فراموشی

این روز‌ها به خاطر قرنطینه‌ی خانگی بیش از هر زمان دیگری مشغول پرداختن به دلبستگی‌هایم البته آن‌هایی که بدون حضور دیگران قابل انجام به نظر می‌رسند، هستم و تا می‌توانم کتاب می‌خوانم و آهنگ‌های مورد علاقه‌ام را گوش می‌دهم و زبان انگلیسی تمرین می‌کنم و فیلم‌هایی را که دوست دارم می‌بینم؛ این وسط اگر وقتی هم پیدا شود به آینده فکر می‌کنم.

یکی از مسائلی که خیلی ذهنم را درگیر کرده، زمان پیریست که با آمدنش کلی هم مهمان ناخوانده‌ی دیگر را به همراه خودش می‌آورد که مهم‌ترینشان بیماری‌های جسمی و ذهنی و بعضاً روحیست.

قبول دارید حالا که به دلیل شیوع کرونا مجبور هستیم در خانه بمانیم و به هیچ وجه با عزیزانمان تماس فیزیکی برقرار نکنیم، به طور جدی متوجه شده‌ایم که چه‌قدر آن کنار هم بودن‌ها و صحبت‌های چندنفره و از همه مهم‌تر، در آغوش گرفتن‌ها و بوسه‌های گاه و بی‌گاه که به هر مناسبتی رد و بدل می‌شدند، چه اتفاقات ارزشمندی بودند و ما علاوه بر این‌که اصلاً قدرشان را نمی‌دانستیم، بیشتر اوقات هم خیلی عادی باهاشان برخورد می‌کردیم؟!

بگذریم؛ یکی از مریضی‌هایی که ممکن است با افزایش سن به سراغ آدم بیاید، زوال عقل است که بارزترین آن به شکل آلزایمر یا همان فراموشی خودش را نشان می‌دهد که بنابر شرایط شخص گرفتار بیماری، به شکل‌های مختلفی هم در او بروز می‌کند؛ از نوع خفیفش گرفته تا حاد آن. این وسط چیزی که اهمیت دارد سوای مقطعی یا دائمی بودن فراموشی، این است که آیا ممکن است انسان آن همه عشق و محبتی را که عزیزانش به او ابراز می‌کرده‌اند را از خاطر ببرد؟

آیا واقعاً آن عطرهای ناب، آن صداهای مهربان، آن نگاه‌های گیرا، آن خنده‌های از ته دل، آن اشک‌های شوق، آن گریه‌های ناشی از اندوه و شاید بالا‌تر از تمام این موارد، گرمای دست‌های نوازشگر دوستان، همه و همه به فراموشی سپرده خواهند شد؟

با تمام این اوصاف، هر قدر هم میزان بیماری در شخص، شدید باشد تنها مسأله‌ی آرامشبخش برای او می‌تواند این باشد که خودش که متوجه این فراموشی نیست و اگر شخصی بداند که آلزایمر دارد، شاید همین دانستن، دلیلی باشد بر این‌که او خوب شده یا از اول هم آلزایمر نداشته‌است.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

در حَسرَتِ آن عطرِ گم‌شده

امروز که داشتم کتاب‌هایم را مرتب می‌کردم به این قطعه‌ی ادبی که در کتاب فارسی عمومیمان که در دوره‌ی شیرینِ لیسانس خواندیمش، رسیدم.

نام کتاب فارسی عمومی را نویسندگانش که از استادان ادبیات دانشگاه شیراز هستند به حق، سخنِ شیرینِ فارسی نهاده‌اند و چه زیبا هم نام‌گذاریش کرده‌اند.

نام این قطعه، در حسرتِ آن عطرِ گم‌شده» است که از کتاب لحظه‌های درنگ، نوشته‌ی دکتر محمدرضا مهدی‌زاده انتخاب شده‌است:

بی‌حوصله‌ای.

آسمان روی سرت سنگینی می‌کند.

دهانت تلخ است و دست‌هایت پر از زمستان.

پاهایت مثل صخره، سخت شده‌اند.

از پنجره به بیرون نگاه می‌کنی.

به درختان رو‌به‌رو خیره می‌شوی.

حرف‌هایت را مچاله می‌کنی و روی گرده‌ی باد می‌اندازی.

دلت به حال خودت می‌سوزد.
تو تنهایی.

کسی با تو حرف نمی‌زند.

کسی زنگ در خانه‌ات را به صدا در‌نمی‌آورد.

چلچله‌ای در محدوده‌ی صدای تو پر نمی‌کشد.

در حسرت آن عطر گم‌شده چه شب‌ها که خوابت نبرده‌است؛ اما روی تپه‌ی صبح، جایی برای تو نیست.

کسی به تو سلام نمی‌کند.

کسی به تو شب‌به‌خیر نمی‌گوید.

روز‌هایت کش آمده‌اند، درست مثل دست‌هایت که با دره‌های مه‌آلود مماس شده‌اند.

مه تمام تنت را گرفته‌است.

کسی تو را نمی‌بیند.

به دیوار‌ها دل بسته‌ای.

قطعه‌ای از رودخانه را در تنگی کوچک حبس کرده‌ای، با دو ماهی قرمز و قسمتی از مزرعه‌ی گندم را در یک بشقاب جا داده‌ای؛ تا شاید گلی به سرت بزنند.

ماهی‌ها می‌چرخند و شب می‌شود.

ماهی‌ها می‌چرخند و روز می‌شود؛ اما بهار به سراغ تو نمی‌آید و از کنار خانه‌ات رد می‌شود.

گندم‌های بشقاب، قامتی برای ایستادن ندارند و ماهی‌های تنگ، موج را نمی‌شناسند.

کمی از خودت فاصله بگیر!

لبخندت را از درون صندوقچه بیرون بیاور!

کنار دلت بنشین!

وقتی نسیم، نارنج‌ها را به حرف می‌گیرد، کلمه‌ها را از خودت دور کن!

بگذار بارانِ گریه بر دامنه‌های روح تو ببارد!

تو دیروز خوب بودی.

یادت هست؟

کفش‌های بازیگوش تو یک لحظه آرام نداشتند.

جیب‌هایت پر از نخودچی و خنده بود.

دفتر مشق تو بوی آب می‌داد، بوی نان، بوی بیست.

اندوهی در کوهپایه‌های احساس تو پرسه نمی‌زد.

چرا زمستان در دهلیز دلت رخنه کرد؟!

چرا پشتِ پَرچینِ پاییز پنهان شدی؟!

چرا با آینه صمیمی نشدی؟!

پلک‌هایت را شانه بزن!

هنوز وقت هست.

می‌توانی یکبار دیگر بهار را ببینی.

بگذار بنفشه‌ها و یاسمن‌ها دورت را بگیرند!

بگذار صدای قناری‌ها روی تنهایی تو ببارد!

بهار آمده‌است.

دلت را آب و جارو کن!

یقین دارم، این بار به خانه‌ات می‌آید و تو مثل گیلاس‌ها زیبا می‌شوی.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

آینده‌ای که در کتاب ۱۹۸۴ تصویر می‌شود

رمان ۱۹۸۴ جورج اورول از وضعیت خاصی خبر می‌دهد که همانا هشداردهنده است. وضعیت به تصویر‌کشیده‌شده در این رمان، نا‌امیدی نسبت به آینده‌ی بشر است و به همگان هشدار می‌دهد که چنانچه روند تاریخ، تغییر نکند، انسان‌ها در سراسر گیتی بی‌آن‌که خود بدانند، خصلت‌های انسانیشان را از دست می‌دهند و به آدم‌هایی ماشینی و بی‌روح تبدیل می‌شوند.

جورج اورول، درست برخلاف نویسندگانی که برای مبارزه با بی‌عدالتی‌ها و بی‌خردی‌های موجود در جامعه، با نشان دادن کمال مطلوبشان در ناکجاآباد یا آرمان‌شهرها قصد دارند آینده‌ای را تصویر کنند که اگر بشر برای رسیدن به عدالت و انصاف و هرچه خوبیست تلاش کند به آن خواهد رسید؛ در کتاب ۱۹۸۴ دنیایی را پیش چشم مخاطب می‌آورد که اگر بشر در جهت تحقق عدالت و انسانیت برنیاید، گرفتار آن خواهد شد و از این نظر، ۱۹۸۴ نقطه‌ی مقابل آرمان‌شهرهاست.

اهمیت کتاب اورول دقیقاً در این است که همین وضعیت جدید درماندگی رایج عصر ما را بیان می‌کند؛ پیش از آن‌که این وضعیت، آشکارا پدیدار شود و مردم نسبت به آن به آگاهی برسند.

البته باید در نظر داشت که وضعیتی که در این کتاب به نمایش گذاشته می‌شود در نهایت اغراق بیان شده و قرار هم نیست تمامی وقایع در آینده اتفاق بیفتند؛ اما باید توجه کرد که پیش آمدن حتی اندکی از رویدادهای به‌تصویر‌کشیده‌شده در ۱۹۸۴ هم فاجعه‌ایست انسانی که حتی تصور آن هم مو را بر تن آدمی سیخ می‌کند.

با تمام این اوصاف یک سؤال، بی‌جواب باقی می‌ماند که:

آیا ممکن است طبیعت انسان به‌گونه‌ای تغییر کند که آمال و آرزوهایش را برای رسیدن به آزادی، شرافت، کمال و عشق به فراموشی بسپارد؟ یعنی ممکن است روزی فرا برسد که او انسان بودن خودش را از یاد ببرد؟ یا طبیعت انسانی از چنان پویایی‌ای برخوردار است که به این بی‌حرمتی‌های آشکار نسبت به نیازهای اساسی بشر واکنش نشان می‌دهد و می‌کوشد این جامعه‌ی غیر‌انسانی را به جامعه‌ای انسانی تبدیل کند؟

البته اورول در این کتاب معتقد است با شکنجه‌های فراوان و نامحدود می‌توان بر تمام ویژگی‌های خوب انسانی، غلبه کرد و به یک معنا، انسانیت را از انسان گرفت و او را به یک موجود رام و دست‌آموز تبدیل نمود؛ اما این‌که تا چه اندازه این پیشفرض درست باشد، دقیقاً مشخص نیست.

بی‌شک تصویر اورول بسیار نا‌امید‌کننده است؛ به خصوص اگر فرد دریابد که بنا به گفته‌ی خود اورول این کتاب نه تنها تصویر دشمن را نشان می‌دهد؛ بلکه سرنوشت کل بشریت را در پایان قرن بیستم به نمایش می‌گذارد.

انسان می‌تواند در برابر این تصویر، دو واکنش از خود نشان دهد:

یا بیش از پیش نا‌امید و تسلیم شود یا با پذیرفتن این‌که هنوز دیر نشده‌است، با شجاعت و شفافیت بیشتری با این قضیه برخورد کند.

کتاب‌هایی مثل ۱۹۸۴ هشدارهای شدیدی به شمار می‌روند و چه تلخ خواهد بود اگر خواننده از سر خودبینی، ۱۹۸۴ را صرفاً داستانی درباره‌ی خشونت‌های استالینیستی قلمداد کند و اشاره‌ی آن را به جوامع امروزی در‌نیابد.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

بدرودِ تلخ

همه چیز آن قدر سریع اتفاق افتاد که اصلاً نفهمیدیم چه طور شد که به این‌جا رسیدیم.

سه شنبه ششم اسفند درِ اتاق‌هایمان را به شدت کوبیدند و اعلام کردند که به خاطر کرونا باید هرچه سریع‌تر این‌جا را ترک کنید و تمام دانشجویان با سرعتی باورنکردنی هرچه داشتند و نداشتند را گذاشتند و جانشان را همراه با کمترین وسایل ضروریشان توی دستشان گرفتند و رفتند؛ بدون هیچ خداحافظی و وداعی.

البته که چند روزی بود دیگر از ترس کرونا کسی به کس دیگر نزدیک نمی‌شد و اگر هم کاری با او داشت فاصله‌ی قانونی را رعایت می‌کرد و موقع سلام هم ابداً دوستی با رفیقش دست نمی‌داد و این شعار همگانی شده‌بود که:

«من به شما دست نمی‌دهم چون دوستتان دارم.»

درست همین روز‌ها بود که عمیقاً فهمیدم چه‌قدر در آغوش گرفتن‌ها به آدم انرژی می‌دهند و چه اندازه گرمای دست‌ها محبت را بین انسان‌ها به جریان در می‌آورند و با آن‌که خیلی زود است که بخواهم دلتنگ دوستان و آشنایان شیرازی و کلاً هر کس که در شیراز است بشوم؛ اما بیشتر اوقات به تمام آنانی فکر می‌کنم که ممکن است به خاطر همین کرونا و یا هر علت دیگری، هرگز نتوانم ببینمشان و دستشان را به گرمی و مهر بفشارم.

اگر بخواهیم قضیه را منطقی بررسی کنیم، به این نتیجه خواهیم رسید که همیشه ممکن است اتفاقی پیش آید که دیگر نتوانیم با عزیزی که در سفر است و مدتی است او را ندیده‌ایم، ملاقات کنیم؛ ولی باید قبول کنیم که هیچ وقت در این حجم وسیع آدم‌ها به خاطر زندگی از یکدیگر فاصله نگرفته‌اند و یا لااقل من در طول این بیست و هشت سال با چنین پیشامدی مواجه نشده‌ام.

وقتی که داشتم از شیراز می‌رفتم با خیلی از دوستانم که خواستم خداحافظی کنم فقط بهشان تلفن زدم و گفتم: «من هم دارم مثل شما به خاطر کرونا از دانشگاه میرم، امیدوارم سال نود و نه، سال خیلی بهتری باشه از امسال، خداحافظ»

قبول دارید که بین این خداحافظی با آنی که وقتی آدم به مقصدش می‌رسد و یادش می‌آید از فلانی خداحافظی نکرده‌ام و به سرعت شماره‌اش را می‌گیرد و سرسری عذرخواهی می‌کند که: فرصت نشد بیام ببینمت، همه چیز عجله‌ای شد و از این حرف‌ها؛ هیچ تفاوتی نیست؟

بدرودِ تلخ را از زنده‌نام مهدی سهیلی با هم می‌خوانیم:

ای همنشین! ای همزبان! ای وصله‌ی تن!
ای یادگارِ روزهای خوب و شیرین!
مژگانِ ما چون برگِ کاجِ زیرِ باران

از اشک‌ها گوهر نشان است
درپرده پرده چشم ما چون ابرِ خاموش
اشکی نهان است
ای همزبان! ای وصله‌ی تن!

ما آمدیم از دشت‌ها از آسمان‌ها
بر اوجِ دریاها پریدیم
تا عاقبت اینجا رسیدیم

با من بمان شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم
یک لحظه رخصت ده سرم را
بر شانه‌ات بگذارم ای دوست
تا بشنوی بانگِ غریبِ های‌هایم

من با تو ام یا نه؟
نمی‌دانم کجایم

من دانم و تو
رنجی که در راهِ محبت‌ها کشیدیم

تو دانی و من
عمری که در صحرای محنت‌ها دویدیم

ای جان! بیا با هم بگرییم
شاید که دیگر
از باغ‌های مِهرَبانی گل نچیدیم

ای جان! بیا با هم بگرییم
شاید پس از این یکدیگر را
هرگز ندیدیم

این انجمادِ بغض را در سینه بشکن

از شرم بگذر
سر را بنه بر شانه‌ام چون سوگواران
چشمانِ غمگین را چنان ابرِ بهاران
بارنده کن بر چهره ام اشکی بباران

آری بیا با هم بگرییم
بر یادِ یاران و دیاران

ای همسخن! ای همنفس! ای دوست! ای یار!
این لحظه‌ی تلخِ وداع است
در چشمِ ما فریادِ غمگینِ جداییست
فردا میانِ ما حصارِ کوه و دریاست

ما خستگانیم
باید کنار هم بمانیم
با هم بگرییم

با هم سرودِ تلخِ غربت را بخوانیم
آوخ عجب دردیست یاران را ندیدن

رنجِ گرانی‌ست
بارِ فراقِ نازنینان را کشیدن
اما چه باید کرد ای یار!
باید ز جان بگذشتن و بر جان رسیدن
می‌لرزم از ترس

می‌ترسم این دیدارِ آخر باشد ای دوست!
ای همنشین! ای همزبان! ای وصله‌ی تن!
ای یادگارِ روزهای خوب و شیرین!

هنگامِ بدرود
وقتی چو مرغان از کنارِ هم پریدیم
وقتی به سوی آشیان‌ها پر کشیدیم
دیگر ز فرداهای مبهم نا امیدیم
شاید که زیر آسمان، دیگر نماندیم
شاید که مُردیم
شاید که دیگر

با هم گُلِ الفت نچیدیم
باید به کامِ دل بگرییم
شاید پس از این یکدیگر را هرگز ندیدیم

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

جای خالی عشق

این روز‌ها که جای عشق و محبت به شدت بین ما خالیست یاد سریال مدار صفر درجه کاری از حسن فتحی افتادم که فارغ از تمام نقد‌هایی که می‌توان نسبت به آن مطرح کرد، بالاخره به اعتقاد من به طرز زیبایی توانست از مفهوم عشق و عاشق شدن با تمام تفاوت‌های فردی و فرهنگی که می‌تواند بین دو یا چند نفر وجود داشته‌باشد، سخن گفت.

از شعر تیتراژ این سریال که سروده‌ی زنده‌یاد افشین یداللهی بود و علیرضا قربانی هم به زیبایی اجرایش کرد گرفته تا انواع اشعاری که از مالارمه و پل الوار و حافظ و حتی عرفایی مثل ابن عربی را که بازیگران به مناسبت‌های مختلف می‌خواندند همه و همه حرف از عشق و دوست داشتن عمیق داشتند.

در بخشی از این سریال که سرگرد فتاحی بعد از خودکشی زینت الملوک جهانبانی، بر سر قبر او ایستاده‌است، نامه‌ی زینت را چنین می‌خواند:

سرو دل‌خسته‌ی من!….
افسانه‌ها زیبا هستند، زیرا واقعیت ندارند!…
واقعیت زیبا نیست!…
و تنها کسانی برای همیشه اذان ما خواهند بود
که برای همیشه از دست داده‌ایم!…
و سهم من از عشق تو، تنها رویای آرامش بخش و گرمی است
که با خود به سردی گور می‌برم!…
تا از غارت این زمانه‌ی پردسیسه و پلشت، برای همیشه محفوظش بدارم
عزیز دل‌شکسته‌ی من!!!…
تو می توانی گردش ماه را تکذیب کنی!…
می توانی نور خورشید را تکذیب کنی!…
اما عشق مرا هرگز تکذیب مکن!…
در جهانی دیگر و در آن سوی ابدیت،
به انتظارت خواهم نشست!…
و تنها چیزی که از تو می‌خواهم
اینکه با باد و باران دوباره آشتی کنی!…
زیرا در هر بارانی که بعد از این ببارد
من به دیدار تو خواهم آمد!…
و با وزش هر نسیمی به نوازشت خواهم پرداخت.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

جمله‌ای از هلن کلر

جمله‌ای از هلن کلر نابینا-ناشنوای معروف دنیا وجود دارد که به عقیده‌ی من اگر به دقت به آن توجه کنیم، خواهیم توانست بر خیلی از مشکلات زندگی پیروز شویم و مهم‌تر از آن هیچ وقت از جوش و خروش نیفتیم و همیشه به فکر راه‌های تازه در رسیدن به اهدافمان باشیم و فرصت‌های جدید‌تر و تجربه‌نشده‌ای را ایجاد یا امتحان کنیم.

من هر جای زندگیم که حواسم به این گفته‌ی ارزشمند بوده کم‌اضطراب‌ترین روز‌های عمرم را سپری کرده‌ام و هر زمانی هم که آن‌چنان درگیر مشکلات شده‌ام که فکر می‌کردم این یکی دیگر به راحتی خواهد توانست من را از پا درآورد و کاری هم ابداً از دستم ساخته نیست بیش از هر وقتی که فکرش را بکنید استرس داشتم و فشار روانی بی‌حد و اندازه‌ای را تحمل می‌کردم.

جمله‌ی هلن کلر که گفتم این است:

هنگامی که دری از خوشبختی به روی ما بسته می‌شود، دری دیگر باز می‌شود؛ ولی ما اغلب چنان به دربسته چشم می‌دوزیم که درهای باز را نمی‌بینیم.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , | ۲ دیدگاه

و بالاخره «باز هم من»

بالاخره دارم به پایان سرگذشت لوییزا کلارک در 📖 کتاب باز هم من نوشته جوجو مویز می‌رسم.
اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم که روزی علاوه بر این‌که کتاب پس از تو را بخوانم، کتاب بعدیش را هم که باز هم من نام دارد مطالعه کنم.
علتش این است که آن قدر پس از تو مهیج بود و مسائل مهم و در عین حال در هاله‌ای از ابهام را برای مخاطب، باقی گذاشته بود که اگر کسی آن را بخواند، به نظرم نتواند به سراغ باز هم من نرود.
به عقیده من نویسنده خوب توانسته شخصیت لوییزا را به تصویر بکشد و به شایستگی هم توانسته سبک فکری و زندگی خاصی را هم برای قهرمان کتابش پیش چشم خواننده بیاورد.
حس می‌کنم کسانی قادر به انجام چنین کاری هستند که توانسته باشند در زندگیشان تکلیفشان را با خود روشن کنند و من فکر نمی‌کنم نویسنده‌ای بتواند این اندازه عالی برای یک شخصیت داستانش ویژگی‌های خاص و منحصر به فرد ترسیم کند و تمام نقاط ضعف و قوت او را به مخاطب نشان دهد، در حالی که هنوز در مسائل روزمره خودش مانده‌باشد و نداند هدفش در زندگی چیست و قرار است به کجا برسد؛ اما اگر هم فردی بتواند بدون این‌که برنامه‌ریزی درستی در زندگیش انجام دهد و غرق مشکلاتی که افراد بی‌هدف معمولاً با آن دست و پنجه نرم می‌کنند، باشد، یک قهرمان را با تمام ویژگی‌های تاریک و روشن شخصیتیش تحویل مخاطب دهد، بی‌شک کاری ستودنی و بزرگ انجام داده‌است.
جا دارد یکی از جملات بسیار زیبایی را که در کتاب باز هم من خوانده‌ام برایتان نقل کنم:
«در آن لحظه متوجه شدم که 💕 دو فرد می‌توانند در همه چیز با هم تفاوت داشته‌باشند و از دو دنیای متفاوت باشند؛ اما با این حال چیزی در درونشان وجود داشته‌باشد که این دو دنیا را به هم نزدیک کند و آن‌ها بتوانند با وجود تمام اختلاف‌هایی که دارند از بودن با هم لذت ببرند و 😍 عاشقانه یکدیگر را دوست بدارند.»
🌺🌺🌺

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه

و باز هم پس از تو

در ادامه‌ی ماجرای نقش بازی کردن انسان‌ها در مقابل یکدیگر باز هم جملاتی را از کتاب پس از تو می‌آورم؛ با این پرسش که آیا در گذر زمان بر تعداد نقاب‌هایی که ما در جمع‌ها بر چهره‌هایمان می‌گذاریم افزوده می‌شود یا نه؟
اصلاً چه نیازی به نقش بازی کردن در اجتماع، آن هم در مواجهه با افراد مختلف وجود دارد؟ و آیا لازم است ما در برخورد با هر فردی فقط قسمت‌های بسیار کمی از شخصیت اصلیمان را رو کنیم؟
کاری ندارم به این‌که خود من هم بدون شک چنین رفتار‌هایی دارم و شاید یکی از علت‌های نقش بازی کردن را هم خاص نشان داده‌شدن و مورد تأیید قرار گرفتن از جانب دیگران می‌دانم؛ اما در این لحظه فکرم درگیر این مطلب شده که آیا بازی کردن این همه نقش، باعث سخت‌تر شدن زندگی برای ما نمی‌شود؟
آیا زدن این همه پوسته بر صورت‌هایمان باعث وارد شدن فشار روانی بر ما نمی‌گردد؟
زندگی در کدام جامعه و در صورت وجود چه شرایطی باعث خواهد شد که ما خود واقعیمان را در مقابل یکدیگر عرضه کنیم؟
و سؤالاتی از این دست که به شدت ذهنم را به خود مشغول کرده‌اند.
در جایی از کتاب پس از تو چنین می‌خوانیم:
«ولی من بهتر از هر کسی می‌دانستم چهره‌ای که آدم‌ها انتخاب می‌کنند تا از خودشان به دنیا ارائه کنند، با آن‌چه در اصل هستند، بسیار فرق می‌کند. می‌دانستم رنج و اندوه می‌تواند شما را به رفتار‌هایی وادار کند که حتی نمی‌توانید کمترین درکی از آن داشته‌باشید.»

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

یادی از رضا سحبان، شاعر نابینا

در سالروز تولد بیست و سه سالگیم مطلبی نوشته‌ام که در آن از شاعر نابینایی به نام رضا سحبان یاد کرده‌ام و شعری را نیز از ایشان آورده ام.

به تازگی شخصی به نام عطاالله سحبان که خود را برادر ایشان معرفی کرده‌اند در زیر همان پست مطالبی را که در پایین می‌آورم به عنوان کامنت نوشته‌اند که خواندنشان خالی از لطف نیست.

نظر ایشان را بی‌کم و کاست درج می‌کنم:

با سلام
مختصری از شرح حال برادرم شادروان رضا سحبان را به استحضار میرسانم
رضا سحبان شاعر و ترانه سرای نابینای معاصر ، حافظ قرآن، دبیر دبیرستانها پایتخت، موزیسین متولد نهم آذر۱۳۲۳ میباشد و بواسطه ماموریت کاری پدرش که ریاست دارائی زابل را عهده دار بود در آن شهرستان چشم به جهان گشود و شناسنامه وی از زابل رقم خورد وی از بدو تولد نابینا بود.رضا یکسال با خانواده در شهرستان زابل اقامت داشت و پس از پایان ماموریت پدرش همراه خانواده به زادگاه پدرش در تهران خیابان عین الدوله (خیابان ایران)آمد و تا پایان عمر کوتاه ولی پر ثمر خویش در آن محل سکنی داشت وی از سن چهار سالگی نزد پدر بزرگش مرحوم عباسعلی سحبان (فاضل فقیه الملک)که از فقهای طراز اول تهران بودشروع به حفظ قرآن نمود تا سن چهارده سالگی در منزل نزد اساتید فن به علوم مقدماتی فقه و زبان عربی و زبان فرانسه همت گماشت و بعد از آن تحصیلات کلاسیک خود را آغاز نمود و از دبیرستان دارالفنون موفق به اخذ دیپلم ادبی گردید متعاقبا وارد دانشکده الهیات و معارف اسلامی شد که مدرک لیسانس خود را در رشته منقول از آن دانشکده دریافت نمود.او به زبان فرانسه تسلط کامل داشته قرآن به زبان فرانسه را حفظ بود وی سالها در سمت دبیر ادبیات فارسی و عربی و معارف اسلامی مشغول به تدریس در دبیرستانها بود و همچنین مدتی مدیریت کتابخانه ها و چاپخانه های سازمان بهزیستی نابینایان را عهده دار بود .از فعالیتهای هنری ایشان میتوان به نوازندگی ویولن و ترانه سرائی ایشان نام برد وی از هنرجویان استاد محمود ذوالفنون ومرحوم استاد حبیب اله بدیعی بود و به ساز ویولن تسلط کامل داشت که آثاری از ایشان باقیست .همچنین دو جلد کتاب شعر به نامهای چکیده احساس و شراره های دل و ابیاتی چاپ نشده از او به یادگار مانده است که خود نشان از تسلط بالای وی در شعر و ادبیات فارسی میباشد حاصل همکاری زنده یاد رضا سحبان با اساتیدی همچون اکبر محسنی،حسن اعتمادی،حسن یوسف زمانی و علیرضا خواجه نوری و دیگر آهنگ سازان هم دوره خود خلق آثاری به یاد ماندنی است که با خوانندگانی چون بانو مرضیه،بانو عهدیه بانو سیما بینا و آقایان منتشری،وفایی و دیگر خوانندگان اجرا گردید که در آرشیو موسیقی ملی موجود میباشد.رضا سحبان در روز سی ام مهر ماه ۱۳۵۶ شمسی در پی حادثه جانسوز تصادف در سن ۳۳ سالگی به ملکوت پیوست.روحش شاد و یادش گرامی. لازم به ذکر است کلیه دروس ابتدائی و متوسطه خود را نزد مادر فداکارش مرحومه کبری دبیران که خود در خانواده فرهیخته پا به عرصه حیات گذاشته بود فرا میگرفت و همواره پدر بزرگوارش مرحوم مصطفی سحبان مشوق و راهنمای ایشان در تمام مراحل تحصیل بودند .چه زیبا سرود
مشکن دلم زمانه دلم را شکسته است
رنجم فزون مکن تنم از رنج خسته است
هر دم ز غم به جان من آتش چه میزنی؟
عمریست جان خسته در آتش نشسته است

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , | دیدگاه‌تان را بنویسید:

و حالا «پس از تو»

بالاخره برخلاف انتظارم به سراغ کتاب پس از تو نوشته‌ی جوجو مویز رفتم.

این کتاب در ادامه‌ی من پیش از تو نوشته شده‌است و تا حالا که نزدیک به صد صفحه از آن را خوانده‌ام، می‌توانم بگویم حداقل از مطالعه‌اش پشیمان نیستم.

در جایی از این کتاب می‌خوانیم:

«وقتی با ویل بودم، هرگز خودم را مهار نمی‌کردم. از همه چیز حرف می‌زدم. حرف زدن با او، راحت و آسان بود مثل نفس کشیدن به هیچ تلاشی نیاز نداشت؛ ولی حالا یاد گرفته‌بودم اصلاً از خودم حرف نزنم.»

به راستی ما در جامعه و در میان دوستان و حتی خانواده، چه قدر خودمان را سانسور می‌کنیم؟

چه قدر حرف برای گفتن در مورد خودمان داریم که از دیگران پنهانشان می‌کنیم؟

در زندگی، چند نفر هستند که بتوانیم به راحتی و به قول لوییزا، قهرمان این کتاب مثل نفس کشیدن با آن‌ها از خودمان بگوییم؟

اگر بخواهم مقوله‌ای را به نام شانس در زندگیم دخیل بدانم باید بگویم که من در این زمینه، همیشه شانس داشته‌ام و در هر برهه از زندگیم حداقل یک نفر بوده که بتوانم با او بی‌پرده از خودم حرف بزنم و مجبور نباشم جلویش نقش بازی کنم؛ هر چند که نمی‌دانم آیا آن شخص یا اشخاصی که من جلویشان تمام نقاب‌ها را از چهره‌ام کنار زده‌ام، همان طور که حرف‌هایم در ذهن من بوده‌اند، آنان نیز به همان وضوح متوجهشان شده‌اند یا نه؛ اما این را مطمئن هستم که دیگران خیلی راحت و به دور از تکلف، هنگامی که با من برخورد می‌کنند، تمام مکنونات ضمیرشان را برملا می‌سازند و اوقاتی پیش می‌آید که ساعت‌ها با یکدیگر حرف می‌زنیم.

شاید یکی از بزرگ‌ترین لذت‌های من در زندگی در کنار مطالعه، همین مصاحبت با افراد مختلف باشد که قسمت زیادی از زندگی من صرف همین کار می‌شود و نمی‌دانم نابینایی در این ماجرا چه قدر تأثیر داشته‌باشد که افراد به سادگی به من اعتماد می‌کنند و حرف‌هایی را که محال است به یک نفر غیر از من بگویند با من در میان می‌گذارند و چیزی که مسلم است من از این کار تا کنون، آسیبی ندیده‌ام و بسیار خوشحال هم هستم که توانسته‌ام بین این همه آدم که وقت سر خاراندن هم ندارند، گوش شنوایی برای درد‌های دیگران باشم؛ هر چند که در موارد بسیاری هم برایشان جز شنیدن کاری از دستم بر‌نمی‌آید.

منتشرشده در متفرقه | برچسب‌شده , , , , , , , , , , , , , , , , , | ۲ دیدگاه