وقتی به عنوان مثال دو نفر که در جایی به سرعت راه می‌روند یا رانندگی می‌کنند وقتی تصادفی بینشان رخ می‌دهد اولین فحشی که بر زبانشان می‌آید مگه کوری؟ است؟

تازه اگر از این کلمه هم بگذریم کسی که شعر تیتراژ را ساخته قصدش از این مضمون‌سازی بی‌جا چه بوده که گفته:

مثل یک کوریم که عصاشو داده به دست یه کرم شب‌تاب

چه مفهوم بدیعی در لابلای کلمات این جمله وجود دارد که من هر‌چه دقت می‌کنم قدرت فهمش را در خود نمی‌بینم؟

در این باره فقط این به ذهنم می‌آید که برخی به طنز می‌گویند: اگر خواستی چیزی بگویی که بقیه فکر کنند تو بیشتر از آن‌ها می‌فهمی حرفت را طوری بزن که هیچ کس متوجه نشود چه گفته‌ای.

بهتر است بپردازم به جای دیگری از سریال که متأسفانه اولین بار هم نیست که در تلویزیون برای این‌که بخواهند تاوان اعمال بد یک نفر را به بیننده نشان دهند از فلج شدن یکی از شخصیت‌ها که نقشی منفی را در فیلم یا سریال بازی می‌کند، بهره می‌گیرند.

ما باید به چه زبانی بگوییم که هر کس معلول می‌شود -حالا نوع معلولیتش تفاوتی ندارد- هر دلیلی می‌تواند داشته‌باشد جز این‌که تقاص کار‌های زشتش در گذشته باشد؛ در این سریال حتی بی‌شرمی را به جایی رسانده‌اند که برای اثبات وجود خدا هم یک مواد‌فروش را در مقابل شخصی که فلج شده و توان سخن گفتن هم ندارد قرار می‌دهند و غلام به انیس می‌گوید: هر کی میگه خدا نیست حرف مفت می‌زنه خدا هست، خدا دقیقاً الآن بین من و تو نشسته. تو داری تقاص کاراتو پس میدی و از این حرف‌ها که اگر نعوذ بالله خدا این قدر ناتوان باشد که برای اثبات وجودش یک نفر را معلول کند و به جای این‌که آن فرد را که اعمال ناشایستی انجام داده به شکلی عقوبت دهد که فقط خودش آسیب ببیند، بلایی بر سرش آورد که بیشتر از خود او دیگران را به زحمت اندازد، نباید خدای عادلی باشد و چنین عملی قطعاً از انصاف خداوندی به دور است.

حالا این‌که چه باور اشتباه عمیق و ریشه‌داری بعد از دیدن این صحنه در سریال برای مخاطبان شکل می‌گیرد، مسأله‌ایست که اصلاً برای این شاعر و در کل دست اندرکاران این سریال و امثال چنین برنامه‌هایی، کوچک‌ترین اهمیتی ندارد.

وقتی در رسانه‌ی ملی چنین رفتاری با ما می‌شود، مشخص نیست چه‌قدر ما معلولین باید تلاش کنیم که از ذهن کسانی که درباره‌ی معلولیت آگاهی زیادی ندارند این‌که معلول شدنمان به خاطر کار‌های بد خودمان یا گذشتگانمان نیست را پاک کنیم و اصلاً آیا بتوانیم چنین کاری انجام دهیم هم خودش شاید مهم‌ترین پرسش باشد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۶ دیدگاه

به مناسبت تولد یکی از دوستان

درست از لحظه‌ای که برای اولین بار صدای تو، صدای گرم و سرشار از مهربانیت را شنیدم، احساس کردم پس از سال‌های طولانی آشنایی قدیمی را پیدا کرده‌ام؛ انگار که مدت‌ها بود که می‌شناختمت و حتی یک ذره هم تو را با خودم غریبه نمی‌دانستم.

شاید تمام ناراحتی من به خاطر ندیدن علتش این باشد که نمی‌توانم چهره و نگاه پر‌مهر آنان که از صمیم قلب دوستشان دارم را ببینم.

صدای تو را می‌شنوم؛ اما صورتت را نمی‌بینم

وقتی شروع به حرف زدن می‌کنی، صدایی مهربان در تاریکی بی‌انتها در ژرفای دریا گسترده می‌شود

صدایی که قایقی سرگردان را هدایت می‌کند

صدایت را می‌شنوم گرچه تو را نمی‌بینم

می‌دانم که این‌جایی؛ گرچه این‌جا نیستی.

مهربانیت را حس می‌کنم گرچه تو را نمی‌بینم.

من گم‌شده نیستم

از امواج خروشان و سهمگین نمی‌ترسم؛ زیرا صدای تو را به همراه دارم.

صدایی که پر از مهربانی و شهامت است.

با صدای تو حتی در تاریکی من گم‌شده نیستم.

می‌خواهم همیشه صدای تو را بشنوم؛ زیرا تا آن زمان که صدایت را می‌شنوم، قدرت زیستن دارم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۳ دیدگاه

خاطره ای با یاد سریال قصه‌های جزیره

امروز به یاد یکی از خاطرات سال‌های اول دانشجویی افتادم که تعریف کردنش به مقدمه‌ای احتیاج دارد.

در یکی از قسمت‌های سریال خاطره‌انگیز قصه‌های جزیره که دهه‌ی پر‌خاطره‌ی هفتاد از شبکه‌ی دو پخش می‌شد و من هم مثل بسیاری از هم‌سن و سالانم از بینندگان پر و پا قرصش بودیم، خانم‌های انجمن خیریه که هر هفته در خانه‌ی یکی از آن‌ها جلسه‌ی خیاطی برگزار می‌شد، آن روز در خانه‌ی ماریلا کاتبرت جمع شده و در ضمن خیاطی، مشغول غیبت کردن از اهالی جزیره بودند. هر کدام به نوبت اسم شخصی را می‌آوردند و بقیه هم به محض شنیدن نام او مطالب راست و دروغی را از گذشته‌ی آن فرد بی‌چاره نقل می‌کردند و این کار باعث می‌شد اکثرشان بخندند و وقتی از این کار خسته شدند، به ماریلا که با وجود رسیدن به سن پیری هنوز ازدواج نکرده‌بود گفتند: راستی ماریلا، تو چرا ازدواج نکردی؟ خواستگار نداشتی یا جریان چیز دیگه‌ای بوده؟ که خانم لیندی، دوست صمیمی ماریلا قبل از این‌که او جوابی بدهد گفت: چرا! اتفاقاً خواستگار‌های سمجی هم داشته ولی این‌که چرا به هیچ کدومشون جواب مثبت نداده رو من هم که چندین ساله باهاش دوستم نمی‌دونم؛ ماریلا خودت برامون بگو که ماریلا به آن‌ها می‌گوید: کاش در مورد یک مسأله‌ی دیگه‌ای حرف بزنید راشل لیندی من از تو بیشتر از این‌ها انتظار داشتم؛ تو مثلاً دوست صمیمی من هستی که راشل و بقیه‌ی خانم‌ها به اصرارشان ادامه می‌دهند که تو رو خدا ماریلا بگو خواستگارات چه کسانی بودند؟ لا‌اقل اسم یکیشون رو بگو و این‌که چرا ازدواج نکردی؟ که ماریلا هم برای این‌که دهان زن‌های فضول را ببندد می‌گوید: آقای مکتاویش یکی از کسانی بود که به خواستگاری من اومده‌بود و اتفاقاً خیلی هم دوستم داشت ولی که همه یک‌صدا گفتند: ولی چی؟ ولی چی؟ بهمون بگو دیگه! و ماریلا می‌گوید: ولی قسمت نشد دیگه! که هر‌چه اصرار می‌کنند دلیلش را توضیح بدهد و این‌که بیشتر از آقای مکتاویش برایشان بگوید تا مگر او را بشناسند این دفعه، دیگر ماریلا زیر بار نمی‌رود و بعد از رفتن خانم‌ها هم کلی با راشل لیندی دعوا می‌کند که چرا این بحث را به میان کشیده و از این حرف‌ها.

مدتی بعد که هنوز جریان خواستگاری آقای مکتاویش از ذهن زن‌ها پاک نشده و تا می‌توانند به آن پر و بال می‌دهند ناگهان سارا استنلی نوجوان دوازده ساله‌ی جزیره که یکی از شخصیت‌های اصلی سریال هم هست و در آن مجلس خیاطی هم حضور دارد در روزنامه می‌خواند که: بازدید آقای مکتاویش از جزیره‌ی زمان جوانیش پرنس ادوارد و با سرعت روزنامه را بر‌می‌دارد و به هر کس که در راه می‌بیند می‌گوید: آقای مکتاویش داره میاد جزیره! خواستگار قدیم ماریلا داره میاد! این خبر در آن جزیره‌ی کوچک می‌پیچد و زن‌ها باز هم به سراغ ماریلا می‌روند که: واقعاً خواستگارت داره میاد جزیره! نمیخوای بری ببینیش؟ شاید هنوز ازدواج نکرده‌باشه و از این مدل صحبت‌ها که حسابی ماریلا را می‌رنجانند و ماریلا که به قول معروف برای خالی نبودن عریضه همین طوری اسمی را بر زبان آورده در مخمصه‌ی بدی گیر می‌کند که جواب این زن‌های فضول را چه بدهد و اگر این صحبت او به گوش خود آقای مکتاویش که روحش هم از این ماجرا‌ها خبر ندارد، برسد چه آبروریزی‌ای درست خواهد‌شد.

بالاخره طی یک اتفاق، ماریلا و آقای مکتاویش با هم رو‌به‌رو می‌شوند و همه از فاصله‌ای نه‌چندان دور گوش‌ها و چشم‌هایشان را تیز می‌کنند که بین این دو عاشق دلباخته‌ی سال‌های دور چه صحبت‌هایی رد و بدل خواهد‌شد. ماریلا که چاره‌ای جز راست‌گویی به ذهنش نمی‌رسد، خیلی آهسته و به سرعت، اصل ماجرا را برای آقای مکتاویش تعریف می‌کند و زن‌ها که فقط صدای خنده‌های آن‌ها را می‌شنوند دل توی دلشان نیست که از قضیه سر در‌آورند و سر‌انجام، قصه‌ی عشق ماریلا هم ختم به خیر می‌شود.

و حالا خاطره‌ای که گفتم.

آن موقع‌ها که تازه به دانشگاه آمده‌بودیم هر کدام از پسر‌ها جدی یا شوخی و راست یا دروغ از علاقه‌شان به یکی از خانم‌های هم‌کلاسی می‌گفتند و هر وقت هم به من می‌رسیدند و می‌پرسیدند: تو از کی خوشت میاد؟ من هم که واقعاً عاشق هیچ کدامشان نبودم می‌گفتم: هیچ کس و پسر‌ها هم ابداً باور نمی‌کردند و می‌گفتند: ما تقریباً پنجاه‌تا هم‌کلاسیمون دختر هستند؛ مگه میشه تو از هیچ کدومشون خوشت نیومده‌باشه؟ که من هر قدر اصرار می‌کردم که: بله میشه و من جداً عاشق هیچ کدومشون نشدم مرغشان یک پا داشت و هر کاری هم که می‌کردم از صرافت قضیه نمی‌افتادند و همه‌اش می‌گفتند: ما که نمیخوایم بریم بهش بگیم! تو فقط بگو از کی خوشت میاد مثل ما که داریم میگیم.

من هم که می‌دیدم این‌ها ول‌کن ماجرا نیستند برای این‌که از شرشان راحت شوم یک سری نشانه‌های عمومی مثل اونی که زیاد آرایش می‌کنه و خیلی هم مذهبی نیست و به پسر‌ها هم اصلاً رو نمیده را بهشان تحویل دادم. آن‌ها هم که در بین مشخصات ذهنیشان جست و جویی کردند گفتند: ما که میگیم امکان نداره از کسی خوشت نیاد! داریم به یک نتایجی می‌رسیم! بیشتر نشونی بده تا ببینیم کیه که تک دلت رو بریده من هم که از این کار پشیمان شده‌بودم گفتم: بابا الکی گفتم هیچ کس نیست! فقط می‌خواستم ولم کنید ولی مگر توی گوششان می‌رفت؟ بالاخره بعد از کلی چانه‌زدن و مقاومت کردن، مقداری نشانه‌های دیگر مثل این‌که: اونی که زیاد کافی‌شاپ میره و به نظر می‌رسه خونواده‌اش خیلی هم پولدار باشند و فکر نکنم هیچ دوست‌پسری هم داشته‌باشه، را بهشان گفتم.

داشتم توی ذهنم دنبال نشانه‌های کلی دیگری می‌گشتم که یک نفرشان داد زد: یافتم! یافتم! خانم … رو میگی؟! آب نمی‌بینی وگرنه شناگر قابلی هم هستی ها! حالا از کی عاشقش شدی؟ از ترم اول؟ دوم؟ که من گفتم: بابا ولم کنید چرا متوجه نیستید من دارم الکی بهتون میگم که شاید بی‌خیال بشید و دست از سرم بردارین بعد توی روانی می‌پرسی: از کی عاشقش شدم؟ از روز ازل! قبل از آفرینش آدم و حوا! که یکی گفت: یواش‌تر بابا! مگه میشه قبل از خلقت پدر و مادر بشریت هم تو و اون وجود داشته‌باشید که از اون زمان عاشقش بشی؟ معلومه که به کلی جسم و جانت رو مال خودش کرده! که گفتم: خب من که از اول دارم میگم هیچی نیست و من عاشق هیچ کدوم از دخترای کلاس هم نشدم! شما از خر شیطون نمیاین پایین. اگه در این باره سؤالی نیست از پلیس مخفی‌های عزیز، اجازه‌ی مرخصی میخوام و بدون این‌که منتظر پاسخشان بمانم از آن‌جا رفتم.

چند روز بعد که به خاطر نزدیک شدن به امتحانات ترم، ذهنم حسابی مشغول پیدا کردن یک نفر برای ضبط کردن جزوه‌ها و کتاب‌هایم بود و بیست دقیقه‌ای هم تأخیر داشتم و با عجله به سمت دانشکده‌ی حقوق می‌رفتم و در راه هم به چند‌تا مانع که مشخص نبود از کجا سر در‌آورده‌اند، به شدت برخورد کردم و به این دلایل، بی‌نهایت عصبانی و ناراحت بودم که: آخه چرا من باید نابینا باشم که این همه مشکل برام پیش بیاد با صورتی اخمو که از چند کیلومتری هم معلوم بود به اصطلاح کشتی‌هایم غرق شده‌اند وارد کلاس شدم. به محض ورودم یکی از همان پسر‌ها که در بالا از شیطنت‌هایشان برایتان گفتم جلو آمد و در حالی که کمکم می‌کرد روی یک صندلی خالی بنشینم آهسته گفت: ماشالا اخبار به سرعت نور مخابره میشن این روز‌ها! عیبی نداره این اتفاقیه که ممکنه برای هر کسی پیش بیاد من که هم‌چنان ذره ای هم از عصبانیتم کاسته‌نشده‌بود به تندی به او گفتم: خفه شو! باز چه بازی جدیدی در آوردین؟ خبر کدومه؟! من در جریان هیچی نیستم بی‌خیال شو اصلاً حوصله ندارم؛ امروز حسابی بدبیاری آوردم؛ بذار لا‌اقل استاد متوجه نشه که من این قدر تأخیر داشتم. که گفت: عزیزم تو که میدونی دکتر … وقتی داره درس میده سرش رو می‌کنه توی لپتاپش و فقط پاورپوینت‌ها رو رد می‌کنه؛ نگران نباش عمراً فهمیده‌باشه در جهان اطرافش چی می‌گذره؛ ولی همون هم که این قدر از دنیا پرته می‌دونه ماجرا چیه! فقط مونده‌بودیم چه‌طوری باید قضیه رو به تو بگیم که خوشبختانه اخبار با سرعت که وسط حرفش پریدم و گفتم: بابا من نمی‌دونم از کدوم خبر یا اخبار صحبت می‌کنی؟ واقعاً حوصله ندارم؛ تو رو خدا شوخی رو بذار برای بعد یا زود خبرت هر‌چی که هست رو بگو و ساکت شو تا به درد خودم بمیرم. این را که گفتم گویا بهانه‌ی جدیدی به دستش داده‌باشم گفت: تو چرا بمیری؟! مگه نگفته‌بودی بین ما هیچی نیست؟ اگه راست گفته‌باشی که نباید این همه ناراحت باشی که! نه کسی اومده نه کسی رفته! ما هم دیگه حرفش رو نمی‌زنیم؛ اصلاً انگار نه انگار که خانم … با کسی به غیر از تو ازدواج کرده! عیب نداره الآن تو به عنوان اولین عاشق شکست‌خورده‌ی این کلاس محسوب میشی و حسابی هم در طول همین نیم ساعت بین پسر‌ها و شاید هم دختر‌ها معروف شدی؛ اصلاً خدا رو چی دیدی شاید یکی دیگه از همین دخترا بعد از شنیدن داستان عشقی که در نطفه خفه شد خودش اومد و باهات ازدواج کرد! کاش ما هم از این شانسا داشتیم!

این را که گفت نمی‌دانستم باید به حال خودم و اوضاعی که درست شده‌بود بخندم یا گریه کنم. حالا یک نفر بیاید و به این دیوانه‌ها بفهماند من الکی آن نشانه‌ها را گفته‌بودم؛ مگر قبول می‌کنند؟

از همان موقع هم هر زمان و به هر علتی که ناراحت می‌شدم یکی از همان گروه به من می‌گفت: بابا! هنوز هم که هواش از سرت نپریده! این عشق چه کار‌ها که نمی‌کنه! الهی شوهر خانم … بمیره که تو بری بگیریش البته نمی‌دونم اون موقع هم دوستش داشته‌باشی یا اون تو رو بخواد یا نه؛ اون که باید از خداشم باشه ولی تو رو دیگه نمی‌دونم و با آن‌که از آن ماجرا، چند سال می‌گذرد هنوز هم‌دوره‌ای‌ها فراموشش نکرده‌اند و گاهی که به هم تلفنی می‌زنیم باز حرف همان عشق نافرجام را وسط می‌کشند.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۴ دیدگاه

گِل

معمولاً افراد در زمان بچگی از بین تمام اسباب‌بازی‌هایشان به یکی بیشتر از بقیه علاقه نشان می‌دهند و با وجود گذشت مثلاً بیست سال از آن دوران یا حتی بیشتر باز هم وقتی به یادش می‌افتند لبخندی از سر رضایت می‌زنند که مثلاً: چه قدر من اون عروسکو دوست داشتم! چه قدر اون ماشین کوکیم برام عزیز بود و حسرت‌های شیرینی از این دست؛ اما من به دلیل این‌که تقریباً ده سال اول زندگیم را به دور از هم‌بازی‌هایم در روستا گذراندم تنها سرگرمی و مایه‌ی دلخوشیم، خاک بود و مقداری آب که با آن گِل درست می‌کردم و با آن، انواع حیوانات و وسایلی را که دستم بهشان می‌رسید که بفهمم چه شکلی هستند، می‌ساختم و از گِل‌بازی لذتی می‌بردم وصف‌ناشدنی.

برعکس حالا که تقریباً از تمام حیوانات چندشم می‌شود و حتی از بعضی‌ها هم می‌ترسم؛ زمان بچگیم به راحتی به سگ و گربه و خرگوش و مرغ و خروس و جوجه و کبوتر و روباه و گوسفند و بز و بره و بزغاله و کلاغ و غاز و خلاصه هر حیوانی که می‌شد در بیابان پیدا کنی دست می‌زدم و آن‌چنان با دقت به لمس بدن این جانوران می‌پرداختم که بعد از درست شدن شکل گِلیشان تا حد زیادی کپی خودشان در می‌آمد و وسایل خانه هم که جای خودش را داشت؛ همیشه بشقاب‌ها و قابلمه‌ها و قوری و کتری و تمام وسایل ریز و درشت خانه را با دقت زائد‌الوصفی دست می‌کشیدم و با تلاشی چند برابر آن هم با گِل درستشان می‌کردم.

حتی وقتی می‌خواستم با گِل، شکل یک خانه را درست کنم، تمام دیوار‌های بیرونی و درونی خانه‌ای را که خودمان در آن زندگی می‌کردیم به دقت از زیر دست می‌گذراندم و سقف هم از این قاعده، مستثنی نبود و از آن‌جا که شب‌های تابستان روی بام خانه می‌خوابیدیم برای آن قسمت و پی بردن شکل دقیق آن هم مشکلی نداشتم و هرگز هم حاضر نمی‌شدم وسیله یا حیوانی را که تا حالا ندیده‌ام با تکیه بر قوه‌ی تخیلم بسازم و شاید این موضوع دلیلی باشد بر این‌که به کتاب‌های رئال بیشتر از ژانر فانتزی علاقه دارم و خیلی دیر توانستم با این نوع، کتاب‌ها ارتباط برقرار کنم.

شاید تنها چیز‌هایی که بدون این‌که از نزدیک لمسشان کرده‌باشم و در آن زمان، زیاد هم با گِل درستشان می‌کردم خانه‌های چند‌طبقه باشند که فقط اسمشان را شنیده‌بودم و در آن هنگام حتی یکیشان را هم از نزدیک ندیده‌بودم؛ ولی تا دلتان بخواهد انواع خانه‌های دو‌طبقه، سه‌طبقه و چند‌طبقه را می‌ساختم و داخلش را هم پر می‌کردم از انواع حیوانات و وسایلی که بلد بودم با گِل درستشان کنم.

اصلاً به اصطلاح توی خانه بند نمی‌شدم و تابستان و زمستان هم برایم فرقی نداشت؛ فقط موقع خوردن چای یا غذا به خانه می‌آمدم و بقیه‌ی روز را درست از زمان بیداری تا نزدیکی‌های غروب، در بیابان -حالا چه گرم و چه سرد- می‌گذراندم. هر وقت هم که تشنه‌ام می‌شد هر قدر هم که از خانه دور بودم با سرعت زیاد، بیابان بی‌انتها و صاف را می‌دویدم و به خانه می‌آمدم و آبی می‌خوردم و با همان سرعت هم سر‌وقت گِل‌بازیم می‌رفتم.

پس از این‌که از بیابان به روستا برگشتیم و در جریان یک اتفاق با درس و مدرسه آشنا شدم، گِل‌ها را به کلی کنار گذاشتم و با سرگرمی‌های جدید‌ترم مشغول شدم. به هیچ وجه از آن تغییر پشیمان نبوده و نیستم؛ اما تنها چیزی که زیاد به آن فکر می‌کنم، همه‌ی آن دویدن‌های بدون ترس از موانع مختلف است که بی‌خیال ندیدن و هراس‌های ناشی از نابینایی، در آن گستره‌ی نامحدود، با فراغ بال می‌دویدم که اگر بگویم پرواز می‌کردم هم فکر نکنم اغراق کرده‌باشم؛ حالا شما که غریبه نیستید آن زمان، خیلی وقت‌ها اصلاً متوجه نابینایی نبودم که بخواهم برای دویدن ترسی داشته‌باشم ولی اگر خانواده هم به من می گفتند: مواظب باش! باز برایم تفاوتی نداشت چون من به هر حال مطمئن بودم که اتفاقی برایم نمی‌افتد و تا چندین متر این طرف و آن طرف خانه‌مان را مثل کف دستم می‌شناختم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

شهریور

برای هر آدمی معمولاً یک روز در سال یا اگر هم محدود به یک روز نباشد یک ایام مشخصی هست که همیشه به عنوان نقطه‌ی عطفی از آن یاد می‌کند و بعضی‌ها روز تولدشان چنین ویژگی‌ای دارد و تعدادی هم سالگرد ازدواج یا به دنیا آمدن فرزندشان و خلاصه برای هر کسی یک زمان‌های به خصوصی هست که به آن‌ها احساس متفاوتی دارد.

شهریور هر سال برای من چنین ویژگی‌ای دارد؛ چون تا قبل از رفتن به مدرسه بیشتر روز‌هایم تکراری بودند و از شروع تحصیل بود که زندگیم رنگ و بوی دیگری به خودش گرفت. برای من شهریور، حکم بهاری دارد که با آمدنش بی‌اغراق، گل‌های امید و آرزو در صحنه‌ی بازی زندگیم شکفته‌شدند و از آن موقع تا الآن با آدم‌هایی آشنا شده‌ام که هر یک در رسیدنم به این نقطه، سهمِ بسزایی بر عهده دارند.

از راننده‌ی اتوبوسی که هر روز در دوره‌ی ابتدایی، مسافر همیشگیش بودم و تا من نمی‌رسیدم اتوبوس را با آن همه مسافر حتی روشن هم نمی‌کرد چه برسد به این‌که راه هم بیفتد و به اعتراض‌های پیرمرد‌ها و پیرزن‌های بعضاً غرغروی هم‌شهری هم ابداً اهمیتی نمی‌داد، گرفته تا کارمند بانکی که وقتی اتوبوس نزدیک به یک سال از رده خارج اعلام شد با ماشین شخصیش هر روز من را به شهر می‌رساند و بر می‌گرداند.

از کارکنان نانوایی و مغازه‌ای که در ترمینال وقتی منتظر سرویس مدرسه می‌شدم من را به مغازه‌شان راه می‌دادند گرفته تا آن خانمی که در همسایگی همان نانوایی، خانه داشت و خودش هم باب آشنایی را با من باز کرد و گاهی من را به منزلش می‌برد و حالا یکی از دوستان نزدیک مادرم شده؛ همه و همه هم‌سفرانی بودند که باعث می‌شدند بدانم دنیا با تمام سختی‌هایش هنوز هم جای خوبی برای زندگی کردن است.

بعد‌ها هم که به خوابگاه شبانه‌روزی مشهد رفتم از سرپرست‌های خوابگاه گرفته تا سرایدار مدرسه که همسرش علاوه بر این‌که نقش آشپز خوابگاه را بر عهده داشت، در کمال مهربانی و بدون هیچ چشم‌داشتی لباس‌های بچه‌هایی که راهشان دور بود را برایشان رفو می‌کرد و مشاور خوابگاه و مسؤول بهداشت مدرسه که وجودشان برای ما در آن زمان، نعمتی بود تا آن دانشجویی که کاملاً داوطلبانه می‌آمد و اشکالات ریاضی بچه‌ها را برایشان رفع می‌کرد.

و حالا هم شیراز که در این سال‌ها، بهترین کسانی که ممکن بوده در زندگیم با آنان مواجه شوم، در سر راهم قرار گرفته‌اند و چون ممکن است این‌جا را بخوانند اسمی از سمتی که در خوابگاه یا دانشگاه بر عهده دارند نمی‌آورم؛ اما تأکید می‌کنم که در این شهر با هر کس که فکرش را بکنید از دانشجو گرفته تا استاد و هر مسؤول دیگری که در محیط دانشگاه، مشغول به کار است، ارتباط گرفته‌ام و از قریب به نود درصدشان هم جز خوبی چیزی ندیده‌ام.

من در دوران تحصیلم از اول ابتدایی تا حالا که تا دفاع از پایان‌نامه‌ام راهی نمانده با فرشته‌هایی آشنا شده‌ام که خواسته یا ناخواسته قسمتی از سرنوشت و زندگی من شده‌اند و به هیچ شکلی هم نمی‌توانم حتی یکی از آنان را حذف کنم یا ندید بگیرم. این انسان‌های ناب، این روح‌های بزرگ و این قلب‌های مهربان هر کدامشان تکه‌ای از وجود من هستند.

ابتدای همه‌ی این آشنایی‌ها شهریور و به ویژه، نیمه‌ی دوم آن بوده و برای همین هم شهریور خاص‌ترین ماه در تمام زندگی من است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

متنی که خیلی به دلم نشست

نویسنده‌ی این متن را نمی‌شناسم اما بدجور حرف‌های دل من و شاید هم خیلی‌های دیگر را به زبانی ساده گفته‌است.

امشب دلم را نمی‌دانم کجای این شهر جا گذاشته‌ام

نمی‌دانم این کلمه‌های خسته از جان من چه می‌خواهند که هی نبودنت را به رخم می‌کشند؟

نمی‌دانم امشب چندمِ تقویم است

از وقتی رفته‌ای تقویم روزگارِ من ورق نخورده‌است

من چه بی‌زمانم بی‌تو

مرا به خلوت نت‌های عاشق ببر

من از سکوت این ساز‌ها می‌ترسم

از آواز‌های در‌گلو‌مانده می‌ترسم

من از این سیم‌های خاموش، گام‌های سرگردان

من از این نت‌های بی‌حواس می‌ترسم

اگر تو نباشی، دلم را به سیمِ کدامین ساز ببندم که آوازِ خسته‌اش، اشکِ زمین را در نیاورد؟

بی‌تو همه‌ی ساز‌ها جز غم، آهنگی نمی‌شناسند

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , | ۹ دیدگاه

تو نیستی ولی …

تو نیستی ولی خیال بودنت با من است

با من حرف می‌زند

با من راه می‌رود

برایم شعر می‌خواند

برایم چای می‌ریزد

با من درد دل می‌کند

اما واقعیت این است که این‌ها همه‌اش خیال بودن توست

حقیقت این است از وقتی که رفته‌ای زمان ایستاده‌است

عقربه‌های ساعت دیواری دیگر حرکتی ندارند

ساعت درست در لحظه‌ی رفتن تو متوقف شده‌است

راستش را بخواهی امشب خیلی دلم بهانه‌ی تو را می‌گیرد

بیا که باز گرفته دلم بهانه‌ی تو
کجاست زمزمه‌ی روشنِ شبانه‌ی تو
خوش است با تو تماشای آسمان تا صبح
کنارِ حوضِ ستاره شراب‌خانه‌‌ی تو
بگیر دستِ مرا تا سفر شروع شود
سفر به آبیِ دریایِ بی‌کرانه‌ی تو
مرا ببر به تماشای هر چه ناپیداست
به آن «خیالِ تنیده» به آشیانه‌ی تو
بهار مانده معطل که ماندگار شود
درونِ قابِ تماشایِ شاعرانه‌ی تو
نه نقشِ خالی بی‌روح، صد شکوفه بهار
جوانه می‌زند از قاب‌های خانه‌ی تو
•••
چه جای از تو سرودن که خوب می‌دانم
«که شعرِ حافظ شیرین‌سخن ترانه‌ی تو»
محمود نگهداری

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه